پای قبر قابیل...

حسام توی کامنت‌ها گفته که دو سال است که قابیل نیست. دیدم به یوسف هم گفته بودند. دوباره یادمان رفت به روزهای قابیلی و ماجراها و خاطرات... یکی یکی خاطرات ثبت شده... ماجراهای آماده‌ی مرور... و ... و ... و ...
از جشن‌نامه‌ی یک‌سالگی‌اش تا دفتر یادبود
یا دفتر یادبود منوچهر آتشی یا ویژه‌ی ساعدی یا خیلی ماجراهای محذوف از خاطره از ثبت...
من چندمين پيامبرت بودم؟
كتاب با مگس شروع شد
صداهایِ بم
با "کورت ونه گات"
یا گفت‌وگوهای دیگر یا... گزارش‌ها...

همان قابیلی که بعد از قاتل شدن پشیمان و نادم و غمگین از این‌که تاریخی تهمت را باخود باید داشته باشد از آن تپه‌های لبنانی که دیدی راه افتاد و شد آهنگر که سخت‌ترین شغل آن دوران بود. شد اسطوره‌ی آهنگری؛ شد پیامبر ذم و نفرین... و...
برای شادی روح حضرت قابیل این پیامبر مغموم و مذموم و نادم، این شر منتشر، یک‌عمر سکوت...









سلسله‌ی مستدل دال‌ها

I
نه غُرزدن، نه توجیهات درون و برون‌متنی، نه خواب، نه حرف‌زدن‌های متمادیِ یک ‌نفس، نه به‌گور پدر دنیا خندیدن و...ا، نه ... هیچ یک از علائم حیاتی شما موجود نیست، نبض ندارید. خلاصه بگویم؛ مرده‌اید.

II
کسی خانه نخریده؟ کسی ماشین نخریده؟ کسی ابلاغ نگرفته؟ کسی ازدواج نکرده؟ کسی نزاییده؟ کسی نمرده؟ کسی... خلاصه بگویم؛ بدجور گشنه‌مان‌ست!





تعمیرات تعبیرهای معطوفه

دِ نکن. حالا نشسته‌ای که خوابت نبرد؟ دِ بگیر بخواب!
تغییر یک تعبیر باید با دقت باشد. بیایی و توی متن زندگی‌ات کلمات را جابه‌جا کنی یا هی جایگزین کنی کلمات را؟ هر تعبیری کلی حساب و کتاب می‌خواهد. دِ نکن.
حالا می‌خواهی انتظارت را این‌طور به رخ بکشی؟ یا می‌خواهی بگویی این‌قدر چشمانت گرسنه اند؟ بگیر بخواب. دِ نکن.
هی بردی این چشم‌ها را چراندی ببین چه چاق شدی؟ دِ نکن!
حالا گفته‌اند «از صبح شکمم را صابون می‌مالم» یعنی خیلی منتظر شامی هستم که... دِ نکن! صابون به چشمت بمالی معنی‌اش این نیست که گرسنه‌ی یک دیدن هستی! دِ نکن!
کور می‌شوی ابلق! آخرش اشک‌هاتم خشک می‌شوند. دِ نمال این صابون را به‌چشمت! دِ نکن!


باقیِ غزل؛ ورای پرده

این بود:


باغ‌ست و بهار و سروِ عالی
ما می‌نرویم از این حوالی
بگشای نقاب و در فروبند
مائیم و توئی و خانه خالی
...



خواب در مقام راست‌پنج‌گاه




I
در یک مسافرتِ 7000کیلومتریِ زمینی تنها یک موزیک‌پلیر پُر از راست‌پنج‌گاه شما را نجات می‌دهد. زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی...
گذشتن از سه مرز، ایستادن لبِ مرگ؛ مرد می‌کند آدم را. زیر سایه‌ی سارهای سیاه...
چه‌هوا زندگی‌ت خالی‌ست. چه‌هوا جایتان‌خالی‌ست در قلب ما. شکر آن را که دگربار رسیدی به‌بهار بگویی و دوباره خواب...

II
با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
::
به شکوفه، به صبح‌دم به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
::
ما که دل‌های‌مان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی‌خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
::
سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
::
گریه‌ی شوق با تمام وجود...

......................................................................
به احترام حسین علیزاده برخیزیم
ای همه گل های از سرما کبود ... !
سرود گل
از عروض تا پرواز پرنده‌ها


خبر فوری
کوتآه 5

خبر را تنظیم کرد مرد؛
خبر مرگت را
تنظیم کرد مرد.


II
چهار بلوک خبرنویسی

اگر اين روزها سري به روزنامه‌هاي انگليسي زبان بزنید يا روي وب نگاهي به خبرهاي آسوشيتدپرس يا رويترز ‏بياندازید مي‌بينيد كه خبرها اغلب؛
‏1. اطلاعات جديد دارند (‏facts‏)؛
‏2. نقل قول‌هاي كوتاه اما شفاف دارند (‏golden‏_‏quotes‏)؛
‏3. در بسیاری از خبرها مشاهداتي عيني ارايه شده تا ما را مستقيم با صحنه اتفاق روبه رو كنند (‏color‏)؛
‏4. براي فهم بهتر خواننده پيشينه و توضیحات دارند (‏background‏).

راز كار در اين نهفته است كه لزومي ندارد این اطلاعات جدید، نقل قول های طلایی، پیشینه و رنگ پشت سر هم چيده ‏شوند....
محیط باید و نیسان... و درخت و باهار

II
حالا که مثل بلاتکلیفیِ سایه رو آبی
بگو:
کی درخته؛ کی باهار؟...



فرق‌های مفروق عالم
دوست عزیز
به من گفته بودید که برای صاحب‌نام‌شدن در عرصه‌ی ادبیات دانشگاهی باید یک نظریه‌ی ادبی را مطرح بنمایم که تا به‌حال کسی آن را نیافته باشد. راستش را بخواهید نگران این هستم که موضوع انتخابی من برای ارائه‌ی نظریه، جایی گفته شود و من قادر به اعلام و ثبت آن به نام خودم نشوم. می‌خواستم برای خودم نگه دارمش ولی صلاح دیدم که اول به کسی که اطمینان کامل به او دارم این مساله را مطرح کنم و این فرد شما بودید.
من یک بیت از لسان‌الغیب حافظ علیه‌الرحمه که در حرفش دنیایی مستتر است را یافته‌ام که در آن به موضوعی فرای فهم بشری اشاره می‌کند. او در مصرع اول این بیت و در دو کلام یک تضاد ظریف را در ارکان هستی کشف کرده و به جهانیان اعلام می‌کند:
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است | چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
البته این فرضیه‌ی «کشف معماهای هستی توسط ادبای ایرانی» به همین یک مصداق ختم نمی‌شود. در گلستان سعدی نیز سعدی علیه‌الرحمه به چنین موضوعی اشاره می‌کند، آن‌جا‌‌‌ که ‌‌می‌گوید: «فرق است میان آن‌که یارش در بر؛ با آن‌که دو چشم انتظارش بر در» که البته این متن منثور حاوی بسیار بسیار نکات نغز بدیع و بیان نیز هست.
من متن تحقیقی‌ام را با محوریت این دو مصداق آغاز می‌کنم، امیدوارم راهی نو که بر سر پژوهش در متون فارسی باز می‌شود به خوبی ادامه داده شود.
دیگر مزاحم اوقاتتان نمی‌شوم. فقط یک‌بار دیگر تاکید می‌کنم که من این مصداق‌ها و فرضیه‌ی پشت‌شان را تنها با شما در میان گذاشتم.

زیاده قربان



بر جدا نویسی‌ها
I
وقتی آقای منقول پشت تریبون قرار گرفت اول جرعه‌ای از «آب» داخل لیوان آب جلوی رویش را نوشید و بعد با طمانینه‌ی فراوان سخنرانی روز قبلش را ادامه داد: البته فرق‌های زیادی‌ست بین نگفتن و «نه» گفتن. «نه» گفتن موهبتی‌ست و کسانی که این موهبت را دارند از زندگی سراسر اطمینان و آرامشی برخوردار خواهند بود. اما نگفتن بلایی‌ست. کسانی که نمی‌گویند همیشه در عذابند. این‌ها هم همه‌شان حرف است که می‌گویند هر چه کم‌تر حرف بزنی کم‌تر خطا می‌کنی...

II
از بس که بر جدانویسی کلمات تاکید کرده‌اید؛ حروف‌نگار مکرمه همه‌ی عالم را جدا می‌نویسد؛
به‌جای نباید می‌نویسد نه‌باید،
به‌جای بگوید می‌نویسد به‌گوید،
به‌جای بجای می‌نویسد به‌جای،
به‌جای بدل می‌نویسد به‌دل
به‌جای...
به‌جای نگفتن می‌نویسد نه‌گفتن...

III
دیشب غم دل بدل(محل اختلاف) بگفتم(محل اختلاف) به نهفت (محل اختلاف)(نقطه ویرگول)
صبحش(منظور صبح‌روز بعد است) دیدم که دیگری هم می‌گفت(علامت تعجب)
غیر از من و دل راز مرا فاش که کرد(علامت سوال)
دیگر غم دل به دل(محل اختلاف) نمی‌باید(محل اختلاف) گفت (تایید)
رویا‌های شهرستانی
یکم
پیره‌مرد خوبی‌ست. دوست‌داشتنی و خوش‌سروصحبت. حداکثر سعی‌ش را می‌کند که توی کلامش از کلمه‌ها و مثل‌های محلی استفاده کند. پیره‌مرد دل‌باخته‌ی فرهنگ محلی و بومی‌ست. 10، 15تایی کتاب کودک تا به حال چاپ کرده از سال 53، یک مجموعه‌داستان و یک رمان‌چه به اسم مُرادو. که همین رمان‌چه‌اش پارسال بی‌هوا جزو برگزیدگان کتاب سال معرفی شد. برای پیره‌مرد شهرستان‌نشین هیچ تغییری رخ نداد. یعنی همان که اسمش هست اقبال و معمولا در این مواقع که به آدم رو می‌کند و دیگر دست از سر آدم بر نمی‌دارد. کتاب پیره‌مرد هم که کتاب سال شد باز کسی به سراغش نرفت که از این 63 سال عمرش که کار کرده و دیده نشده بپرسد. پیره‌مرد هم‌سن و سال مرادی کرمانی‌ست. توی همان کرمان هم به دنیا آمده و بالیده ولی همان‌جا مانده و بیرون نزده از شهرش. هنوز که پای صحبتش می‌نشینی می‌بینی بعد از حتا معرفی کتابش به عنوان کتاب سال هیچ ناشری برای‌ش دست و پا نشکسته، هیچ خبرنگار رسانه‌ی معروفی به سراغش نرفته، یک سال از کتاب سالش می‌گذرد. شهروند هم در ویژه‌نامه‌ی برنده‌های کتاب‌سالش او را جا انداخته بودهیچ....

هیچم
پیره‌مرد به تنهایی دارد بار یک قبیله را به دوش می‌کشد. می‌خواهد به اندازه‌ی همه‌شان کلمه‌ی محلی به کار ببرد. ضرب‌المثل بسازد، کاریکلماتور بگوید، درس بدهد، ذوق کند... ولی توی این همه هیاهو کسی سراغش نمی‌رود. همه توی فکر مصاحبه و دوست‌بازی هستند و هی همدیگر را بالا می برند و پایین می‌آورند. توی همین کسانی که همراه او جایزه‌ی کتاب سال پارسال را گرفتند به همه توجه شد الا او. وقتی «مُرادو»یش به اسم کتاب سال کودک و نوجوان اعلام شد کتابش توی بازار نبود. احمد اکبرپور که رقیبش بود توی نامزدهای کتاب سال، دنبال کتابش می‌گشت. گفتیم کسی کتابش را ندیده. بعد که کتابش دوباره چاپ شد بازهم کسی به سراغش نیامد. فقط به واسطه‌ی ناشرش یک «امروز با»ی سایر محمدی ته روزنامه‌ی ایران باهاش انجام شد و یک مصاحبه هم توی ایسنا.


گذشتیم

نیم‌رخش شبیه مارکز است پیره‌مرد. تکیه کلامش این است: «صدوبیست‌وچاهارهزار پیغمبر اومدن که بگن؛ ای جونور دوپا، آدم باش!» و بعد می‌زند زیر خنده...
کاریکلماتورهایش عالی‌اند. هفته‌ای ده‌تایی ازشان می‌دهد به یک نشریه و پنج‌شش‌هزارتومان می‌گیرد. هیچ‌کس نیامده بگوید بیا برایت نه، برای خودمان چاپشان کنیم.
پیره‌مرد باحال است.
هم‌سن و سال مرادی کرمانی‌ست. هم‌ولایتی مرادی کرمانی‌ست. مثل مرادی کرمانی برای بچه‌ها می نویسد. خوب هم می‌نویسد. 15 تا کتاب هم چاپ کرده. یک مجموعه‌داستان بزرگ‌سال هم دارد؛«کوتوله‌ای در تَنگ». ولی مرادی کرمانی، مرادی تهرانی شده ولی او نشده. همین شده که حتا وقتی کتابش جایزه‌ی کتاب سال هم گرفته کسی سراغش نرفته. آه از این قصه‌های غم‌گین. یک‌سال گذشت.
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال​ها
I
گرافوتایپی مولانا:

از عشق گشته دال الف، بی​عشق الف چون دال​ها


II
شاعری چیز خوبی‌ست. عمق می‌دهد به زندگی. شاعر خوب است. شاعری که هر روز شعر می‌گوید و کلماتش را به اشتراک می‌گذارد خیلی خوب‌تر است. شعرش حال و هوامان را به آب و هوامان ربط می‌دهد؛ هر صبح یک شعر در گوشی تلفن‌. این حال و هوای امروزمان:

نه تکلیف این ابرها روشن است،
نه تکلیف خورشید.

فقط
باد در باد در باد...


III

تایپوگرافی ابراهیم حقیقی از گرافوتایپی مولانا


تاخیر در تخدیر
I

با لفظ «کردن» و «آوردن» مستعمل است. با لفظ «انداختن» و «کردن» و «شدن» مصدر مرکب آيد، اين لفظ در عربي مصدر است اما در فارسي هم مصدر استعمال شود و هم اسم جامد. واپس افکندن . سپس گذاشتن . واپس گذاشتن . واپس بردن . تعقيب و تعويق.

و در آن تقديم و تاخير صورت نبندد.
کليله و دمنه
وعده‌ی تاخير به سر نامده
لعبتي از پرده به در نامده
نظامي
گر جان طلبد حبيب عشاق نه صبر روا بود نه تاخير.
سعدي
امثال: در تاخير آفت‌ها است؛ في‌التاخير آفات

روزبازار جواني چند روزي بيش نيست
نقد را باش اي پسر کآفت بود تاخير را.
سعدي
به‌فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن
که آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد.
حافظ

II
تاخیر، تاخیر به عقب انداختن کاری‌ست یا چیزی یا خاطره‌ای یا کلمه‌ای یا حرفی. این که مثلا دوستش داری را آن‌قدر عقب بیاندازی تا؛ یا این‌که گفتن آرزویت را به غول چراغ جادو، یا خواب‌های ندیده‌ات را؛ یا تاخیر در گرفتن عکست کنار اطلسی‌هایی که می‌پژمرند، یا خواب عصرگاهی در هزار آینه‌ی شش‌گوش کاشی.
به عقب‌انداختن باران
تاخیر در تکميل و راه اندازي نيروگاه اتمي بوشهر
به عقب‌انداختن بازپرداخت وام بانکی
تاخیر پروازهای هواپیمایی
تاخیر در پروازهای روحانی

III
خیلی وقت‌ها که با آن نرم‌افزارهای برنامه‌نویسی کذایی باید مثلا پروژه‌ی یک درس را تحویل می‌دادیم و هرچه می‌کردیم جواب‌های نرم‌افزار درست در نمی‌‌آمد؛ می‌آمدیم جواب‌های مساله را در دل نرم‌آفزار می‌گذاشتیم و بعد وقت اجرا یک زمان تاخیر با یک گیج صفر تا صددرصد می‌گذاشتیم توی نرم‌افزار که مثلا؛ مساله سخت است و منِ کامپیوتر دارم فکر می‌کنم!
این Delay همان ژست تفکری‌ست که وقتی جواب مساله را پیدا نمی‌کنیم به خودمان می‌گیریم و بعد جواب‌های از پیش معلوم را روایت می‌کنیم. ای !


IIII
اسم احمدرضا احمدی یاد دو چیز می‌اندازد؛ یکی بی‌حالی صدایش در دکلمه‌ی شعر و دیگری نامه‌ای که پست‌مدرنیستان دیارش وقتی که به زادگاهش دعوتش کرده‌بودند و حالشان را گرفته بود که؛ بروید کتاب بخوانید و این بچه‌بازی‌ها را کنار بگذارید، براش نوشته‌بودند؛ «آقای احمدی؛ اخوان‌ثالث دوم نشوید ها!»
شعر احمدرضا احمدی شعر نیست. داستان است. و تنها بعضی‌هاش حال می‌دهد؛ می‌چسبد. تو می‌گویی نه؟ بخوان؛

دست تو
چه‌قدر تاخیر دارد
وقتی که چای گرم می‌شود
و تو
چای سرد را تعارف می‌کنی

دو سه ماه دیگر این اطلسی که تو کاشته‌ای گل می‌دهد
من به ساعت نگاه می‌کنم؛ تو می‌میری
شمع روشن را به اتاق آوردند
اطلسی گل داده است
قطار در سپیده‌دم کنار اطلسی منتظر تو در باد ایستاده است
گل اطلسی بر سینه‌ی تو بود وقتی تو را برای دفن می بردند
هنگامی که تو مرده بودی، آدم به گل خفته بود
هنگامی که تو مرده بودی، یاران به عشق و عطر مانده بودند
همه‌ی ما را دعوت کردند تا در آن عکس یادگاری باشیم. عکاس سراغ تو را گرفت
من بودم
تو نبودی
تو مرده بودی
عکاس از همه‌ی ما بدون تو عکس یادگاری گرفت عکس را چاپ کردند؛ آوردند؛ در همه‌ی عکس فقط یک شاخه اطلسی و دو دست از جوانی تو در شهرستان دیده می‌شد
ما همه در عکس سیاه بودیم

احمدرضا احمدی
سپس از سه روز
I
عشق | داستان کوتآه

احمدرضا تخشید


«.... سه روز هوا ابري بود و بعد باران باريد. شروع كردم به قدم زدن زير باران. كبوتري لب ديوار نشسته بود. بعد دويدم. بعد ديدم نمي‌توانم. نشستم. بعد ناگهان باد وزيد. نگاه كردم كبوتر نبود. گريه‌ام گرفت.»
- همين بود. امکان چاپش هست؟
- نفهميدم چي نوشته بوديد. به چه اسمي چاپ كنيم؟
- مي‌تونيد بگيد شعره يا داستان؛ يا هر چه خود شما بگيد.
- معذرت مي‌خوام مثل اين‌كه نوشتن رو بيش از اندازه ساده فرض كرده‌ايد. اصلا اين رو بر چه مبنايي نوشته‌ايد؟
- بر مبناي دلمون.
- ولي به نظر چيز به‌درد بخوري نمي‌آد.
- حتما متوجه نشديد.
- با من نبايد اين‌طور صحبت كنيد... چي بگم... اشكال نداره خودتان بفرماييد چي بود.
- گفتم که؛ سه روز هوا ابري بود. اول ابرها كم بودند بعد جمع شدن روي هم و آسمون رو تيره و تار كردند. هي دلم مي‌جوشيد. مي‌خواستم از اتاق بزنم بيرون ولي صبر كردم. بعد كه ابرها كاملا متراكم شدند و هيچ جايي براي هيچ ابري نماند شروع كردند به باريدن. آرام كه مي‌باريدند مشغول قدم زدن شدم. يك كبوتر نشسته بود لب ديوار. باران مي‌خورد به صورتم و احساس شعف مي‌كردم. مثل اين كه دستي نوازشم مي‌كرد. بعد كم‌كم باران شدت گرفت. شروع كردم به دويدن. كبوتر هنوز لب ديوار نشسته بود. بعد باران خيلي شدت گرفت. باز دلم شروع كرد به جوشيدن. ديدم ديگر امكان ندارد بتوانم بروم. نشستم. بعد كه سراپام خيس شد ناگهان باد وزيدن گرفت. ترسيدم....
- چرا باد وزيدن گرفت؟ مي‌‌خواست ابرها رو ببره؟
- خودم هم نمي‌دونم چرا ... بالاخره باد بايد بوزه... مگر نه؟!... فقط مي‌دونم روي زمين مي‌وزيد و كاري به ابرها نداشت. درخت‌ها را به شدت تكان مي‌داد و برگ‌ها را از شاخه‌ها جدا مي‌كرد و مي‌پراكند تو هوا و باران را با قدرت مي‌كوباند به صورتم. نگاه كردم، كبوتر نبود. احساس عجيبي بهم دست داد. خواستم بلند شوم و بدوم ديدم نمي‌توانم. زدم زير گريه.
- هنوز هم فكر مي‌كنم به‌درد چاپ نمي‌خوره. معلوم نيست چي نوشتيد.
- واقعا متوجه نشديد؟... به اين سادگي. حتما دقت نكرديد. اگر امكان داره دوباره گوش كنيد:
«...سه روز هوا ابري بود...»

II
از سرنوشت قصه‌ی فوق خبری در دست نیست. طبق آخرین اخبار سپس از سه روز هوا آفتابی شد و ...

III
شاید می‌زند؛ با این شور ریز که مدام می‌ریزد از ساق‌ها و بی‌هوا مثل بارانی معکوس تا قفس سینه. مثل خوابی که در سرما روی عصب‌ها می‌لمد. شاید دل‌شور می‌زند، شاید هاشور می‌زند.
شاید دل‌شوره است که دل را می‌شوید.
ببر و برف
I
شعرها توی ابرها هستند، اما درون ابر تندر هم وجود دارد. شاعران با خشونت شارژ می‌شوند و در جیب‌هاشان طوفان حمل می‌کنند.

از ترشحات آقای ویکتور هوگو به‌نقل از دوست عزیز آقای روبرتو بنینی و با تشکر از ایشان برای فیلم «ببر و برف»

II
.
تحرک متروک
بعضی از شعرهای برخی از شاعران از برخی دیگر از شعرهای بعضی از شاعران خوب‌تر هستند. البته اگر ویرایش شوند؛ البت اگر جابه‌جا شوند.

با کاروان من
-تحرک متروک-
صحرا مجال صحبت بود
و کاروان که فرصت اندیشه را
از صحنه‌ی نمک‌زار
بر می‌گرفت
پیمانه‌های سرخ عطش را
با خواب باستانی کاریز
پر می‌کرد
ما از میان استراحت شرقی می‌رفتیم
پستان‌های بی‌شیر مادران
با دکمه‌هایی از شیر
شب را به جاده‌های شیری می‌دادند
و چشم‌های خسته‌ی مردان
بر کهکشان
شروع شن‌ها
جاری بود
بر‌گرد ای تحرک متروک
این‌جا نه ابر‌، نه گذر باد
دیر‌ی‌ست تا معاش نبات را
پیغامی از سواحل تبخیر نیست
و سرنوشت آب
در سفره‌های زیرزمینی
تقطیر آسمان را از یاد برده است

یدالله رویایی
گزارش شیر از روز بارانی
هنوز شیراز باران که می‌آید حتا زمستانش بوی دیگری می‌دهد، دیگرتر از جاهای دیگر.
هنوز هم که بگذرد باز باران روی برگ‌های ریخته‌ی باغ بوی دیگری می‌دهد. حافظ سرجایش هست صدسال که بگذرد، هنوز که بگذرد...
حافظ‌های دم مغرب دیدنی‌تر هستند. خاصه زمستان باشد. هنوز دیوارهاش و رواق‌های آجری و کاج‌ها و سروها.
هنوز می‌ایستد مردی چاق و کتابی در دست شعر حافظ را به زبان آلمانی برای چند آدم زردموی سرخ‌چهره می‌خواند و معنا می‌گوید.
هنوز کوچه‌ها را می‌شود تفکیک کرد، کوچه‌باغ‌ها را، این یکی بوی دردم از یار است را می‌دهد، آن یکی بنشینم و صبر پیش گیرم و آن یکی به‌هوش بودم از اول.
ماهی‌های حوض ماهی شیخ آبی چاق‌تر شده‌اند. دیوارهای گلی شره‌تر، هوا اما اگر باران‌هم نبارد بوی شعر می‌دهد. بوی مادگی برگ خیس‌خورده. بوی خیس.
آدم‌ها می‌روند و می‌آیند و می‌روند.
وسوسه‌ی کلام اما رها نمی‌کند حافظ‌های دم مغرب را. شیخ‌ آبی‌را، سروهای سبزپوش را.
صد سال هم که بگذرد باز باران‌های نباریده روی برگ‌های نریخته‌ خواب می‌پاشند.

............................

یک مادیان دنبال یال خویش می‌گردد
امروز پنجم دی‌ماه است
I
روی دیوارهای مدرسه‌ چیزهای جالبی هست برای دیدن، برای خواندن. درست مثل پشت کامیون‌ها. نامه‌های عاشقانه‌ی نوبالغانه را این‌جاها می‌توان خواند؛ روی دیوارهای مدارس دخترانه. اظهار عشق‌های عجیب و غریب و خیلی چیزهای دیگر که خیلی چیزها را روشن می‌کند از تعبیر و برداشت‌های این ملت. یکی از شاهکارهای این ابراز عشق:
کوچه‌ی باریکی توی یکی از شهرهای کوچک؛ روی دیواری آجری که پس‌زمینه‌ی به‌هم‌ریز و شلوغی‌ست برای این بیت:

چنان‌کاری دلت با قلب من کرد

که موج زلزله با ارگ بم کرد!

و بدین سان است که...

II
اکبر رادی دوست‌داشتنی بود. اصلا دلمان نمی‌خواهد حالا که مرده دوباره مرثیه‌سرایی کنیم. حال آدم به هم می‌خورد. حالا خیلی‌ها از او خواهند گفت. داشتم فکر می‌کردم چرا یکی این‌جوری می‌شود و یکی نه. دیدم نه! رادی فرق می‌کرد؛ ذاتا دوست‌داشتنی بود. حرف‌ش اگرچه ساده تا ته دل می‌رفت. آن‌قدر با دوستی با تو حرف می‌زد و آن‌قدر عمیق اثر می‌گذاشت که انگار پیامبری‌ست. هنوز نفوذ صمیمی صداش را یادم هست. شاید یک روز زمستانی بود. بعضی‌ها نور توی کلما‌ت‌شان هست. یک‌جوری ملایم و محکم حرف‌می‌زنند که عین یک نیزه‌ی تیز حرف‌شان تا ته می‌رود. مکالمات رادی سرشار از تعابیر و ترکیب‌های سرشاری‌ست که به جان می‌نشیند. این ‌توی دیالو‌گ‌های نمایش‌نامه‌هاش هم هست. توی مقالات‌ش هم هست. مکالماتش مثل قصه‌های یک قصه‌گوی شفاهی قصه است. یک تاریخ‌گوی شفاهی بود.
از این‌ها گذشته رادی هم نشان داد که یک نمایش‌نامه‌‌نویس خوب که قصه را خوب روایت می‌کند و دیالوگ‌هاش پر از تعابیر نغز است لزوما قصه‌نویس خوبی هم نیست.

III
ببینید نثر گفتاری غنی‌ش را:

گريز كوتاهى به كوچه‌پس‏كوچه‏هاى دوردست بزنم. خارج از محوطه‌ی دلگير و بسيار عبوس دبيرستان، ما در ته نواب سه بچه‌محل بوديم كه در هيأت گيلانيان ساكن تهران با هم آشنا و كم‏كمك جور و نزديك شده بوديم: حسين زنده‏رودى، محمدرضا زمانى و من و آنچه ماده‌ی اين دوستى را غليظ مى‏كرد، اين‌كه هر سه اصالتاً گيلانى بوديم و ريشه در سنت داشتيم و با بروبچه‏هاى بلغمى آبمان به يك جو نمى‏رفت و با اهل روزگار اخت نمى‏شديم و جمعه‏ها به كوه و منظريه مى‏زديم و آن شناى كرال و پروانه و عهد بسته بوديم كه پاك، پر، جوشنده زندگى كنيم و سر به لوكس‏ها و آخورهاى فصل نسپريم و روح عصيان خود را در برابر هر چه سطحى، بدلى، پوچ و حيوانى است، فعال و زنده نگه داريم؛ يعنى در برابر خوردن و خفتن و گُشنى كردن -به‏زعم غزّالى طوسى- و يك روز هم رحيق رحمت را سركشيدن و رو به قبله افتادن. مى‏گفتيم: همه‌ی اين تعلقات مذبوحانه درست! بسيار خوب، كه چه؟ يك عمر توى مزبله‏هاى خاك بلولى و مثل كنه به اين ميز و آن صندلى بچسبى و در حبّ دنيا، ماشين، ويلا و زرق و برق و مقام‏هاى دو روزه- غمباد هندى بگيرى، و حرص كلبى و جاه‏طلبى‏هاى حقير خود را به اين قُمپُزهاى عوامانه ارضا كنى، و آن‌قدر بازى كنى و دفع‌الوقت كنى كه دندان‏ها بريزد و قوزت دربيايد و فشار و نقرس و قند و بواسير و هر چه درد و مرض دارى، به يك‌باره عود كند تا خلاصه اسكلتى به نام اجل با داس معروف خود بيايد و الفاتحه مع‏الصلوات! بله، و تو آن‌جا بى‏روح و باد دررفته دراز كشيده‏اى و انگار كه اصلاً نبوده‏اى و انگار كه هرگز شرارت و قمپز عاميانه و آن همه قهر و تهر و باد و بود و حرص كلبى و لاف خشكه نداشته‏اى. و باز كه يعنى آمدن، فخر و كبر و ناز كردن و هفتاد سال زمين را به فضله آلودن و بعد هم كلاه سليمان به سر گذاشتن و غيب شدن براى هميشه كالمعدوم! خوب كه چه؟ به اين حالت پشت نوبت ايستادن و دست‏كم پنجاه سال معطلى براى لقمه‌ی كرم‏ها شدن، اين چه حماقتى است؟ پس اولين نشانه‌ی عصيان ما عليه اين بساط مسخره آن بود كه خوردن گوشت را بر خود حرام كرديم. دامنه‌ی معاشرتمان را با حقارت‏ها و ابتذالات زندگى تنگ‏تر گرفتيم. قرآن را در هيأت به عربى و پيش خود به ترجمه خوانديم. بعد سر وقت انجيل و اسفار اربعه رفتيم. بعد سر از تورات و عهد عتيق درآورديم. بعد قطعه‏هايى از اوستا بود و بعد بودا و كنفوسيوس و همين‏طور از لابه‏لاى كتاب‏هاى مقدس عبور مى‏كرديم و مى‏خواستيم بدانيم آنها چه توجهى براى اين «هستن» نامعقول در عالم امكان دارند. يك نكته مشخص بود و هيچ‏گونه امايى برنمى‏داشت: محور آرمانى همه اديان و مذاهب يكى بود و در يك مدار مى‏چرخيد. همه آنها انسان را به عشق، به عدل، به يك‌آهنگى و به نيكى و پاكى و زيبايى دعوت مى‏كردند. و اينها گروهى از مسلمات اوليه بودند كه ما مصاديق عينى آنها را هيچ در اطرافمان نمى‏ديديم، و در جست‏وجوى بى‏امان خود همچنان اتم‏هاى كوچك سرگردانى بوديم كه ابن‏السبيل مى‏گشتيم. پناهنده، بى توشه، تشنه. كه بود آن‌كه راز جليلى را ميان تشنگى و رنج كشف كرده است؟
از مکالمات با ملک‌ابراهیم امیری
پس کیست؟
I
عشق و عاشق و معشوق گر نه ماییم پس کیست؟ هرچه نه این دم است، عالم دویی است. این نادره نگر که من بی‌من بر من عاشقم و من بی‌من دائم در آیینه وجود معشوق می‌نگرم، تا من کدامم؟

II
«... چون سه‌ساله شدم، این پرسش بر دلم گذشت «خدای تو و خدای خلق کجاست؟» مسجدی بود در نزدیکی خانه‌ی ما. چند از کودکان را پرسیدم: «خداوند خود را می‌شناسید؟» گفتند: «گویند خدا را نه دستی است و نه پایی» زیرا از پدران خود شنیده بودند که حق تعالی منزه است از دست و پا و جوارح. از این سخن مرا وجدی حاصل آمد و شتابان دویدم و حالتی بر من عارض شد شبیه آنچه با انوار ذکر و واردات الهی از مراقبه و تفکر بر شخص عارض می‌شود‌، اما حقیقت آن‌چه بر من گذشت را درنیافتم.»

III
دوبار دیگر در هفت‌سالگی و سپس پانزده‌سالگی چنین تجربه‌هایی داشت. اما نقطه‌ی عطف زندگی‌اش را در جوانی چنین نقل می‌کند:

«... ترس مرا گرفته بود . از چپ و راست، بدین سو و آن سو مردم در حرکت بودند. ‌در خرابه‌‌ای بودم ، پس ‌آ‌‌‌‌ن‌جا ماندم تا شب فرارسید ، چون شب شد به دکّه‌ام باز گشتم و تا سپیده‌دم به حال وجد و حزن و افسوس و اشک‌ریزان، ماندم. واله بودم و حیران. بی‌اراده «غفرانک‌، غفرانک» بر زبانم جاری بود‌، زبانم از حکرت بازایستاد. چنان بودم که گویی ساعت‌ها و روزها آنجا به‌سر برده‌ام. ساعتی دیگر ماندم‌، ناگاه حال وجد بر من غلبه یافت یافت ، جعبه‌ی دخل و هر آن‌چه برای روز مبادا در دکانم بود در جاده افکندم. جامه‌هایم را دریدم و سر نهادم به بیابان. یک‌سال و نیمی واله و حیران و به حال وجد باقی ماندم. حالات عظیم وجد‌آمیز و الهامات غیب همه روزه وارد بر دل و روحم می‌گردید. در آن حال ، آسمان و زمین و کوه و بیابان و درخت را چون نور می‌دیدم. آن‌گاه از حال اضطراب به آرامش گرائیدم.»
از خاطرات شیخ شطاح روزبهان بقلی فسایی که این‌روزها مورد توجه‌مان قرار گرفته‌است.
قربان رفتن
III

کوتآه 4
آب و آفتاب را بردار؛
سهم تو.
هر آبادی خرابی دارد؛
ما خراب تو‌ایم.

IIII

استاد، شعر را بالای عکس بالایی گذاشته؛

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان‌جا ماندیم

بابای دختربابا می‌گوید؛ بیت دوم را اصلاح کنید؛ «ما به قربان تو رفتیم و «همین»‌جا ماندیم!»

IIIII

«سفر عُسرت» The Book Of Austerity هم کاستی شنیدنی‌ست. چه خوب که این‌طور شعر امروزی توی موسیقی امروزی بیاید. استاد دارد می‌ترکاند امسال.

نغمه نیستم که بخوانی
قصه نیستم که بگویی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
امروز اول دی‌ماه نیست
I
هنوز «امروز اول دی‌ماه است» نشده؛ که در کوچه باد می‌آید و بند دل آدم را این صدای زوزه‌ی ظریف هی پاره می‌کند؛ الآن یک‌ هفته است که دلمان یک کوهستان زمستانی بلند می‌خواهد با کلی ابر و مه و باد... که چشم چشم را نبیند و گوش‌ها از زور برف چیزی نشنود. دلمان می‌خواهد؛ زمستان‌است را ...
چه‌قدر حال و هوامان تابع آب و هوامان است
و این ابتدای آبادی‌‌ست

II
یارْ مرا چو اشتران؛ باز مهار می‌کشد
اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد

جان و تنم بخست او، شیشه‌ی من شکست او
گردن من ببست او، تا به چه کار می‌کشد

شست ویم، چو ماهیان جانب خشک می‌برد
دام دلم به جانبِ میرشکار می‌کشد

آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت می‌کند برکه و غار می‌کشد

رعد همی‌زند دهل؛ زنده شده‌ست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‌کشد

آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند
راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گر چه جفای دی کنون سوی خمار می‌کشد

III
بس که نغز است این مصرع ضمیر دانه، بس که شعر است، شیرین است، بس که شطح،...