بازگشت و عطا و لقای عطا
1
اتفاقا حالا که همه از وبلاگ نویسی رمیده اند این فضا خواستنی تر شده است.
2
تاریخ جهانگشاخوانانیم. این همان مرجع اصلی تاریخ مغول است که عطاملک برامان نوشته و بحث های زیادی پیرامونش هست. همین بگویم که به نظرم مثل همه ی آثار کلاسیک با مدتی دست انداز بالاخره با این متن دوست می شود آدم و این شیوه ی غریب روایت و این عوض کردن راوی و و این نوع دفاع و حمله ی عطا از مغولان در نوع خودش بی نظیر است.
جذابیت خودش را دارد در حد یک رمان. و به نظرم در مورد نوع تعویض زاویه دید و راوی اش می شود پژوهشی داشت
البت این ها را که آدم می خواند شکوه جایگاه بیهقی برایش چه روشن می شود که چه زیبا و مدرن و خواندنی می نوشته بیهقی در تاریخ یگانه اش.
3
لگوی نشر طراحانیم


برچسب‌ها: , ,

آینه ای رنگ تو عکس کسی ست روزهای غریب رد شدن از پل. سرشار از زندگی. یک سال پر ملاط تا چه بازی رخ نماید....

برچسب‌ها:

منهدم به ساعت تلخ
نه! قلبی در کار نیست.
تنها یک خوشه‌ی یخ‌ست
آویخته از شاخه‌ی استخوان.

پیش از تشکیل تو،
دلی در کار نبود.



برچسب‌ها: ,

بیا به دایره
یک‌هفته در نظم و نثر عربی چرخیدن، حتا کم، گشتی در فضای تغزلی چند دوره شعر عرب...
شعر جاهلی، با «شنفرا»ی کبیر، آن شاعردزد و یا بهتر بگویم دزد شاعر. در عصرجاهلی دزدها شاعر بودند و باقیمانده‌ی شعرهای جاهلی همه شرح افتخارات این دزدان است. از شنفرا، این دزد دوست‌داشتنی و این قاتل 100 نفر به یک‌نفر کم در زمان زندگی و نفر آخر پس از مرگ؛ «لامیه‌العرب» را خواندیم. با گرگ‌ها و پلنگ‌ها و کفتارهایش که در لامیه؛ آن‌ها را بر قوم خود برتری می‌داد...
بعد امروالقیس بود. آن شاهزاده‌ی گمراه. با وصف عاشقی‌هایش در داره‌ی جُلجُل و عشق‌بازی غیر مألوفش در حاشیه‌ی برکه و بعد شاعران دیگر.
توی شعرهای متاخر، هیچ‌وقت شعر ابوالحسن خبازی را از یاد نمی‌برم که یار بر سر دار رفته را این‌چنین غریب توصیف می‌کند...
ولَما ضاقَ بطنُ الارضِ عن إَن            یضُم عُلاکَ من بعد الوفاة
...
و ما لَکَ تُربةٌ فأقولَ تُسقیَ        لأنک نُصبُ هُطلِ الهاطلاتِ
و اندام مهتابی‌ای را ترسیم کرده که از شدت بزرگی در زمین جا نمی‌شود و در آسمان دفن‌شده و دست‌اش به سمت مردم هست و دور او آتش می‌افروزند در شبگاه و نگهبانان نگاه‌بانی‌اش می‌کنند. او خاکی ندارد تا آب‌یاری شود، بلکه خودش در بطن آسمان و در معرض باران‌های ریزنده‌ست...
آی باران‌های ریزنده؛ آی

برچسب‌ها: ,

قصه‌ی محمود
73 -74 بود. توی نگارخانه‌ی آفتاب، عصرهای سه‌شمبه جمع می‌شدیم و قصه می‌خواندیم. از آن‌همه، 7-8 نفری که بودیم شاید هیچ‌کدام الانه توی قصه‌نویس‌ها نباشند. یادم است –اسمش را یادم نیست!ـ آقای مهربانی بود که کارمند کتابخانه‌‌ای بود توی ارشاد و رییس جلسه‌مان بود. ها! یادم آمد. کیوان باژن و شهرزاد توتونچی جزو گروهمان بودند. از آن گروه که خیلی هم به هم امیدوار بودیم...

2

یک روز قرار گذاشتیم برویم دیدن احمد محمود. یکی از بچه‌ها هماهنگ کرد. مدار صفردرجه را تازه خوانده‌بودیم. یکی هماهنگ کرد و عصری قرار گذاشتیم توی یکی از میدان‌های 100گانه‌ی نارمک در خانه‌ی محمود. یک جعبه شیرینی ژله‌ای داشتیم و یک دسته‌گل.

دوستمان با پسر محمود هماهنگ کرده بود که حالا نبود. همان هماهنگ‌کننده هم نبود. مانده‌بودیم چه کنیم. زنگ زدیم محمود، تنها خانه بود و با مهر دعوتمان کرد و رفتیم تو. خانه‌ای دو طبقه بود –همین که توی فیلم دی‌شب دیدی- طبقه‌ی پایین واحد محمود بود و بالا خانواده‌اش. ـدیروز آقاداوودغفارزادگان می‌گفت که این مال سال‌های آخرش است- یک جای دنج و ایده‌آل برای نوشتن. یک فانتزی برای نویسنده. یک هال آفتاب‌گیر کوچک داشت که میز محمود درست وسطش بود. ما نشستیم روی زمین و محمود پشت میزش. یک میز چوب‌گردوی گرم. تمیز با یک لیوان پر از مدادهای تراشیده‌ی نک‌تیز یک جاسیگاری کریستال بزرگ و یک بسته کاغذ و یک بسته سیگار زر.

خیلی برامان حرف زد. گرم و گرم. باورم نمی‌شد. توی این اتاق نوذر را آفریده باشد. پرسیدم. خندید بلند. گفت: ها! همین‌جا نوشتمشون.

یک آشپزخانه‌ی کوچک کنار هالش بود. گفت خودتان چای دم کنید و با شیرینی‌تان بخورید. –یادم آمد، سبا صالحی هم بود- رفت و چای آورد و محمود برامان حرف می‌زد. زر می‌کشید و حرف می‌زد.

کنار هال خانه‌اش یک اتاق بلند بود تا سقف کتابخانه. هی از گوشه‌ی اتاق دید می‌زدم که تویش را ببینم. آخر بردمان و تویش را دیدیم. یکی عصر شیرین بود. پسرشهم آمد و با دوربین زنیط قراضه‌ی من ازمان عکس گرفت. نمی‌دانم الان عکسش کجاست. محمود روی صندلی پشت میزش نشسته و ما دورش ایستاده. عکسم کجاس؟ مثل عکس بیژن و اردشیر و پشنگ کامکار توی تخت جمشید سال 77 این را هم گم کرده‌ام.

پیدایش کنم. شاید اسم بچه‌ها را پیدا کنم و ببینم چندتاشان الانه قصه‌نویسند.

3

یک بار دیگر هم دیدمش. بی‌هوا از مهر زنگ زده بودند که امروز جوایز ادبیات داستانی 20 ساله‌ی انقلاب را می‌خواهند بدهند، برو. بدون دعوت‌نامه رفتم تالار وحدت. یادم است با رضا استادی با هم رفتیم تو. یعنی آنجا دیدمش. مراسم تمام شده بود و اسامی را خوانده بودند و چه‌می‌دانستم، چه پسِ پشت شلوغی داشته این مراسم؛ این اندازه که در تاریخ ادبیاتمان بماند. شیک، توی سالن تالار وحدت ایستاده بود تکیه بر عصا و با لبخندی بر لب. علی موذنی را یافته بودم، نویسنده‌ی محبوب سال‌های جوانی و مشغول صدور مهربانی بودم که دیدمش. رفتم جلو و سلام. می‌خندید. خیلی. انگار لبخندی از سر مهر. که؛ بابا من که توقعی نداشتم. خب خودتان گفتید و من آمدم.

آن روز عصر را یادش بود و وسط حرف‌زدنمان، منیرو روانی‌پور آمد و ناتمام ماند.

آن‌نگاه پر از حرفش با قامت تکیه داده به عصا هنوز همان گوشه سالن مانده

برچسب‌ها: , , ,

مولف مرگ


5دی دو تا خاطره  دارد هر دو تا بد. یکی زلزله‌ی بم و آن‌همه قصه‌ی نانوشته. و یکی رفتن مهربان‌ترین دوست، محمدعلی مسعودی. دلم براش تنگ شده بعد سه‌سال. مگر نمی‌گویند پشت مرده سرد است؟ چرا هنوز اینقدر نزدیک است که انگار همین دیروز عصر با دوچرخه‌ش دیدمش و هی می‌گف: «بازم نیومدی ها! حداقل ماهور رو بیار ببینیم.» چقدر زنده‌ای مرد! ای مولف بی‌رزومه‌. هیچ کس نشناختت مرد! ناکام که می‌گویند تویی. 


-اين آقا مولف مرگ است
آقايان!
كه وقيحانه مي‌خندد
به گريه‌هاي سقط شده اش. . .

اينجا تالار وهمناك گور است
سقف بلند قصه‌هاي تو كه نيست
جدي باش مرد
قدري جدي باش!

-آقايان!آقايان!
اين مرده
با مرده‌هاي ديگر فرق مي‌كند
مدام مي‌گريد به خنده‌هاي سقط شده‌اش. . .
نه از جنسيت چيزي مي‌داند
نه از بلوتوث
تنها ادعا مي‌كند كه در روحش
قدري
با جواني لوركا
دختر خاله بوده است

محمدعلي
خنديدن در تالار تاريك گور
پايان بندي جالبي
براي آخرين قصه تو نيست
جدي باش!

محمد علي تو داري براي ابد
از چهارراه ارگ نمي‌گذري
خودت را بر ترك دوچرخه ات
نمي‌نشاني
در باد
تا چارراه آسياباد. . .
سيگار هم كه بكشي
ديگر براي قلبت ضرر نخواهد داشت. . .

محمد علي!
تو در زهدان متورم گور
داري رشد مي‌كني
به سمت تك ياخته شدن

لطفا لكنت روحت را
به زبان مردگان ترجمه كن
بلانسبت تو مرده‌اي!
قدري رسمي باش مرد!
قدري رسمي باش. . .

برچسب‌ها: , ,

ازبا
تباهی از تو آغاز شد،

از؛ آمدنت
و
با تو پایان نیافت،
با؛ رفتنت.

سقوط بودی به قعر،
تو؛
خودِ تباهی بودی.

برچسب‌ها: ,

با احتیاط حمل شود

مرد را که می‌شستیم، روی سینه‌اش نوشته بود:
«این دل شکستنی‌ست
با احتیاط برده شود...»

برچسب‌ها: ,

انگشت‌ِ نگار
I
کوتآه 7

دل تنگ می‌شود از فرط تو
افراط می‌کنی؛
همیشه افراط می‌کنی.



II

از دفتر خاطرات آقای همواره
صبح دم در گیت ورودی، مردک پلیس از چیستیِ انگشت توی جیبم سوال می‌کند. هنوز نمی‌داند چیست تا بپرسد؛ چرا؟ بگویم چه هست؟ لابد بعد باید بگویم این‌جا چه می‌کند؟ راستش را که نمی‌شود گفت. بگویم لازمش داشتم؟ باید بر می‌داشتم که کارم گیر نکند؟ بگویم؛ به اثرش نیاز دارم؟ این‌ها که سلسله‌ی سوالات را هی طول می‌دهد.
راستش، این اول صبحی انگشت تو در جیب من چه می‌کرد؟ راستش را بگو... تا بگویم بعدش چه شد.

برچسب‌ها: , ,

خون سرد ساسانی
بم حالا دیگر برای خودش مردی شده. آن‌قدر که آدم فقط دلش می‌سوزد برای آن‌ها که مرده‌اند. یک شهر خوشگل که مردمش هم طبع‌شان بالا رفته با آن معماری‌ها و آن آمد و رفت‌ها. شهر جان گرفته توی یک روز پاییزی دیدنی‌ست.
توی بم یک آدم هست که دیدنش مزه می‌دهد. شاعرمردی سلیس و دوست‌داشتنی. شور این مرد با آن نازکی نی‌قلیانی اندامش و آن هوشی که از سر و رویش می‌ریزد و آن صداقت وحشتناکش در حرف‌زدن ... سال‌ها می‌شود باهاش حرف‌زد. رهایی عارفانه‌ی این مرد عجیب است.
از لطف زلزله، بم شده معبر اساتید در همه‌ی رشته‌ها. بعضی انسان‌دوستی‌شان را به رخ می‌کشند و برخی هنردوستی و برخی هم خودپرستی‌شان را. ژست خوبی‌ست. همه‌ی خوش‌حالی‌ مرد از این رفت و آمدها این است که هنر سردی که توی لوله‌ها و نشئه‌گی‌ها تباه می‌شود گرم شود. چه حرصی دارد این مرد. می‌گوید خون ساسانی توی رگ‌هامان است، اما سرد. آن غرور ساسانی را داریم ولی درست مثل همان شازده‌ها فقط با خاطره‌هامان زندگی می‌کنیم. از شعر می‌گوید، از رنگ، از خواب، از کتاب. مثل این مرد کم داریم. رهایی این مرد کولاک است.


ما کیستیم آوار صد آتشگه خاموش
اشکال معنی‌دار گور بی‌بی آذرنوش

ما حلقه‌های حسرت اشکانیان در چشم
ما ناله‌های نفرت کلدانیان در گوش

ما نعره‌ی اسکندران در حلق‌مان مدفون
ما بوی اسبان عرب از خاک‌مان در جوش

تکرار کن فرزند من، دارا ... حشیش...آهن
تکرار کن...با...با فرو می‌ریزد این آغوش

تاریخ از یال دماوند آمده پایین
دارند می‌رقصند در ویرانه‌های شوش

ای خون ساسانی داغ از ما چه می‌خواهی
رستم نمی‌زایند مامان‌های یانکی‌پوش

محمدعلی جوشایی

پ.ن
بعدا تر که مکالمه را مرور می‌کردم یادم آمد به سوالی که کردم و جوابی که گرفتم؛ بحث بر سر این بود که چه بلایی به سر شعر آمده و او هی تاکید داشت که بلایی نیامده و هیچ اتفاقی نیافتاده. بعد گفت که من دوست دارم شاعر شعر «یه توپ دارم قلقلیه» باشم!. خندیدم. گفت: شعری که همه می‌خوانندش، ولی کسی نمی‌داند شاعرش کیست. گریه‌ام گرفت.

برچسب‌ها: , ,

غزلي از ماضی تا هنوز

«اول از همه‌‌مان جلوتر باش،
برف كه آمد بايست
تا خوابت نگيرد»

اول از همه جلوتر بودم
تا با باد آمدي
خوابم گرفت وقتي نشستي
و ماه تازه اول شب بود.

«بعد راه بيافت
تا خواب از سرت بپرد
ماه را خواهي ديد كه گرد و بزرگ ايستاده است؛
تو نايست»

صداي برگ‌ها بود
كه زير پاي زمين خرد مي‌شدند
برخاسته بودي
كه خواب از سرم پريد
و فانوس در ابتداي خاموشي بود.

«راه را ادامه بده
تا خوابت نبرد،
بعد ...»

خواب بودم
تو رفته بودي
و
باد مي‌آمد.

برچسب‌ها: ,

All I Really Want


:
خواندن مجموعه‌داستانی که شبیه مجموعه‌داستان‌های دیگر نباشد ـنخواستم بنویسم متفاوت!- داستان‌هایی می‌خواهد که با همه‌ی داستان‌ها فرق کنند و این افتراق...
پنج‌تا داستان کوچک در این کتاب کوچک هست که با برش‌های جانانه شرحه‌شرحه شده‌اند. این شده که این یک مجموعه‌داستان متفاوت -نخواستم بنویسم مجموعه‌داستانی که شبیه مجموعه‌داستان‌های دیگر نباشد!- شده؛ خواندنی و دیدنی.

::

فرصت‌ها چون ابر درگذرند. بارانی کاش.

:::

Slap me with a splintered ruler
And it would knock me to the floor if I wasnt there already
If only I could hunt the hunter

And all I really want is some patience
A way to calm the angry voice
And all I really want is deliverance...


Alanis Morissette › All I Really Want (5:26)

::::
او نیست با خودش؛
او رفته با صدایش؛
اما خواندن نمی‌تواند.

برچسب‌ها: , , ,

آگهی فروش


تعدادی کلمه‌ی تازه، همراه با حروف اضافه،
مناسب جهت سرودن تراژدی؛ به فروش می‌رسد.



برچسب‌ها: