منهدم به ساعت تلخ
نه! قلبی در کار نیست.
تنها یک خوشه‌ی یخ‌ست
آویخته از شاخه‌ی استخوان.

پیش از تشکیل تو،
دلی در کار نبود.



برچسبها: ,

بیا به دایره
یک‌هفته در نظم و نثر عربی چرخیدن، حتا کم، گشتی در فضای تغزلی چند دوره شعر عرب...
شعر جاهلی، با «شنفرا»ی کبیر، آن شاعردزد و یا بهتر بگویم دزد شاعر. در عصرجاهلی دزدها شاعر بودند و باقیمانده‌ی شعرهای جاهلی همه شرح افتخارات این دزدان است. از شنفرا، این دزد دوست‌داشتنی و این قاتل 100 نفر به یک‌نفر کم در زمان زندگی و نفر آخر پس از مرگ؛ «لامیه‌العرب» را خواندیم. با گرگ‌ها و پلنگ‌ها و کفتارهایش که در لامیه؛ آن‌ها را بر قوم خود برتری می‌داد...
بعد امروالقیس بود. آن شاهزاده‌ی گمراه. با وصف عاشقی‌هایش در داره‌ی جُلجُل و عشق‌بازی غیر مألوفش در حاشیه‌ی برکه و بعد شاعران دیگر.
توی شعرهای متاخر، هیچ‌وقت شعر ابوالحسن خبازی را از یاد نمی‌برم که یار بر سر دار رفته را این‌چنین غریب توصیف می‌کند...
ولَما ضاقَ بطنُ الارضِ عن إَن            یضُم عُلاکَ من بعد الوفاة
...
و ما لَکَ تُربةٌ فأقولَ تُسقیَ        لأنک نُصبُ هُطلِ الهاطلاتِ
و اندام مهتابی‌ای را ترسیم کرده که از شدت بزرگی در زمین جا نمی‌شود و در آسمان دفن‌شده و دست‌اش به سمت مردم هست و دور او آتش می‌افروزند در شبگاه و نگهبانان نگاه‌بانی‌اش می‌کنند. او خاکی ندارد تا آب‌یاری شود، بلکه خودش در بطن آسمان و در معرض باران‌های ریزنده‌ست...
آی باران‌های ریزنده؛ آی

برچسبها: ,

قصه‌ی محمود
73 -74 بود. توی نگارخانه‌ی آفتاب، عصرهای سه‌شمبه جمع می‌شدیم و قصه می‌خواندیم. از آن‌همه، 7-8 نفری که بودیم شاید هیچ‌کدام الانه توی قصه‌نویس‌ها نباشند. یادم است –اسمش را یادم نیست!ـ آقای مهربانی بود که کارمند کتابخانه‌‌ای بود توی ارشاد و رییس جلسه‌مان بود. ها! یادم آمد. کیوان باژن و شهرزاد توتونچی جزو گروهمان بودند. از آن گروه که خیلی هم به هم امیدوار بودیم...

2

یک روز قرار گذاشتیم برویم دیدن احمد محمود. یکی از بچه‌ها هماهنگ کرد. مدار صفردرجه را تازه خوانده‌بودیم. یکی هماهنگ کرد و عصری قرار گذاشتیم توی یکی از میدان‌های 100گانه‌ی نارمک در خانه‌ی محمود. یک جعبه شیرینی ژله‌ای داشتیم و یک دسته‌گل.

دوستمان با پسر محمود هماهنگ کرده بود که حالا نبود. همان هماهنگ‌کننده هم نبود. مانده‌بودیم چه کنیم. زنگ زدیم محمود، تنها خانه بود و با مهر دعوتمان کرد و رفتیم تو. خانه‌ای دو طبقه بود –همین که توی فیلم دی‌شب دیدی- طبقه‌ی پایین واحد محمود بود و بالا خانواده‌اش. ـدیروز آقاداوودغفارزادگان می‌گفت که این مال سال‌های آخرش است- یک جای دنج و ایده‌آل برای نوشتن. یک فانتزی برای نویسنده. یک هال آفتاب‌گیر کوچک داشت که میز محمود درست وسطش بود. ما نشستیم روی زمین و محمود پشت میزش. یک میز چوب‌گردوی گرم. تمیز با یک لیوان پر از مدادهای تراشیده‌ی نک‌تیز یک جاسیگاری کریستال بزرگ و یک بسته کاغذ و یک بسته سیگار زر.

خیلی برامان حرف زد. گرم و گرم. باورم نمی‌شد. توی این اتاق نوذر را آفریده باشد. پرسیدم. خندید بلند. گفت: ها! همین‌جا نوشتمشون.

یک آشپزخانه‌ی کوچک کنار هالش بود. گفت خودتان چای دم کنید و با شیرینی‌تان بخورید. –یادم آمد، سبا صالحی هم بود- رفت و چای آورد و محمود برامان حرف می‌زد. زر می‌کشید و حرف می‌زد.

کنار هال خانه‌اش یک اتاق بلند بود تا سقف کتابخانه. هی از گوشه‌ی اتاق دید می‌زدم که تویش را ببینم. آخر بردمان و تویش را دیدیم. یکی عصر شیرین بود. پسرشهم آمد و با دوربین زنیط قراضه‌ی من ازمان عکس گرفت. نمی‌دانم الان عکسش کجاست. محمود روی صندلی پشت میزش نشسته و ما دورش ایستاده. عکسم کجاس؟ مثل عکس بیژن و اردشیر و پشنگ کامکار توی تخت جمشید سال 77 این را هم گم کرده‌ام.

پیدایش کنم. شاید اسم بچه‌ها را پیدا کنم و ببینم چندتاشان الانه قصه‌نویسند.

3

یک بار دیگر هم دیدمش. بی‌هوا از مهر زنگ زده بودند که امروز جوایز ادبیات داستانی 20 ساله‌ی انقلاب را می‌خواهند بدهند، برو. بدون دعوت‌نامه رفتم تالار وحدت. یادم است با رضا استادی با هم رفتیم تو. یعنی آنجا دیدمش. مراسم تمام شده بود و اسامی را خوانده بودند و چه‌می‌دانستم، چه پسِ پشت شلوغی داشته این مراسم؛ این اندازه که در تاریخ ادبیاتمان بماند. شیک، توی سالن تالار وحدت ایستاده بود تکیه بر عصا و با لبخندی بر لب. علی موذنی را یافته بودم، نویسنده‌ی محبوب سال‌های جوانی و مشغول صدور مهربانی بودم که دیدمش. رفتم جلو و سلام. می‌خندید. خیلی. انگار لبخندی از سر مهر. که؛ بابا من که توقعی نداشتم. خب خودتان گفتید و من آمدم.

آن روز عصر را یادش بود و وسط حرف‌زدنمان، منیرو روانی‌پور آمد و ناتمام ماند.

آن‌نگاه پر از حرفش با قامت تکیه داده به عصا هنوز همان گوشه سالن مانده

برچسبها: , , ,

مولف مرگ


5دی دو تا خاطره  دارد هر دو تا بد. یکی زلزله‌ی بم و آن‌همه قصه‌ی نانوشته. و یکی رفتن مهربان‌ترین دوست، محمدعلی مسعودی. دلم براش تنگ شده بعد سه‌سال. مگر نمی‌گویند پشت مرده سرد است؟ چرا هنوز اینقدر نزدیک است که انگار همین دیروز عصر با دوچرخه‌ش دیدمش و هی می‌گف: «بازم نیومدی ها! حداقل ماهور رو بیار ببینیم.» چقدر زنده‌ای مرد! ای مولف بی‌رزومه‌. هیچ کس نشناختت مرد! ناکام که می‌گویند تویی. 


-اين آقا مولف مرگ است
آقايان!
كه وقيحانه مي‌خندد
به گريه‌هاي سقط شده اش. . .

اينجا تالار وهمناك گور است
سقف بلند قصه‌هاي تو كه نيست
جدي باش مرد
قدري جدي باش!

-آقايان!آقايان!
اين مرده
با مرده‌هاي ديگر فرق مي‌كند
مدام مي‌گريد به خنده‌هاي سقط شده‌اش. . .
نه از جنسيت چيزي مي‌داند
نه از بلوتوث
تنها ادعا مي‌كند كه در روحش
قدري
با جواني لوركا
دختر خاله بوده است

محمدعلي
خنديدن در تالار تاريك گور
پايان بندي جالبي
براي آخرين قصه تو نيست
جدي باش!

محمد علي تو داري براي ابد
از چهارراه ارگ نمي‌گذري
خودت را بر ترك دوچرخه ات
نمي‌نشاني
در باد
تا چارراه آسياباد. . .
سيگار هم كه بكشي
ديگر براي قلبت ضرر نخواهد داشت. . .

محمد علي!
تو در زهدان متورم گور
داري رشد مي‌كني
به سمت تك ياخته شدن

لطفا لكنت روحت را
به زبان مردگان ترجمه كن
بلانسبت تو مرده‌اي!
قدري رسمي باش مرد!
قدري رسمي باش. . .

برچسبها: , ,

ازبا
تباهی از تو آغاز شد،

از؛ آمدنت
و
با تو پایان نیافت،
با؛ رفتنت.

سقوط بودی به قعر،
تو؛
خودِ تباهی بودی.

برچسبها: ,

با احتیاط حمل شود

مرد را که می‌شستیم، روی سینه‌اش نوشته بود:
«این دل شکستنی‌ست
با احتیاط برده شود...»

برچسبها: ,

تابستانی
ای از ورای پرده​ها
تاب تو؛ تابستان ما

::

میان کرده باریک و دل کرده تنگ
چه به ماه می‌مانی؛
وقتی نمی‌مانی؛
چه به باد.

::
روزهای کلنجار رفتن با شاهنامه تمام شد.اما انگار تازه شروع شده است. حالا که می‌شود روانتر خواند و در بین بیت‌ها تصاویر را ساده تر و زنده‌تر یافت. خوب بود. بسیار.
داستان فرود درگیرم کرد با این بکارتش در مضمون و دورماندگی اش از ذهن عموم. این تراژدی‌ِ بسیارتلخ‌تر از تراژدی پدرش سیاوش.

و این شروع‌های غنایی عزیز؛ در میان آن‌همه حماسه و زبان حماسی، به یک‌باره طلوع یک بیت تغزلی عمیق:
ایا آن‌که تو آفتابی همی 
چه بودت که بر من نتابی همی...

 یا آن شروع غنایی غریب بیژن و منیژه:
شبی چون شبه روی شسته به‌قیر ...

::

شبی چون شبه روی شسته به‌قیر          نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه         بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ         میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد         سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ         یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو به‌چشم اهرمن         چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر         تو گفتی به‌قیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد         چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار         کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بجای         شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اند آن چادر قیرگون         تو گفتی شدستی بخواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس         جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد         زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز         دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای         یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ         برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چباید همی         شب تیره خوبت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب         یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن         بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ         برافروخت رخشنده شمع و چراغ
رد روزهای گم
کام از تو می‌گیرد قند؛
به ساعت چای

یادم،
این‌روزها رو به آخر می‌رود روزهایی که تمام زمان‌های مقطوع سال را به یادشان هستیم و یادمان می‌رود و حسرت می‌خوریم از درکشان که؛ هوا بوی‌ناک است و چشم‌انداز رنگی و لحظه ها به لمس پوست می‌رسند توی نرمای باد.


آن‌که نیست،
یار نیست.
برای روشن و کتابِ نیست‌ش


آیان‌تر از رفتن
بعد آرام‌تر از رفتنش آمد.
بعد تمام سال را گذاشت یک‌طرف، تو را یک‌طرف.
بعد به سال‌های نیامده فکر کرد.
بعد به یک ظهر تابستان توی دالان‌های باستانی و پُر باد.
بعد گفت: گفتم که؛ به تابستان برگرد.
بعد آرام‌تر از آمدنش رفت.

می‌باش هم‌چون ماهیان،
در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت
از بحر سوی گنگ شو
مولوی


بهاریه
ها! دیگر رد شدن از پل یک ثانیه‌ایِ گذر از فصلی به فصلِ دیگر علاج نیست ظاهرا. حالا که مرز فصل‌ها این‌طور قاطی‌شده که زمستانِ نداشته‌مان، بی‌هوا از روی بهار پریده وسط تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و بوهای بهاری‌مان قاطی شده با بوی تخمیرِ سبزه‌های هنوز از خاک‌ درنیامده‌ی سوخته. ها! دیگر همین‌است. فصلی باقی نمانده. کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود.


بهاریه‌ی امسال یکی از این‌ گزینه‌هاست:

I
حلول ِ هزار و سیصد و هشتاد و نه ِ هجرانی

تو رفتی و انسان
نخستین ساعت ِ بی‌تو بودن را
در سفر ِ هجران نوشت.
تو رفتی و
زمان آغاز شد،
عدد آغاز شد،
و شمردن آغاز شد.
و انسان
آداب ِ فراق را آموخت.
عليرضا روشن - اسفند ۸۸
 
II
هر دم دردی، از پیِ دردی، ای سال!
با این دلِ ناتوان چه کردی، ای سال!
رفتی و گذشتنِ تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال!
قیصر امین‌پور – اسفند ۷۸

 III
عالم چهار فصل‌ست؛ فصلی، خلافِ فصلی
با جنگِ چار دشمن هرگز قرار ماند؟
پیش‌آ بهار خوبی؛ تو اصلِ فصل‌هایی
تا فصل‌ها بسوزد؛ جمله بهار ماند.
مولانا
در کوچه‌های پرنده
::
چه چیزهای فراوانی را ندارم؛
نه آن‌قدر که بخواهم؛ خورشید،
نه آن‌قدرکه باید؛ امید،
و نه به اندازه‌ی کفِ دستی؛ ترانه
که در گوش زمان آواز کنم؛
چه چیزهای فراوانی را از دست دادم و
                                                  چه اندازه چیزها که هرگز به دست نیاوردم.

تمام این حرف‌ها به کنار ....
تو راست گفتی
داشتن هر چیزی در دنیا،
بهتر از نداشتن است.

نعیمه‌ دوستدار
در انتهای کوچه‌ی پرنده- نشر حوض نقره

خوش‌بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
مرزبان‌نامه(4)
::

عمر آقای منقول به اندازه‌ی انجام آخرین پروژه‌ی کلانی که در دست داشت نیز قد نداد. ایشان به برنده‌شدن در مناقصه‌ها و مزایده‌های کلان معروف بود و این نه ‌به‌خاطر ارتباطات پیچیده‌، که به‌خاطر ذهن خلاق و قدرت ریسک هیولاوارش بود. همین پروژه‌ی آخر او را ملاحظه کنید؛ واقعا حیف شد که به سرانجام نرسید؛ می‌توانست نقطه‌ی بازگشت -عطف- مهمی در تاریخ تولید و فرآوری باشد.
وقتی او طرح اولیه‌ی «شیرسازی از روبهان مرده» را به یکی از متولیان امر ارائه‌کرد همه از قدرت خلاقیت ذهن او در شگفت شدند. ولی حیف که عمر او به اندازه‌ی اتمام پروژه قد نداد و هنوز از ذوق به‌بار نشستن اولین نمونه‌ی آزمایشگاهی مکیف نشده بود که توسط اولین نمونه‌ی این تبدیل خورده شد.
عمر او حتا قد نداد که قد و بالای شیر شیرشده‌اش را هم ببیند. حتا قد نداد تا نامی برای شیرش بگذارد. عمر او حتا قد نداد تا با شیرش شیر بخورد و یا از دم روباهی که شیر شده‌بود برای شیرش یالی بسازد، یا حتی دم شیرش را به جای دمِ روباه به شهادت بگیرد. او تبدیل شد به توده‌ای گوشت تازه، در جهاز هاضمه‌ی شیر؛ تا پس از عبور از مسیر معین، برخی از یاخته‌های تنش در تن شیر بنشیند و برخی دیگر هم طبیعتا دفع شوند.
انگشت‌ِ نگار
I
کوتآه 7

دل تنگ می‌شود از فرط تو
افراط می‌کنی؛
همیشه افراط می‌کنی.



II

از دفتر خاطرات آقای همواره
صبح دم در گیت ورودی، مردک پلیس از چیستیِ انگشت توی جیبم سوال می‌کند. هنوز نمی‌داند چیست تا بپرسد؛ چرا؟ بگویم چه هست؟ لابد بعد باید بگویم این‌جا چه می‌کند؟ راستش را که نمی‌شود گفت. بگویم لازمش داشتم؟ باید بر می‌داشتم که کارم گیر نکند؟ بگویم؛ به اثرش نیاز دارم؟ این‌ها که سلسله‌ی سوالات را هی طول می‌دهد.
راستش، این اول صبحی انگشت تو در جیب من چه می‌کرد؟ راستش را بگو... تا بگویم بعدش چه شد.

برچسبها: , ,

حافظ‌گزیدگی
I
هوم ... ما که به‌بوی نافه‌ای کآخر صبا زآن طره بگشاید، یا نگشاید؛ این‌همه راه آمده‌ایم، بهانه‌ها را از دست نمی‌دهیم. قانع زخیالی زتو هستیم چو حافظ، حالا گداهمتیم یا نه؛ مال خودمان است، اختیارش را داریم. دلمان خوش است به این سهم از بودن. همین خیال روی تو که در کارگاه دیده کشیدیم ز گلستان جهان ما را بس!
یک آنتولوژی عاشقانه
این‌جا دوتا بحث مطرح است. یکی این‌که توی کتیبه‌ی نوری یا همین لوح شیشه‌ای -به‌قول‌قدیم‌ رضاقاسمی- که کلمات از توش خوانده‌ می‌شوند، خیلی نمی‌شود به حس کلمات اعتماد کرد. گولت می‌زنند. بزرگ می‌شوند، کوچک، ریز، پررنگ، کم... و این درست مثل شنیدن یک شعر می‌ماند که همیشه از زبان شاعر که شنیده می‌شود چه‌قدر خواستنی‌ست، ولی وقتی روی کاغذ می‌آید می‌بینی واویلاهایش را. روی نسخه‌ی چاپی است که می‌فهمی عیار واقعی متن چه‌قدر است.
آقای شاعر توی لبه‌ی کتابش تاکید کرده که نصف بیشتر شعرهای «مثل صنوبرهای پاریز» محصول دوره‌ی وبلاگ‌نویسی‌اند.
شعر کوتاه را همیشه آقای شاعر اقتضای صبر و حوصله‌ی زمان حال‌مان می‌داند. همین شعرهای کوتاه هستند که توی موبایل‌ها می‌گردند و تکثیر شوند. می‌توانند مِثل یک‌ مَثل ورد زبان شوند. و بیرون‌کشیدن و ترتیب دادن کلمات و بستنشان با نخ‌های نامرئی به‌هم و ساختن یک اندامواره قوام‌یافته کار هر کسی نیست. پیدا کردن آن یک‌دانه آن در میان این‌همه این.
خیلی از کوتاه‌های آقای شاعر را می‌شود همیشه همراه داشت. این وسط می‌شود گزینه‌ی عاشقانه‌ای را از آن‌ها که دوست داری جدا کرد و گذاشت دم دست ذهن برای مرور آمده‌ها و نیامده‌ها و بعد نشستن و خیال‌بافتن درباره‌ی شان نزول‌شان!

مثل صنوبرهای پاریز | مرتضا دلاوری پاریزی | نشر نزدیک | 1387

پ.ن: بحث دومی اصلا از اول وجود نداشت!

::
بی‌رشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم
دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق

::
راه سازمان عشق را به من نشان دهید
خسته از تحصن است،
یک شهید زنده توی سینه‌ام...
(این شعر مقام اول این آنتولوژی را از آن خود کرد)

::
هرچند
عرق، گردنمان را ‌لیسید
داغیم و کلافه‌ایم از تابستان
پرونده‌ی عشق، بستنی نیست.

::
تیر می‌رسد
و ما هنوز
در خیال آخرین خیانتِ بهار
بی‌سپر نشسته‌ایم.

::
تنها به خواب‌،
وقت ملاقات می‌دهی
پُف کرده چشم‌های من از بس ندیدمت!
(نقل است شیخ ابوسعید می‌گوید: در ديده به جاي خواب آب‌ست مرا / زيرا كه به ديدنت شتاب‌ست مرا / گويند بخواب تا به‌خوابش بيني / اي بي‌خبران چه‌جاي خواب‌ست مرا)


::
ای تعلق شگفت
پایدار ‌شد
قصه‌ای که از تو سر گرفت.

::
یادگاری‌نویسان گذشتند اما
هیچ‌کس مثل چاقو نفهمید:
سرنوشت صنوبر صبوری‌ست.
(یادته روی درخت دو تا دل کنده بودیم؟)

::
روزها
توی وانِ آسمان‌خراش
خیره می‌شود به پای چوبی‌اش
ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.

::
گناهی؛
رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست
زمانی، خداوند همسایه‌ام بود.
(شیخ آبی‌پوش در گلستان می‌فرماید: در معاني اين آيت که ونحن اقرب اليه من حبل‌الوريد سخن به‌جايي رسانيده که گفتم: دوست نزديکتر از من به‌من‌ست /وينت مشکل که من از وي دورم)

::
روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط
از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز.

::
توی این خیال یخ‌زده
مریض می‌شوی
شعله‌ای ببخش
دست‌های چوبی مرا.

::
رونقی عجیب داشت
کارگاه عشق
از محل بوسه‌های زودبازده.
اقتصادخوانده‌های نسبتا شریف!
وام ازدواج
ورشکست می‌کند مرا.

::
يك مصوبه برای دوست‌داشتن نداشت
لعنتی
به درد لای جرز هم نمی‌خورد
هيأت مديره‌ام.

::
نازنين!
عروسكی برای من بخر
بيش از اين مزاحم شما نمی‌شوم.

::
قرآن بخوان
دستی به سیم چارم احساس من بکش
بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز
مشتاق زخمه‌های توأم یارا.
(تقدیمی عزیز را که نمی‌شود در آنتولوژی نیاورد!)

::
رايانه‌ جان!
من هنگ كرده‌ام
تو به كار خودت برس.

...............................

مثل صنوبرهای پاریز در ایبنا
70 / آهو

...............................
پ.ن
به‌قولِ استاد این پست نکاتِ انحرافی زیادی داشت. شاید خیلی از شعرها را در کتابِ موجود نبینید. این‌ها از کتابِ بعدی انتخاب شده‌اند!
زمستانمان...
I
زمستان ما، روی هرچه بهار را، کم کرده...

II
مرثیه‌ای برای آقای ملایم...
همان‌طور توی خودش کز می‌کرد -اگر بود- و می‌گفت: ول کنید... حالا چه بشود... بعد -اگر بود- کاغذ مچاله‌شده‌اش را از جیبش بیرون می‌کشید و می‌گفت: اینم یه قصه‌ی دیگه... مرد یواش ما آرام می‌رفت و می‌آمد. پیرت در می‌آمد تا به صدایش بیاوری. حالا که رضای زنگی‌آبادی داشت «این‌همه‌دیر»ش را در می‌آورد، آن لبخند کجش که به عالم و آدم بود رو به‌خودش نشانه رفته بود. آن‌قدر که نایستاد تا ببیند داستان‌هاش را می‌خوانند. اگر بود... خوب بود.
هنوز هست. همان پای‌پیاده‌مردی‌ست که آرام می‌آید و آرام می‌نشیند و آرام صحبت می‌کند و قصه‌اش را می‌خواند و آرام می‌رود دوباره توی همان کوچه‌ی بن‌بست؛ توی اتاق پر از کتابش و کنار کامپیوترِ روی زمینش می‌نشیند و همان‌طور کزکرده دوباره قصه می‌نویسد. هنوز می‌نویسد...

III
زمستانمان
روی هرچه پاییز را
سپید کرده.


خوکردگی
I
حالا که شما ظاهرا در حال حاضر زندگی می‌کنید؛ ما باطنا در حال غایب مانده‌ایم. ظاهر و باطن‌، داریم می‌بینیم. زندگی در حال حاضری که شما دارید برای ما قابل نیست. اصلا قابل درک نیست. حال غایب هم حالی‌ دارد برای خودش.

II
-«پنجره داری نزدیکت؟ یکی داره سرِ درختای ما قند می‌سابه!»
-«این‌جا همه‌ش آبه، دست و بالمون نوچ شده بس‌که آب‌قند ریختن رو سرمون...»

III
درست آخر قصه‌ی غوکی که مار بچه‌هایش را می‌خورد و برای راهنمایی نجات رفت پیش باخه و باخه گفت: برو از خانه‌ی مار تا خانه‌ی راسو صفی از ماهی بیانداز تا راسو دنبال ماهی‌ها بیاید و سر آخر به خانه‌ی مار برسد و کلکش را بکند، درست همان‌جا که راسو روز بعد از این‌که کلک مار را کند بر همان مسیر قبلی دنبال بوی ماهی‌ها راه افتاد و «ماهی نيافت، غوک را با بچگان جمله بخورد»؛ نوشته است: «که خوکردگی بتر از عاشقی‌ست»؛ پیر هر دوتاشان بسوزد. عاشقی بدتر از آمختگی، آمختگی بدتر از عاشقی. نه؛ آمختگی پیرسوزتر است. پیرش بسوزد.

استکشاف عتایق
I
کشف دوباره‌ی کتاب‌خانه کشف عتیقی‌ست. مزه‌ی عجیبی می‌دهد روزی دو سه‌ساعت توی‌قرایت‌خانه‌ی یک کتابخانه‌ی عتیق‌ سر کردن کتاب‌خانه‌ای که پشم‌ریس‌خانه بوده و حالا گنبدهای آجری‌اش بوی کتاب می‌دهند. دوسه‌ساعت فراق از عالم مزه‌ی خاصی می‌دهد.
کشف عتیقی‌ست مزه‌ی دوباره‌ی چای‌آلبالو. مزه‌ی گم‌شده‌ی سرخی، میان ترش و شیرین. کشف عتیقی‌ست مزه‌ی کلیله و دمنه؛ مزه‌ی قصه، صدای تار داریوش طلایی.
چه‌قدر کشف عتیق مانده برای مرتکب شدن!

II
به سطر سوم این متن که برسید باید بر جای بلندتری بایستید تا بتوانید ماجرای درون ماشین را ببینید...