و من دهانم را بسته بود؛ او
::
این سه‌ماه لعنتی که گذشت یکی از همان سه‌ماه تعطیلی‌هایی بود که سال‌هاست طعمش گریخته از زیر زبان‌مان و لعنتی‌ترین تابستانی بود که دهان‌مان را بست در بهت و در رفت. تابستان‌هایمان تا سال‌های سال این تابستان را به خاطر خواهند آورد و بوی آبریزگاهی آن که همین‌طور بی‌هوا زیر دماغمان مانده.
دیر شد. باز هم پریدن به آغوش ادبیات نجات می‌دهد آدم را ولاغیر و گریز از عالم خبر. خبر مغز را فاسد می‌کند. خبر مرگ خبر کاش بیاید ای‌کاش. اصلا خبر خر است.
ظاهرا به حرف‌ آمده‌ایم.

::
تو کجايي؟
در گستره‌ی بي‌مرز ِ اين جهان
تو کجايي؟

ــ من در دوردست‌ترين جای جهان ايستاده‌ام:
کنار ِ تو.


ــ تو کجايي؟
در گستره ناپاک ِ اين جهان
تو کجايي؟

ــ من در پاک‌ترين مقام ِ جهان ايستاده‌ام:
بر سبزه‌شور اين رود ِ بزرگ که مي‌سُرايد
برای تو.

::
حالا «و من دهانم را بسته بود؛ او» و دیوانه دگر بار زنجیر رمیده‌است! با آخ گلادیاتورهایش.
خوش‌بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس
مرزبان‌نامه(4)
::

عمر آقای منقول به اندازه‌ی انجام آخرین پروژه‌ی کلانی که در دست داشت نیز قد نداد. ایشان به برنده‌شدن در مناقصه‌ها و مزایده‌های کلان معروف بود و این نه ‌به‌خاطر ارتباطات پیچیده‌، که به‌خاطر ذهن خلاق و قدرت ریسک هیولاوارش بود. همین پروژه‌ی آخر او را ملاحظه کنید؛ واقعا حیف شد که به سرانجام نرسید؛ می‌توانست نقطه‌ی بازگشت -عطف- مهمی در تاریخ تولید و فرآوری باشد.
وقتی او طرح اولیه‌ی «شیرسازی از روبهان مرده» را به یکی از متولیان امر ارائه‌کرد همه از قدرت خلاقیت ذهن او در شگفت شدند. ولی حیف که عمر او به اندازه‌ی اتمام پروژه قد نداد و هنوز از ذوق به‌بار نشستن اولین نمونه‌ی آزمایشگاهی مکیف نشده بود که توسط اولین نمونه‌ی این تبدیل خورده شد.
عمر او حتا قد نداد که قد و بالای شیر شیرشده‌اش را هم ببیند. حتا قد نداد تا نامی برای شیرش بگذارد. عمر او حتا قد نداد تا با شیرش شیر بخورد و یا از دم روباهی که شیر شده‌بود برای شیرش یالی بسازد، یا حتی دم شیرش را به جای دمِ روباه به شهادت بگیرد. او تبدیل شد به توده‌ای گوشت تازه، در جهاز هاضمه‌ی شیر؛ تا پس از عبور از مسیر معین، برخی از یاخته‌های تنش در تن شیر بنشیند و برخی دیگر هم طبیعتا دفع شوند.
انگشت‌ِ نگار
I
کوتآه 7

دل تنگ می‌شود از فرط تو
افراط می‌کنی؛
همیشه افراط می‌کنی.



II

از دفتر خاطرات آقای همواره
صبح دم در گیت ورودی، مردک پلیس از چیستیِ انگشت توی جیبم سوال می‌کند. هنوز نمی‌داند چیست تا بپرسد؛ چرا؟ بگویم چه هست؟ لابد بعد باید بگویم این‌جا چه می‌کند؟ راستش را که نمی‌شود گفت. بگویم لازمش داشتم؟ باید بر می‌داشتم که کارم گیر نکند؟ بگویم؛ به اثرش نیاز دارم؟ این‌ها که سلسله‌ی سوالات را هی طول می‌دهد.
راستش، این اول صبحی انگشت تو در جیب من چه می‌کرد؟ راستش را بگو... تا بگویم بعدش چه شد.

برچسبها: , ,

حافظ‌گزیدگی
I
هوم ... ما که به‌بوی نافه‌ای کآخر صبا زآن طره بگشاید، یا نگشاید؛ این‌همه راه آمده‌ایم، بهانه‌ها را از دست نمی‌دهیم. قانع زخیالی زتو هستیم چو حافظ، حالا گداهمتیم یا نه؛ مال خودمان است، اختیارش را داریم. دلمان خوش است به این سهم از بودن. همین خیال روی تو که در کارگاه دیده کشیدیم ز گلستان جهان ما را بس!
یک آنتولوژی عاشقانه
این‌جا دوتا بحث مطرح است. یکی این‌که توی کتیبه‌ی نوری یا همین لوح شیشه‌ای -به‌قول‌قدیم‌ رضاقاسمی- که کلمات از توش خوانده‌ می‌شوند، خیلی نمی‌شود به حس کلمات اعتماد کرد. گولت می‌زنند. بزرگ می‌شوند، کوچک، ریز، پررنگ، کم... و این درست مثل شنیدن یک شعر می‌ماند که همیشه از زبان شاعر که شنیده می‌شود چه‌قدر خواستنی‌ست، ولی وقتی روی کاغذ می‌آید می‌بینی واویلاهایش را. روی نسخه‌ی چاپی است که می‌فهمی عیار واقعی متن چه‌قدر است.
آقای شاعر توی لبه‌ی کتابش تاکید کرده که نصف بیشتر شعرهای «مثل صنوبرهای پاریز» محصول دوره‌ی وبلاگ‌نویسی‌اند.
شعر کوتاه را همیشه آقای شاعر اقتضای صبر و حوصله‌ی زمان حال‌مان می‌داند. همین شعرهای کوتاه هستند که توی موبایل‌ها می‌گردند و تکثیر شوند. می‌توانند مِثل یک‌ مَثل ورد زبان شوند. و بیرون‌کشیدن و ترتیب دادن کلمات و بستنشان با نخ‌های نامرئی به‌هم و ساختن یک اندامواره قوام‌یافته کار هر کسی نیست. پیدا کردن آن یک‌دانه آن در میان این‌همه این.
خیلی از کوتاه‌های آقای شاعر را می‌شود همیشه همراه داشت. این وسط می‌شود گزینه‌ی عاشقانه‌ای را از آن‌ها که دوست داری جدا کرد و گذاشت دم دست ذهن برای مرور آمده‌ها و نیامده‌ها و بعد نشستن و خیال‌بافتن درباره‌ی شان نزول‌شان!

مثل صنوبرهای پاریز | مرتضا دلاوری پاریزی | نشر نزدیک | 1387

پ.ن: بحث دومی اصلا از اول وجود نداشت!

::
بی‌رشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم
دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق

::
راه سازمان عشق را به من نشان دهید
خسته از تحصن است،
یک شهید زنده توی سینه‌ام...
(این شعر مقام اول این آنتولوژی را از آن خود کرد)

::
هرچند
عرق، گردنمان را ‌لیسید
داغیم و کلافه‌ایم از تابستان
پرونده‌ی عشق، بستنی نیست.

::
تیر می‌رسد
و ما هنوز
در خیال آخرین خیانتِ بهار
بی‌سپر نشسته‌ایم.

::
تنها به خواب‌،
وقت ملاقات می‌دهی
پُف کرده چشم‌های من از بس ندیدمت!
(نقل است شیخ ابوسعید می‌گوید: در ديده به جاي خواب آب‌ست مرا / زيرا كه به ديدنت شتاب‌ست مرا / گويند بخواب تا به‌خوابش بيني / اي بي‌خبران چه‌جاي خواب‌ست مرا)


::
ای تعلق شگفت
پایدار ‌شد
قصه‌ای که از تو سر گرفت.

::
یادگاری‌نویسان گذشتند اما
هیچ‌کس مثل چاقو نفهمید:
سرنوشت صنوبر صبوری‌ست.
(یادته روی درخت دو تا دل کنده بودیم؟)

::
روزها
توی وانِ آسمان‌خراش
خیره می‌شود به پای چوبی‌اش
ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.

::
گناهی؛
رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست
زمانی، خداوند همسایه‌ام بود.
(شیخ آبی‌پوش در گلستان می‌فرماید: در معاني اين آيت که ونحن اقرب اليه من حبل‌الوريد سخن به‌جايي رسانيده که گفتم: دوست نزديکتر از من به‌من‌ست /وينت مشکل که من از وي دورم)

::
روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط
از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز.

::
توی این خیال یخ‌زده
مریض می‌شوی
شعله‌ای ببخش
دست‌های چوبی مرا.

::
رونقی عجیب داشت
کارگاه عشق
از محل بوسه‌های زودبازده.
اقتصادخوانده‌های نسبتا شریف!
وام ازدواج
ورشکست می‌کند مرا.

::
يك مصوبه برای دوست‌داشتن نداشت
لعنتی
به درد لای جرز هم نمی‌خورد
هيأت مديره‌ام.

::
نازنين!
عروسكی برای من بخر
بيش از اين مزاحم شما نمی‌شوم.

::
قرآن بخوان
دستی به سیم چارم احساس من بکش
بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز
مشتاق زخمه‌های توأم یارا.
(تقدیمی عزیز را که نمی‌شود در آنتولوژی نیاورد!)

::
رايانه‌ جان!
من هنگ كرده‌ام
تو به كار خودت برس.

...............................

مثل صنوبرهای پاریز در ایبنا
70 / آهو

...............................
پ.ن
به‌قولِ استاد این پست نکاتِ انحرافی زیادی داشت. شاید خیلی از شعرها را در کتابِ موجود نبینید. این‌ها از کتابِ بعدی انتخاب شده‌اند!
زمستانمان...
I
زمستان ما، روی هرچه بهار را، کم کرده...

II
مرثیه‌ای برای آقای ملایم...
همان‌طور توی خودش کز می‌کرد -اگر بود- و می‌گفت: ول کنید... حالا چه بشود... بعد -اگر بود- کاغذ مچاله‌شده‌اش را از جیبش بیرون می‌کشید و می‌گفت: اینم یه قصه‌ی دیگه... مرد یواش ما آرام می‌رفت و می‌آمد. پیرت در می‌آمد تا به صدایش بیاوری. حالا که رضای زنگی‌آبادی داشت «این‌همه‌دیر»ش را در می‌آورد، آن لبخند کجش که به عالم و آدم بود رو به‌خودش نشانه رفته بود. آن‌قدر که نایستاد تا ببیند داستان‌هاش را می‌خوانند. اگر بود... خوب بود.
هنوز هست. همان پای‌پیاده‌مردی‌ست که آرام می‌آید و آرام می‌نشیند و آرام صحبت می‌کند و قصه‌اش را می‌خواند و آرام می‌رود دوباره توی همان کوچه‌ی بن‌بست؛ توی اتاق پر از کتابش و کنار کامپیوترِ روی زمینش می‌نشیند و همان‌طور کزکرده دوباره قصه می‌نویسد. هنوز می‌نویسد...

III
زمستانمان
روی هرچه پاییز را
سپید کرده.


خوکردگی
I
حالا که شما ظاهرا در حال حاضر زندگی می‌کنید؛ ما باطنا در حال غایب مانده‌ایم. ظاهر و باطن‌، داریم می‌بینیم. زندگی در حال حاضری که شما دارید برای ما قابل نیست. اصلا قابل درک نیست. حال غایب هم حالی‌ دارد برای خودش.

II
-«پنجره داری نزدیکت؟ یکی داره سرِ درختای ما قند می‌سابه!»
-«این‌جا همه‌ش آبه، دست و بالمون نوچ شده بس‌که آب‌قند ریختن رو سرمون...»

III
درست آخر قصه‌ی غوکی که مار بچه‌هایش را می‌خورد و برای راهنمایی نجات رفت پیش باخه و باخه گفت: برو از خانه‌ی مار تا خانه‌ی راسو صفی از ماهی بیانداز تا راسو دنبال ماهی‌ها بیاید و سر آخر به خانه‌ی مار برسد و کلکش را بکند، درست همان‌جا که راسو روز بعد از این‌که کلک مار را کند بر همان مسیر قبلی دنبال بوی ماهی‌ها راه افتاد و «ماهی نيافت، غوک را با بچگان جمله بخورد»؛ نوشته است: «که خوکردگی بتر از عاشقی‌ست»؛ پیر هر دوتاشان بسوزد. عاشقی بدتر از آمختگی، آمختگی بدتر از عاشقی. نه؛ آمختگی پیرسوزتر است. پیرش بسوزد.

استکشاف عتایق
I
کشف دوباره‌ی کتاب‌خانه کشف عتیقی‌ست. مزه‌ی عجیبی می‌دهد روزی دو سه‌ساعت توی‌قرایت‌خانه‌ی یک کتابخانه‌ی عتیق‌ سر کردن کتاب‌خانه‌ای که پشم‌ریس‌خانه بوده و حالا گنبدهای آجری‌اش بوی کتاب می‌دهند. دوسه‌ساعت فراق از عالم مزه‌ی خاصی می‌دهد.
کشف عتیقی‌ست مزه‌ی دوباره‌ی چای‌آلبالو. مزه‌ی گم‌شده‌ی سرخی، میان ترش و شیرین. کشف عتیقی‌ست مزه‌ی کلیله و دمنه؛ مزه‌ی قصه، صدای تار داریوش طلایی.
چه‌قدر کشف عتیق مانده برای مرتکب شدن!

II
به سطر سوم این متن که برسید باید بر جای بلندتری بایستید تا بتوانید ماجرای درون ماشین را ببینید...
یه روز سرد پاییز
I

و گفتند ايلياتي بوده، با چشماني از دوزخ
لباني از غروب خشكسالي هم بيابان‌تر
پسينگاهي؛ خودش را كرده از پاييز حلق‌آويز
زني از خشمِ برقِ خنجرِ نامرد، عريان‌تر

دو مرد از كوره‌راه داستان يك نويسنده
روايت مي‌كنند از اتفاقي كه نيافتاده
كه بعد از مرگ ايلش در تلاش شعر يك شاعر
ميان غربت اين واژه‌هاي تلخ، جان داده

رگانش را شبي زرتشت، رستاخيز كرد از نو
كه بر پهناي خاك، اهريمني يزدان را مي‌كشت
و كرماني‌ترين چشمي كه وحشي بود و دوزخ بود
به تيغ عشوه‌اي، آغامحمدخان را مي‌كشت

شبي شن‌زارِ سوزانِ بلوچستان دستانش
مرا از پرتگاه ابروانش پرت مي‌سازد
هزار آغامحمدخان، سحر مي‌زايد از چشمش
بگيريدش كه تخم آدمي را بر مي‌اندازد

چه بعدازظهر تلخي خاك‌خاك سرزمينم را
كسي در گام‌هاي آخرش چون سايه مي‌لنگد
ميان گردباد خون و خاكستر خبر دارد
درنگ اين تفنگ از مرگ سرهنگي كه مي‌جنگد

سحر بر منتهاي خواب ياغي ترس مي‌بارد
حنا مي‌بندد اين‌جا تير چشمش سينه را مردم
سرابي، همچو شرم اين زنِ وحشي، فريبنده
مرا در تيرماهِ پيكرش كرده‌ست سر در گم

زمين يخ بسته، شاعر كُش‌تر از چشمش، شبي وحشي
مرا مصلوب خواهد كرد بر باروي بازويش
و بالا مي‌روم ياغي‌تر از ايمان ... سقوطي را
سراپا شعله در باد از طناب‌ِ دارِ گيسويش

كجاي آسمان‌ها خوابتان برده؟! شما خانم
كه در ما دوزخي دم مي‌كشد شام غريبان را؟
گناهِ گنگِ مرگ كه، گريبان‌گيرتان گشته؟
كه مي‌ناليد زجر شاعري سر در گريبان را

و گاوي بر افق سر مي‌بريدند از سحر انگار
سرودِ كاهنان در شيهه‌ی نريا‌‌ن‌ها مي‌ريخت
زني صحرانشين دي‌ماه سردِ شعرِ يك شاعر
خودش را با طناب گيسو از پاييز مي‌آويخت

منصورترین علیمرادی تاریخ
II

یه روز سرد پاییز...
دریای معلق
I
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند...

II
ندا آمد که: «ای رابعه‌! فقر، خشک‌سال قهرِ ماست که بر راه مردان نهاده‌ایم. چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد رسید، کار برگردد و به فراق بدل شود. و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خود. تا از تحت این همه بیرون نیایی و قدم در راه ما ننهی و این هفتاد مقام نگذاری، حدیثِ فقر ما نتوانی کرد و اگر نه برنگر!»
رابعه برنگریست. دریایی خون دید در هوا معلّق. هاتفی آواز داد که: «خون دل عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمده‌اند و در منزل اوّل فرو شده‌اند، که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام بر نیامد» رابعه گفت: «یا ربّ‌العزّة‌! یک صفت از دولت ایشان به من نمای‌» در حال عذر زنانش پیدا شد. هاتفی آواز داد که‌: «‌مقام اوّل ایشان این است که هفت سال به پهلو روند، تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند، چون نزدیک آن کلوخ رسند، هم به علّت ایشان، راه به ایشان فرو بندند»
تذکره‌الاولیای عطار
در ابتدای داستان



چه کتاب‌ها که هرگز نوشته نمی‌شوند، چه درجات علمی که هرگز اخذ نمی‌شوند و چه بسیار کارها که می‌توانستند زندگی آدم ها را دگرگون کنند اما هرگز به انجام نمی‌رسند؛ فقط به این دلیل که فرد اولین قدم را که تهیه مقدمات است برنمی‌دارد.
لس‌آنجلس افراد زیادی را از سراسر دنیا به خود جذب می‌کند که در آرزوی نوشتن یک فیلم‌نامه و فروختن آن به یکی از استودیوهای فیلم هستند. این افراد به لس‌آنجلس می‌آیند و سال‌ها کارهای سطح ‍‍پایین می‌کنند، به این امید که یک فیلم‌نامه بنویسند و بفروشند و موفق شوند.
اخیرا لس‌آنجلس تایمز گزارشگری را به بولوار ویلشایر فرستاده بود تا با رهگذرها مصاحبه کند. این گزارشگر از هر که به او نزدیک می‌شد این سوال را می‌پرسید: فیلم‌نامه‌تان چه طور پیش می‌رود؟
و از هر چهار نفر سه نفر این جواب را می‌دادند: تقریبا تمام شده! «تقریبا تمام شده» به احتمال زیاد به این معنی بوده است که هنوز شروع نشده است!

این حکایت گهربار از کتاب مستطاب و معظم «Eat That Frog!» نقل شده است.
تخم بربط
I
راندن توی جاده‌های شرقی‌غربی با راندن در جاده‌های شمالی‌جنوبی بارها و بارها توفیر دارد. توی جاده‌های شرقی‌غربی تو به سمت افق می‌روی. رو به طلوع یا رو به غروب. خورشید پشت سرت است یا ماه، روبه‌رویت است یا ماه. توی جاده‌های شرقی‌غربی تو گم نمی‌شوی هیچ‌وقت.
مناظر غریب همیشه این‌طرف دنیایند. غرایب دنیا، خاطرات باستانی. روباهی اگر از روشنایی چراغی فرار می‌کند، زاغی که بالای سری می‌پرد... نسیم گیجی که تلوتلو می‌خورد و می رود... پاییز قاطی‌شده‌ای اگر کنار جاده ریخته، بوی سایر محبوبه‌ی شبی که توی رواق شیخ آبی پیچیده دم مغربی و نشان همراهانت می‌دهی که این است... تنگ الله‌واکبری که این‌دفعه دوبار دربازه‌ی ورودت می‌شود.
II
از عهدِ خردکی این داعی را واقعه‌ای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نِی، پدر من از من واقف نِی، می‌گفت: تو اولا دیوانه نیستی، نمی‌دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست، و فلان نیست ...
گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط‌‌‌بچگان برون آورد؛ بط‌بچگان کلان‌ترک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لب جو می‌رود، امکان درآمدن در آب نِی. اکنون ای پدر! من دریا می‌بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من این‌ست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو بر مرغان خانگی و این تورا آویختن است.
شمس
تاریخ‌مصرف تاریخ
صبح آمده‌است.
تو رفته‌ای؛
عشق‌آمده است.

تو نیستی.
چه می‌شود کرد،
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد؛
رنگ قالی به هیچ‌کدام...

بیش از آن‌که شعر طاهره صفارزاده به‌یاد کسی باشد نامش به‌یاد این او آن است. شاید نگاه او به‌شعر این‌طوری‌اش کرده. یک مصاحبه‌ی جان‌داری دارد با محمد حقوقی که خیلی چیزها را روشن می‌کند. شاید خودش می‌خواهد شعرش شخصی نباشد و شعری این‌چنین توسط مردم زمزمه نخواهد ‌شد. شاید به‌عمد شعرش را در درجه‌ی دوم اهمیت می‌گذارد. رفتن به تاریخ ادبیات شاید برای او اهمیت زیادی ندارد. می‌خواهد مورخ باشد. باید دید تاریخ‌مصرف تاریخ او چه‌قدر است...

پ.ن البته این شعر بالا استثناست. نقض غرض نشود.
صدای کلاغ‌هاتان مستدام
0
این که سرمان گرم حرف‌های شما بشود؛ بهانه بود. دل‌مان می‌خواست به بودن‌تان گرم شود. ما که نمی‌توانستیم هم‌وزن شعرهای شما باشیم. همین‌طور راه می‌آمدیم باشان تا باشیم!
این صدای کلاغ‌هاتان هم که گاه از گلویی بی‌ربط در می‌آیند و می‌پرند تا ته قصه‌های نگفته‌تان؛ هی دور می‌زنند، هی دور می‌زنند و قصه‌تان تمام نمی‌شود تا به خانه‌شان برسند یا نرسند.
القصه؛ غرض دل‌گرمی بود و سرگرمی بهانه‌ای بیش نبود. توی همین شهر که نفس بکشید ما را بس است. پشت‌مان گرم می شود به دم گرم‌تان. و این‌طور دستمان گرم می‌شود به نبشتن کلمه‌هاتان در این روزهای پاییزی که سرماشان دال نبودن گرماست.
شهرزادی‌تان مستدام.


بر سبیل لانگ‌شات
فانتزی‌های نویسنده



I

یکی از فانتزی‌های عاشقان نویسندگی؛ رفتن به یک یک کنج دنج است برای نوشتن. جایی ساکت. یک کلبه‌ی کوهستانی دور از دست خوب است. مثلا چوبی یا سنگی، با یک پنجره‌ی شفاف و یک چشم‌انداز دل‌انگیز. اگر سر یک دماغه هم باشد بهتر است. چون شب‌های مهتابی سطح نوستل‌ش بالا می رود.
یک کلبه‌ی شمالی در جنگلی دور از دست و صدای شهر و مزاحم‌ها هم خوب است. یک دسته کاغذ سفید، با چند مداد تراشیده هم جزو همان فانتزی‌ست.
فکر می‌کند به چله رفتن‌ش و جداشدنش از دنیا برای خلق یک دنیای دیگر. نشستن پشت یک میز چوبی، زیر نور شمع یا روی زمین بر یک حصیر، با یک فلاسک چای و یک قندان پر، هم. انگار برای نوشتن این‌ها لازم است.


II
سومین هفته‌ای‌ست که به‌ بم‌ترین شهرها می‌روم. سه آخر هفته‌ی رویایی، که شامل تجربه‌ی تدریسِ کارگاهی‌ست، با مخلفاتش. و از همه‌ مهم‌تر مکالمات رویایی با مرد شاعر دوست‌داشتنی که حالا استخوان ‌سبک ‌کرده و از مسوولیت رها شده و دارد دو مجموعه‌شعرش را راه می‌اندازد بروند خانه‌ی بخت! و بعد تجربه‌ی خوابیدن در کانکس‌های From the people of JAPAN و صدای هول‌انگیز بادهای شبانه‌ی شهرک خارج از شهر و صدای جیرجیر ِ گاهگاهیِ کفِ کانکس. با همان چند هم‌سخن دیریافته.
نویسنده‌مان حالا دو هفته‌ای می‌شود آمده تو همین کانکس کناری و دارد رمانش را می‌نویسد. نویسنده‌مان دو نوع کار دارد تو کارهایش. یکی آن‌هایی که سفارش گرفته و به‌قول خودش جهت معیشت‌اند. و دسته‌ی دوم کارهایی که از روی دل‌اند. علیخان «آذرستان»ش را یادمان نمی‌رود که که دو سال نوزادی‌اش را توی کوه‌های بم شیر از لوله‌ی تفنگ خورده بود و چاره‌ای نداشت در بزرگ‌سالی‌اش یاغی نشود. شاعر دوست‌داشتنی یادآوری می‌کند زمان‌هایی که اقلیمش را جدی گرفته نویسنده‌ی خوبی بوده‌است.
حالا او کلبه‌ی کوهستانی‌اش را توی یک کانکس From the people of JAPAN علم کرده و به فانتزی‌اش رسیده. توی کانکس را خلوت کرده و شب‌های می نویسد. روی یک دسته کاغذ سفید، بدون خط‌خوردگی. با کلی مخلفات دیگر.حالا که موتورش راه افتاده می‌گوید دو رمان نوشته‌است. یکی از دسته‌ی اول و یکی از دسته‌ی دوم. می‌گوید دو رکورد را هم شکسته. یک رمان را یک‌ماهه نوشته و یک رمان چارساله را تمام کرده.
این هم از فانتزی نویسنده‌مان. ببینیم چه آشی پخته این مرد با رنگ چشم‌های جذابش. و آن لبخند. کاش باز هم اقلیمش را جدی بگیرد. یک دنیا قصه منتظر قلم‌های نوشتنند.
هشت‌ها و‌الهفت‌ها
I
کوتآه 6
نامت که می‌آید؛
دستم گیج می‌رود.
دست خودم نیست.

II
متن وارده:
دوست عزیز؛ شاید باید ممنون آن استادی باشیم که یک‌فصل از کتاب مستطاب‌ش را که به همین‌نام هم هست؛ به همین‌نام نهاد. همین‌ نامی که همان استاد وقتش را سر آن گذاشت و رفت و آن‌را واشکافی کرد و ریشه‌یابی کرد، این استاد همان‌کسی‌ست که از 50سال پیش وبلاگ می‌نوشت. همان مرد باستانی و پاریزی. تا ما در این زمانه وقتی بخواهیم برای مفهوم یک «چیز»ِ قروقاطی و به‌هم‌ریز و شلم‌شوربا و هشلهف واژه‌ای پیدا کنیم، نگوییم؛ هچلهف یا هشلف یا هشلهفت. راست برداریم بگوییم: هشت‌الهفت!
سال امسالی ما ترکیبی از این دو عدد شیرین است. هشت و هفت. در این سال هم دو روز داریم که این هشتی و هفتی را به رخ می‌کشند و باعث می‌شوند نظام موسیقایی لفظ این تاریخ جاودانه شود. یکی هم‌امروز است؛ 87/7/8 و دیگری 87/8/7 که البته امروز به این‌منظور نزدیک‌تر است... پس به افتخار هشت‌الهفت‌ترین روز عالم در هشت‌الهفت‌ترین سال عالم 87


شش جهت ها
I
در بم‌ترین شهر جهان جز به خواب نمی‌آیی. صدای زیر نخل‌ت که پر می‌کند حافظه‌ی هوش از سررفته‌ی مخمور بی‌تاب را.
در بم‌ترین شهر جهان به خواب می‌آیی لااقل. می‌آیی لااقل.
از سرچشمه‌ی ماه تا بم‌ترین شهر جهان. توی خواب می‌آیی...

پ.ن: این توی مذکور نه تویی نه هیچ توی دیگری. بخشی از من‌های گم‌شده‌ی من است و بس.

II
شش‌جهت است این وطن
قبله در او یکی مجو
بی‌وطنی ست قبله‌گه
در عدم آشیانه کن!

پ.ن: عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست / عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها
پ.ن2: خداوند به شما هم شفا بدهد
مرزبان‌نامه(2)
I
کاش حداقل یک طرف معامله شیر می‌شد. این‌طور؛ این‌وسط؛ این‌قدر؛ همه‌چیز قاطی نمی‌شد. اگر حتا شیر بود و خر؛ یا خر بود و شیر؛ می‌شد دل خوش داشت؛ حالا شیرتوشیرمان پیش‌کش.
توی این همه معامله؛ دلمان لک‌زده برای یک شیرتوخر یا خرتوشیرِ حسابی. گفتم که شیرتوشیرمان پیش‌کش.

هیچ‌بازار ندیده‌ست چنین کالایی
I
کتاب‌فروشمان می‌گفت؛ نمی‌دانی چه اتفاقی افتاده؟ از صبح هرچی «خداحافظ گاری‌کوپر» داشتم تموم شد! اونم توی این ماه‌رمضونی. اونم تو این فصل. اسم یکی دوتا کتاب دیگه رو هم گفت. اصلا گفت؛ نمی‌دونم امروز چی شده همه کتاب‌خون شدن! نکنه دی‌شب شبکه‌ی یک کورش علیانی با رضا امیرخانی مصاحبه کرده و کلی به هم نون قرض داده‌ن؟ نکنه رضا امیرخانی گفته از رومن گاری خوشش می‌آد؟
لباس‌فروشمان می‌گفت؛ دو هفته قبل تمام تی‌شرتای lacoste رو بردن. اونم تو این فصل! نمی‌دونی چی‌شده؟ نکنه روی جلد شهروند عکس همایون شجریان رو زده با تی‌شرت lacoste؟
نویسنده‌مون می‌گفت: ...

تیتر مطلب گرفته شده از غزلیات فروغی بسطامی دیده‌شده در خاطرات oldestfashion

برچسبها: ,