<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426</id><updated>2012-01-12T13:48:49.345+03:30</updated><category term='موسیقیات'/><category term='تحشیه'/><category term='شهرهای نامرئی'/><category term='کتابیات'/><category term='بازار'/><category term='داستان'/><category term='داستانیات'/><category term='شعریات'/><category term='خاطرات'/><title type='text'>Ho®OuF</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>130</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4748778530520782568</id><published>2012-01-15T13:41:00.000+03:30</published><updated>2012-01-12T13:48:49.353+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>منهدم به ساعت تلخ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نه! قلبی در کار نیست.&lt;br /&gt;تنها یک خوشه‌ی یخ‌ست&lt;br /&gt;آویخته از شاخه‌ی استخوان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از تشکیل تو،&lt;br /&gt;دلی در کار نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4748778530520782568?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4748778530520782568/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4748778530520782568' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4748778530520782568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4748778530520782568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2012/01/blog-post_12.html' title='منهدم به ساعت تلخ'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2335288762406713202</id><published>2012-01-12T07:43:00.001+03:30</published><updated>2012-01-12T07:59:38.998+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>بیا به دایره</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک‌هفته در نظم و نثر عربی چرخیدن، حتا کم، گشتی در فضای تغزلی چند دوره شعر عرب...&lt;br /&gt;شعر جاهلی، با «شنفرا»ی کبیر، آن شاعردزد و یا بهتر بگویم دزد شاعر. در عصرجاهلی دزدها شاعر بودند و باقیمانده‌ی شعرهای جاهلی همه شرح افتخارات این دزدان است. از شنفرا، این دزد دوست‌داشتنی و این قاتل 100 نفر به یک‌نفر کم در زمان زندگی و نفر آخر پس از مرگ؛ «لامیه‌العرب» را خواندیم. با گرگ‌ها و پلنگ‌ها و کفتارهایش که در لامیه؛ آن‌ها را بر قوم خود برتری می‌داد...&lt;br /&gt;بعد امروالقیس بود. آن شاهزاده‌ی گمراه. با وصف عاشقی‌هایش در داره‌ی جُلجُل و عشق‌بازی غیر مألوفش در حاشیه‌ی برکه و بعد شاعران دیگر.&lt;br /&gt;توی شعرهای متاخر، هیچ‌وقت شعر ابوالحسن خبازی را از یاد نمی‌برم که یار بر سر دار رفته را این‌چنین غریب توصیف می‌کند...&lt;br /&gt;ولَما ضاقَ بطنُ الارضِ عن إَن&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;یضُم عُلاکَ من بعد الوفاة&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و ما لَکَ تُربةٌ فأقولَ تُسقیَ&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;لأنک نُصبُ هُطلِ الهاطلاتِ&lt;br /&gt;و اندام مهتابی‌ای را ترسیم کرده که از شدت بزرگی در زمین جا نمی‌شود و در آسمان دفن‌شده و دست‌اش به سمت مردم هست و دور او آتش می‌افروزند در شبگاه و نگهبانان نگاه‌بانی‌اش می‌کنند. او خاکی ندارد تا آب‌یاری شود، بلکه خودش در بطن آسمان و در معرض باران‌های ریزنده‌ست...&lt;br /&gt;آی باران‌های ریزنده؛ آی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2335288762406713202?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2335288762406713202/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2335288762406713202' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2335288762406713202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2335288762406713202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='بیا به دایره'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-266332358351096505</id><published>2011-12-28T15:03:00.000+03:30</published><updated>2011-12-29T16:00:12.014+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهرهای نامرئی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستانیات'/><title type='text'>قصه‌ی محمود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;73 -74 بود. توی نگارخانه‌ی آفتاب، عصرهای سه‌شمبه جمع می‌شدیم و قصه می‌خواندیم. از آن‌همه، 7-8 نفری که بودیم شاید هیچ‌کدام الانه توی قصه‌نویس‌ها نباشند. یادم است –اسمش را یادم نیست!ـ آقای مهربانی بود که کارمند کتابخانه‌‌ای بود توی ارشاد و رییس جلسه‌مان بود. ها! یادم آمد. کیوان باژن و شهرزاد توتونچی جزو گروهمان بودند. از آن گروه که خیلی هم به هم امیدوار بودیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز قرار گذاشتیم برویم دیدن احمد محمود. یکی از بچه‌ها هماهنگ کرد. مدار صفردرجه را تازه خوانده‌بودیم. یکی هماهنگ کرد و عصری قرار گذاشتیم توی یکی از میدان‌های 100گانه‌ی نارمک در خانه‌ی محمود. یک جعبه شیرینی ژله‌ای داشتیم و یک دسته‌گل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستمان با پسر محمود هماهنگ کرده بود که حالا نبود. همان هماهنگ‌کننده هم نبود. مانده‌بودیم چه کنیم. زنگ زدیم محمود، تنها خانه بود و با مهر دعوتمان کرد و رفتیم تو. خانه‌ای دو طبقه بود –همین که توی فیلم دی‌شب دیدی- طبقه‌ی پایین واحد محمود بود و بالا خانواده‌اش. ـدیروز آقاداوودغفارزادگان می‌گفت که این مال سال‌های آخرش است- یک جای دنج و ایده‌آل برای نوشتن. یک فانتزی برای نویسنده. یک هال آفتاب‌گیر کوچک داشت که میز محمود درست وسطش بود. ما نشستیم روی زمین و محمود پشت میزش. یک میز چوب‌گردوی گرم. تمیز با یک لیوان پر از مدادهای تراشیده‌ی نک‌تیز یک جاسیگاری کریستال بزرگ و یک بسته کاغذ و یک بسته سیگار زر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی برامان حرف زد. گرم و گرم. باورم نمی‌شد. توی این اتاق نوذر را آفریده باشد. پرسیدم. خندید بلند. گفت: ها! همین‌جا نوشتمشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک آشپزخانه‌ی کوچک کنار هالش بود. گفت خودتان چای دم کنید و با شیرینی‌تان بخورید. –یادم آمد، سبا صالحی هم بود- رفت و چای آورد و محمود برامان حرف می‌زد. زر می‌کشید و حرف می‌زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار هال خانه‌اش یک اتاق بلند بود تا سقف کتابخانه. هی از گوشه‌ی اتاق دید می‌زدم که تویش را ببینم. آخر بردمان و تویش را دیدیم. یکی عصر شیرین بود. پسرشهم آمد و با دوربین زنیط قراضه‌ی من ازمان عکس گرفت. نمی‌دانم الان عکسش کجاست. محمود روی صندلی پشت میزش نشسته و ما دورش ایستاده. عکسم کجاس؟ مثل عکس بیژن و اردشیر و پشنگ کامکار توی تخت جمشید سال 77 این را هم گم کرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیدایش کنم. شاید اسم بچه‌ها را پیدا کنم و ببینم چندتاشان الانه قصه‌نویسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار دیگر هم دیدمش. بی‌هوا از مهر زنگ زده بودند که امروز جوایز ادبیات داستانی 20 ساله‌ی انقلاب را می‌خواهند بدهند، برو. بدون دعوت‌نامه رفتم تالار وحدت. یادم است با رضا استادی با هم رفتیم تو. یعنی آنجا دیدمش. مراسم تمام شده بود و اسامی را خوانده بودند و چه‌می‌دانستم، چه پسِ پشت شلوغی داشته این مراسم؛ این اندازه که در تاریخ ادبیاتمان بماند. شیک، توی سالن تالار وحدت ایستاده بود تکیه بر عصا و با لبخندی بر لب. علی موذنی را یافته بودم، نویسنده‌ی محبوب سال‌های جوانی و مشغول صدور مهربانی بودم که دیدمش. رفتم جلو و سلام. می‌خندید. خیلی. انگار لبخندی از سر مهر. که؛ بابا من که توقعی نداشتم. خب خودتان گفتید و من آمدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز عصر را یادش بود و وسط حرف‌زدنمان، منیرو روانی‌پور آمد و ناتمام ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌نگاه پر از حرفش با قامت تکیه داده به عصا هنوز همان گوشه سالن مانده&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-266332358351096505?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/266332358351096505/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=266332358351096505' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/266332358351096505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/266332358351096505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/12/2.html' title='قصه‌ی محمود'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4633491962915556696</id><published>2011-12-26T15:02:00.002+03:30</published><updated>2011-12-29T15:57:20.318+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهرهای نامرئی'/><title type='text'>مولف مرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;4&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;5دی دو تا خاطره&amp;nbsp; دارد هر دو تا بد. یکی زلزله‌ی بم و آن‌همه قصه‌ی نانوشته. و یکی رفتن مهربان‌ترین دوست، &lt;a href="http://mohammadalimasoudi.blogspot.com/"&gt;محمدعلی مسعودی&lt;/a&gt;. دلم براش تنگ شده بعد سه‌سال. مگر نمی‌گویند پشت مرده سرد است؟ چرا هنوز اینقدر نزدیک است که انگار همین دیروز عصر با دوچرخه‌ش دیدمش و هی می‌گف: «بازم نیومدی ها! حداقل ماهور رو بیار ببینیم.» چقدر زنده‌ای مرد! ای مولف بی‌رزومه‌. هیچ کس نشناختت مرد! ناکام که می‌گویند تویی.&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;-اين آقا مولف مرگ است&lt;br /&gt;آقايان!&lt;br /&gt;كه وقيحانه مي‌خندد&lt;br /&gt;به گريه‌هاي سقط شده اش. . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا تالار وهمناك گور است&lt;br /&gt;سقف بلند قصه‌هاي تو كه نيست&lt;br /&gt;جدي باش مرد&lt;br /&gt;قدري جدي باش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-آقايان!آقايان!&lt;br /&gt;اين مرده&lt;br /&gt;با مرده‌هاي ديگر فرق مي‌كند&lt;br /&gt;مدام مي‌گريد به خنده‌هاي سقط شده‌اش. . .&lt;br /&gt;نه از جنسيت چيزي مي‌داند&lt;br /&gt;نه از بلوتوث&lt;br /&gt;تنها ادعا مي‌كند كه در روحش&lt;br /&gt;قدري&lt;br /&gt;با جواني لوركا&lt;br /&gt;دختر خاله بوده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمدعلي&lt;br /&gt;خنديدن در تالار تاريك گور&lt;br /&gt;پايان بندي جالبي&lt;br /&gt;براي آخرين قصه تو نيست&lt;br /&gt;جدي باش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد علي تو داري براي ابد&lt;br /&gt;از چهارراه ارگ نمي‌گذري&lt;br /&gt;خودت را بر ترك دوچرخه ات&lt;br /&gt;نمي‌نشاني&lt;br /&gt;در باد&lt;br /&gt;تا چارراه آسياباد. . .&lt;br /&gt;سيگار هم كه بكشي&lt;br /&gt;ديگر براي قلبت ضرر نخواهد داشت. . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد علي!&lt;br /&gt;تو در زهدان متورم گور&lt;br /&gt;داري رشد مي‌كني&lt;br /&gt;به سمت تك ياخته شدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا لكنت روحت را&lt;br /&gt;به زبان مردگان ترجمه كن&lt;br /&gt;بلانسبت تو مرده‌اي!&lt;br /&gt;قدري رسمي باش مرد!&lt;br /&gt;قدري رسمي باش. . .&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4633491962915556696?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4633491962915556696/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4633491962915556696' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4633491962915556696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4633491962915556696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/12/1.html' title='مولف مرگ'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7565416012873722954</id><published>2011-12-12T20:12:00.002+03:30</published><updated>2011-12-12T20:20:09.428+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>ازبا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;تباهی از تو آغاز شد،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از؛ آمدنت&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;با تو پایان نیافت،&lt;br /&gt;با؛ رفتنت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سقوط بودی به قعر،&lt;br /&gt;تو؛&lt;br /&gt;خودِ تباهی بودی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7565416012873722954?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7565416012873722954/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7565416012873722954' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7565416012873722954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7565416012873722954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='ازبا'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4549940045808589183</id><published>2011-11-30T10:06:00.001+03:30</published><updated>2011-11-30T10:08:58.673+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستانیات'/><title type='text'>با احتیاط حمل شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;مرد را که می‌شستیم، روی سینه‌اش نوشته بود:&lt;br /&gt;«این دل شکستنی‌ست&lt;br /&gt;با احتیاط برده شود...»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4549940045808589183?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4549940045808589183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4549940045808589183' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4549940045808589183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4549940045808589183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='با احتیاط حمل شود'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7281786380780216835</id><published>2011-06-22T07:37:00.000+04:30</published><updated>2011-06-22T07:37:10.018+04:30</updated><title type='text'>تابستانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ای از ورای پرده​ها&lt;br /&gt;تاب تو؛ تابستان ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7281786380780216835?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7281786380780216835/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7281786380780216835' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7281786380780216835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7281786380780216835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/06/blog-post_22.html' title='تابستانی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4696876272408524032</id><published>2011-06-18T17:48:00.000+04:30</published><updated>2011-06-18T17:48:46.292+04:30</updated><title type='text'>میان کرده باریک و دل کرده تنگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چه به ماه می‌مانی؛&lt;br /&gt;وقتی نمی‌مانی؛&lt;br /&gt;چه به باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;روزهای کلنجار رفتن با شاهنامه تمام شد.اما انگار تازه شروع شده است. حالا که می‌شود روانتر خواند و در بین بیت‌ها تصاویر را ساده تر و زنده‌تر یافت. خوب بود. بسیار.&lt;br /&gt;داستان فرود درگیرم کرد با این بکارتش در مضمون و دورماندگی اش از ذهن عموم. این تراژدی‌ِ بسیارتلخ‌تر از تراژدی پدرش سیاوش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این شروع‌های غنایی عزیز؛ در میان آن‌همه حماسه و زبان حماسی، به یک‌باره طلوع یک بیت تغزلی عمیق:&lt;br /&gt;ایا آن‌که تو آفتابی همی&amp;nbsp;&lt;br /&gt;چه بودت که بر من نتابی همی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;یا آن شروع غنایی غریب بیژن و منیژه:&lt;br /&gt;شبی چون شبه روی شسته به‌قیر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی چون شبه روی شسته به‌قیر&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر&lt;br /&gt;دگرگونه آرایشی کرد ماه &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بسیچ گذر کرد بر پیشگاه&lt;br /&gt;شده تیره اندر سرای درنگ &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; میان کرده باریک و دل کرده تنگ&lt;br /&gt;ز تاجش سه بهره شده لاژورد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سپرده هوا را بزنگار و گرد&lt;br /&gt;سپاه شب تیره بر دشت و راغ &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یکی فرش گسترده از پرزاغ&lt;br /&gt;نموده ز هر سو به‌چشم اهرمن &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چو مار سیه باز کرده دهن&lt;br /&gt;چو پولاد زنگار خورده سپهر &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو گفتی به‌قیر اندر اندود چهر&lt;br /&gt;هرآنگه که برزد یکی باد سرد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد&lt;br /&gt;چنان گشت باغ و لب جویبار &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کجا موج خیزد ز دریای قار&lt;br /&gt;فرو ماند گردون گردان بجای &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شده سست خورشید را دست و پای&lt;br /&gt;سپهر اند آن چادر قیرگون &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو گفتی شدستی بخواب اندرون&lt;br /&gt;جهان از دل خویشتن پر هراس &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جرس برکشیده نگهبان پاس&lt;br /&gt;نه آوای مرغ و نه هرای دد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زمانه زبان بسته از نیک و بد&lt;br /&gt;نبد هیچ پیدا نشیب از فراز &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دلم تنگ شد زان شب دیریاز&lt;br /&gt;بدان تنگی اندر بجستم ز جای &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یکی مهربان بودم اندر سرای&lt;br /&gt;خروشیدم و خواستم زو چراغ &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برفت آن بت مهربانم ز باغ&lt;br /&gt;مرا گفت شمعت چباید همی &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شب تیره خوبت بباید همی&lt;br /&gt;بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یکی شمع پیش آر چون آفتاب&lt;br /&gt;بنه پیشم و بزم را ساز کن &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بچنگ ار چنگ و می آغاز کن&lt;br /&gt;بیاورد شمع و بیامد بباغ &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برافروخت رخشنده شمع و چراغ&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4696876272408524032?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4696876272408524032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4696876272408524032' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4696876272408524032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4696876272408524032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='میان کرده باریک و دل کرده تنگ'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3128798689207823583</id><published>2011-05-12T19:56:00.000+04:30</published><updated>2011-05-14T01:08:13.519+04:30</updated><title type='text'>رد روزهای گم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کام از تو می‌گیرد قند؛&lt;br /&gt;به ساعت چای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم،&lt;br /&gt;این‌روزها رو به آخر می‌رود روزهایی که تمام زمان‌های مقطوع سال را به یادشان هستیم و یادمان می‌رود و حسرت می‌خوریم از درکشان که؛ هوا بوی‌ناک است و چشم‌انداز رنگی و لحظه ها به لمس پوست می‌رسند توی نرمای باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌که نیست،&lt;br /&gt;یار نیست.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="background-color: #f3f3f3; color: #999999;"&gt;برای روشن و &lt;a href="http://www.aamout.com/content/article.aspx?id=326"&gt;کتابِ نیست&lt;/a&gt;‌ش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3128798689207823583?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3128798689207823583/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3128798689207823583' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3128798689207823583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3128798689207823583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='رد روزهای گم'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5005894182079663693</id><published>2011-03-20T20:53:00.001+03:30</published><updated>2011-03-20T20:58:42.398+03:30</updated><title type='text'>آیان‌تر از رفتن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بعد آرام‌تر از رفتنش آمد.&lt;br /&gt;بعد تمام سال را گذاشت یک‌طرف، تو را یک‌طرف.&lt;br /&gt;بعد به سال‌های نیامده فکر کرد.&lt;br /&gt;بعد به یک ظهر تابستان توی دالان‌های باستانی و پُر باد.&lt;br /&gt;بعد گفت: گفتم که؛ به تابستان برگرد.&lt;br /&gt;بعد آرام‌تر از آمدنش رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌باش هم‌چون ماهیان،&lt;br /&gt;در بحر آیان و روان&lt;br /&gt;گر یاد خشکی آیدت&lt;br /&gt;از بحر سوی گنگ شو&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;مولوی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5005894182079663693?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5005894182079663693/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5005894182079663693' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5005894182079663693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5005894182079663693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='آیان‌تر از رفتن'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2336382684444248196</id><published>2010-03-19T19:51:00.001+03:30</published><updated>2010-03-19T20:39:35.084+03:30</updated><title type='text'>بهاریه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ها! دیگر رد شدن از پل یک ثانیه‌ایِ گذر از فصلی به فصلِ دیگر علاج نیست ظاهرا. حالا که مرز فصل‌ها این‌طور قاطی‌شده که زمستانِ نداشته‌مان، بی‌هوا از روی بهار پریده وسط تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و بوهای بهاری‌مان قاطی شده با بوی تخمیرِ سبزه‌های هنوز از خاک‌ درنیامده‌ی سوخته. ها! دیگر همین‌است. فصلی باقی نمانده. کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهاریه‌ی امسال یکی از این‌ گزینه‌هاست:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I &lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;حلول ِ هزار و سیصد و هشتاد و نه ِ هجرانی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو رفتی و انسان&lt;br /&gt;نخستین ساعت ِ بی‌تو بودن را&lt;br /&gt;در سفر ِ هجران نوشت.&lt;br /&gt;تو رفتی و&lt;br /&gt;زمان آغاز شد،&lt;br /&gt;عدد آغاز شد،&lt;br /&gt;و شمردن آغاز شد.&lt;br /&gt;و انسان&lt;br /&gt;آداب ِ فراق را آموخت.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: x-small;"&gt;عليرضا روشن&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: x-small;"&gt; - اسفند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;۸&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;۸ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;هر دم دردی، از پیِ دردی، ای سال!&lt;br /&gt;با این دلِ ناتوان چه کردی، ای سال!&lt;br /&gt;رفتی و گذشتنِ تو یک عمر گذشت&lt;br /&gt;صد سال سیاه برنگردی ای سال!&lt;br /&gt;&lt;div style="background-color: white; color: #999999;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;قیصر امین‌پور – اسفند ۷۸&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;III&lt;br /&gt;عالم چهار فصل‌ست؛ فصلی، خلافِ فصلی&lt;br /&gt;با جنگِ چار دشمن هرگز قرار ماند؟&lt;br /&gt;پیش‌آ بهار خوبی؛ تو اصلِ فصل‌هایی&lt;br /&gt;تا فصل‌ها بسوزد؛ جمله بهار ماند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: x-small;"&gt;مولانا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2336382684444248196?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2336382684444248196/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2336382684444248196' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2336382684444248196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2336382684444248196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='بهاریه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3935188628177070336</id><published>2010-02-16T09:28:00.003+03:30</published><updated>2010-02-20T12:53:09.353+03:30</updated><title type='text'>در کوچه‌های پرنده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;:: &lt;br /&gt;چه چیزهای فراوانی را ندارم؛&lt;br /&gt;نه آن‌قدر که بخواهم؛ خورشید،&lt;br /&gt;نه آن‌قدرکه باید؛ امید،&lt;br /&gt;و نه به اندازه‌ی کفِ دستی؛ ترانه&lt;br /&gt;که در گوش زمان آواز کنم؛&lt;br /&gt;چه چیزهای فراوانی را از دست دادم و&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چه اندازه چیزها که هرگز به دست نیاوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام این حرف‌ها به کنار ....&lt;br /&gt;تو راست گفتی&lt;br /&gt;داشتن هر چیزی در دنیا،&lt;br /&gt;بهتر از نداشتن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ghoghnoos56.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;نعیمه‌ دوستدار&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;در انتهای کوچه‌ی پرنده- نشر حوض نقره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3935188628177070336?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3935188628177070336/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3935188628177070336' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3935188628177070336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3935188628177070336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='در کوچه‌های پرنده'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-932654964759094627</id><published>2009-03-02T22:07:00.004+03:30</published><updated>2009-03-02T23:30:45.289+03:30</updated><title type='text'>خوش‌بریس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ای خردِ دوک‌سار، تارِ خیالی بریس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-932654964759094627?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/932654964759094627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=932654964759094627' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/932654964759094627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/932654964759094627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='خوش‌بریس'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2280363069855456520</id><published>2009-01-31T15:09:00.002+03:30</published><updated>2009-01-30T07:42:55.055+03:30</updated><title type='text'>مرزبان‌نامه(4)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عمر آقای منقول به اندازه‌ی انجام آخرین پروژه‌ی کلانی که در دست داشت نیز قد نداد. ایشان به برنده‌شدن در مناقصه‌ها و مزایده‌های کلان معروف بود و این نه ‌به‌خاطر ارتباطات پیچیده‌، که به‌خاطر ذهن خلاق و قدرت ریسک هیولاوارش بود. همین پروژه‌ی آخر او را ملاحظه کنید؛ واقعا حیف شد که به سرانجام نرسید؛ می‌توانست نقطه‌ی بازگشت -عطف- مهمی در تاریخ تولید و فرآوری باشد.&lt;br /&gt;وقتی او طرح اولیه‌ی «شیرسازی از روبهان مرده» را به یکی از متولیان امر ارائه‌کرد همه از قدرت خلاقیت ذهن او در شگفت شدند. ولی حیف که عمر او به اندازه‌ی اتمام پروژه قد نداد و هنوز از ذوق به‌بار نشستن اولین نمونه‌ی آزمایشگاهی مکیف نشده بود که توسط اولین نمونه‌ی این تبدیل خورده شد.&lt;br /&gt;عمر او حتا قد نداد که قد و بالای شیر شیرشده‌اش را هم ببیند. حتا قد نداد تا نامی برای شیرش بگذارد. عمر او حتا قد نداد تا با شیرش شیر بخورد و یا از دم روباهی که شیر شده‌بود برای شیرش یالی بسازد، یا حتی دم شیرش را به جای دمِ روباه به شهادت بگیرد. او تبدیل شد به توده‌ای گوشت تازه، در جهاز هاضمه‌ی شیر؛ تا پس از عبور از مسیر معین، برخی از یاخته‌های تنش در تن شیر بنشیند و برخی دیگر هم طبیعتا دفع شوند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2280363069855456520?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2280363069855456520/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2280363069855456520' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2280363069855456520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2280363069855456520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2009/01/4.html' title='مرزبان‌نامه(4)'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3969795584470593713</id><published>2009-01-18T18:24:00.001+03:30</published><updated>2009-01-19T08:52:06.488+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستانیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>انگشت‌ِ نگار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;کوتآه&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;7&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل تنگ می‌شود از فرط تو&lt;br /&gt;افراط می‌کنی؛&lt;br /&gt;همیشه افراط می‌کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SXQM-9uDURI/AAAAAAAAARE/9leF-R4WbNo/s1600-h/fingerprint-mh3n.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 84px; height: 137px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SXQM-9uDURI/AAAAAAAAARE/9leF-R4WbNo/s320/fingerprint-mh3n.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5292869737926316306" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;II&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;ز دفتر &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;خاطرات آقای همواره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبح دم در گیت ورودی، مردک پلیس از چیستیِ انگشت توی جیبم سوال می‌کند. هنوز نمی‌داند چیست تا بپرسد؛ چرا؟ بگویم چه هست؟ لابد بعد باید بگویم این‌جا چه می‌کند؟ راستش را که نمی‌شود گفت. بگویم لازمش داشتم؟ باید بر می‌داشتم که کارم گیر نکند؟  بگویم؛ به اثرش نیاز دارم؟  این‌ها که سلسله‌ی سوالات را هی طول می‌دهد.&lt;br /&gt;راستش، این اول صبحی انگشت تو در جیب من چه می‌کرد؟ راستش را بگو... تا بگویم بعدش چه شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3969795584470593713?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3969795584470593713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3969795584470593713' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3969795584470593713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3969795584470593713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2009/01/blog-post_18.html' title='انگشت‌ِ نگار'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SXQM-9uDURI/AAAAAAAAARE/9leF-R4WbNo/s72-c/fingerprint-mh3n.gif' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4391707943526067481</id><published>2009-01-09T13:00:00.002+03:30</published><updated>2009-01-09T17:28:43.424+03:30</updated><title type='text'>حافظ‌گزیدگی</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;هوم ... ما که به‌بوی نافه‌ای کآخر صبا زآن طره بگشاید، یا نگشاید؛ این‌همه راه آمده‌ایم، بهانه‌ها را از دست نمی‌دهیم. قانع زخیالی زتو هستیم چو حافظ، حالا گداهمتیم یا نه؛ مال خودمان است، اختیارش را داریم. دلمان خوش است به این سهم از بودن. همین خیال روی تو که در کارگاه دیده کشیدیم ز گلستان جهان ما را بس!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4391707943526067481?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4391707943526067481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4391707943526067481' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4391707943526067481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4391707943526067481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2009/01/blog-post_09.html' title='حافظ‌گزیدگی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8469833282325836337</id><published>2009-01-03T05:39:00.009+03:30</published><updated>2009-03-02T19:16:50.451+03:30</updated><title type='text'>یک آنتولوژی عاشقانه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SV7qQ5pbSSI/AAAAAAAAAQU/lMcY2qcK30w/s1600-h/senobara-72.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 138px; height: 207px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SV7qQ5pbSSI/AAAAAAAAAQU/lMcY2qcK30w/s320/senobara-72.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286920588652923170" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این‌جا دوتا بحث مطرح است. یکی این‌که توی کتیبه‌ی نوری یا همین لوح شیشه‌ای -به‌قول‌قدیم‌ رضاقاسمی- که کلمات از توش خوانده‌ می‌شوند، خیلی نمی‌شود به حس کلمات اعتماد کرد. گولت می‌زنند. بزرگ می‌شوند، کوچک، ریز، پررنگ، کم...  و این درست مثل شنیدن یک شعر می‌ماند که همیشه از زبان شاعر که شنیده می‌شود چه‌قدر خواستنی‌ست، ولی وقتی روی کاغذ می‌آید می‌بینی واویلاهایش را.  روی نسخه‌ی چاپی است که می‌فهمی عیار واقعی متن چه‌قدر است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقای&lt;a href="http://nam.blogfa.com/"&gt; شاعر&lt;/a&gt; توی لبه‌ی کتابش تاکید کرده که نصف بیشتر شعرهای «مثل صنوبرهای پاریز» محصول دوره‌ی وبلاگ‌نویسی‌اند.&lt;br /&gt;شعر کوتاه را همیشه آقای &lt;a href="http://nam.blogfa.com/"&gt;شاعر&lt;/a&gt; اقتضای صبر و حوصله‌ی زمان حال‌مان می‌داند. همین شعرهای کوتاه هستند که توی موبایل‌ها می‌گردند و تکثیر شوند. می‌توانند مِثل یک‌ مَثل ورد زبان شوند. و بیرون‌کشیدن و ترتیب دادن کلمات و بستنشان با نخ‌های نامرئی به‌هم و ساختن یک اندامواره قوام‌یافته کار هر کسی نیست. پیدا کردن آن یک‌دانه آن در میان این‌همه این.&lt;br /&gt;خیلی از کوتاه‌های آقای شاعر را می‌شود همیشه همراه داشت. این وسط می‌شود  گزینه‌ی عاشقانه‌ای را از آن‌ها که دوست داری جدا کرد و گذاشت دم دست ذهن برای مرور آمده‌ها و نیامده‌ها و بعد نشستن و خیال‌بافتن درباره‌ی شان نزول‌شان!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 0, 0);font-size:85%;" &gt;&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcexx8x.jh8zni9bbj.html"&gt;مثل صنوبرهای پاریز&lt;/a&gt; | مرتضا دلاوری پاریزی |  نشر نزدیک  | 1387&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;پ.ن: بحث دومی اصلا از اول وجود نداشت! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;بی‌رشوه و باج؛&lt;br /&gt;از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم&lt;br /&gt;دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;راه سازمان عشق را به من نشان دهید&lt;br /&gt;خسته از تحصن است،&lt;br /&gt;یک شهید زنده توی سینه‌ام...&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;(این شعر مقام اول این آنتولوژی را از آن خود کرد)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;هرچند&lt;br /&gt;عرق، گردنمان را ‌لیسید&lt;br /&gt;داغیم و کلافه‌ایم از تابستان&lt;br /&gt;                           پرونده‌ی عشق، بستنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;تیر می‌رسد&lt;br /&gt;و ما هنوز&lt;br /&gt;در خیال آخرین خیانتِ بهار&lt;br /&gt;                       بی‌سپر نشسته‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;تنها به خواب‌،&lt;br /&gt;وقت ملاقات می‌دهی&lt;br /&gt;پُف کرده چشم‌های من از بس ندیدمت!&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;(نقل است شیخ ابوسعید می‌گوید: در ديده به جاي خواب آب‌ست مرا / زيرا كه به ديدنت شتاب‌ست مرا / گويند بخواب تا به‌خوابش بيني / اي بي‌خبران چه‌جاي خواب‌ست مرا)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;ای تعلق شگفت&lt;br /&gt;پایدار ‌شد&lt;br /&gt; قصه‌ای که از تو سر گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;یادگاری‌نویسان گذشتند اما&lt;br /&gt;هیچ‌کس مثل چاقو نفهمید:&lt;br /&gt;سرنوشت صنوبر صبوری‌ست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;(یادته روی درخت دو تا دل کنده بودیم؟)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;روزها&lt;br /&gt;توی وانِ آسمان‌خراش&lt;br /&gt;خیره می‌شود به پای چوبی‌اش&lt;br /&gt;ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;گناهی؛&lt;br /&gt;رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست&lt;br /&gt;زمانی، خداوند همسایه‌ام بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;(شیخ آبی‌پوش در گلستان می‌فرماید: در معاني اين آيت که ونحن اقرب اليه من حبل‌الوريد سخن به‌جايي رسانيده که گفتم: دوست نزديکتر از من به‌من‌ست /وينت مشکل که من از وي دورم)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;روزنامه‌خوان حرفه‌ای!&lt;br /&gt;جمعه‌ها فقط&lt;br /&gt;از آخرین وقایع دلم خبر بگیر&lt;br /&gt;هفته‌نامه‌ام هنوز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;توی این خیال یخ‌زده&lt;br /&gt;مریض می‌شوی&lt;br /&gt;شعله‌ای ببخش&lt;br /&gt;دست‌های چوبی مرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;رونقی عجیب داشت&lt;br /&gt;کارگاه عشق&lt;br /&gt;از محل بوسه‌های زودبازده.&lt;br /&gt;اقتصادخوانده‌های نسبتا شریف!&lt;br /&gt;وام ازدواج&lt;br /&gt;ورشکست می‌کند مرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;يك مصوبه برای دوست‌داشتن نداشت&lt;br /&gt;لعنتی&lt;br /&gt;به درد لای جرز هم نمی‌خورد&lt;br /&gt;هيأت مديره‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;نازنين!&lt;br /&gt;عروسكی برای من بخر&lt;br /&gt;بيش از اين مزاحم شما نمی‌شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;قرآن بخوان&lt;br /&gt;دستی به سیم چارم احساس من بکش&lt;br /&gt;بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز&lt;br /&gt;مشتاق زخمه‌های توأم یارا.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;(&lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html"&gt;تقدیمی عزیز&lt;/a&gt; را که نمی‌شود در آنتولوژی نیاورد!)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;رايانه‌ جان!&lt;br /&gt;من هنگ كرده‌ام&lt;br /&gt;تو به كار خودت برس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 153, 0);"&gt;...............................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcexx8x.jh8zni9bbj.html"&gt;مثل صنوبرهای پاریز در ایبنا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-265.aspx"&gt;70 / آهو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);"&gt;...............................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);font-size:85%;" &gt;پ.ن&lt;br /&gt;به‌قولِ استاد این پست نکاتِ انحرافی زیادی داشت. شاید خیلی از شعرها را در کتابِ موجود نبینید. این‌ها از کتابِ بعدی انتخاب شده‌اند!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8469833282325836337?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8469833282325836337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8469833282325836337' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8469833282325836337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8469833282325836337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='یک آنتولوژی عاشقانه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SV7qQ5pbSSI/AAAAAAAAAQU/lMcY2qcK30w/s72-c/senobara-72.gif' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-710779952250978039</id><published>2008-12-28T17:23:00.006+03:30</published><updated>2009-01-03T12:42:36.424+03:30</updated><title type='text'>زمستانمان...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;زمستان ما، روی هرچه بهار را، کم کرده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(153, 153, 153);"&gt;مرثیه‌ای برای آقای&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a style="color: rgb(0, 0, 0);" href="http://www.kermanmedia.com/article.aspx?id=432"&gt;ملایم&lt;/a&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان‌طور توی خودش کز می‌کرد -اگر بود- و می‌گفت: ول کنید... حالا چه بشود... بعد -اگر بود- کاغذ مچاله‌شده‌اش را از جیبش بیرون می‌کشید و می‌گفت: اینم یه قصه‌ی دیگه... مرد یواش ما آرام می‌رفت و می‌آمد. پیرت در می‌آمد تا به صدایش بیاوری. حالا که رضای زنگی‌آبادی داشت «این‌همه‌دیر»ش را در می‌آورد، آن لبخند کجش که به عالم و آدم بود رو به‌خودش نشانه رفته بود. آن‌قدر که نایستاد تا ببیند داستان‌هاش را می‌خوانند. اگر بود... خوب بود.&lt;br /&gt;هنوز هست. همان پای‌پیاده‌مردی‌ست که آرام می‌آید و آرام می‌نشیند و آرام صحبت می‌کند و قصه‌اش را می‌خواند و آرام می‌رود دوباره توی همان کوچه‌ی بن‌بست؛ توی اتاق پر از کتابش و کنار کامپیوترِ روی زمینش می‌نشیند و همان‌طور کزکرده دوباره قصه می‌نویسد. هنوز می‌نویسد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;زمستانمان&lt;br /&gt;روی هرچه پاییز را&lt;br /&gt;سپید کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:14;"   lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-710779952250978039?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/710779952250978039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=710779952250978039' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/710779952250978039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/710779952250978039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/12/blog-post_28.html' title='زمستانمان...'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-25889376729359662</id><published>2008-12-16T22:06:00.006+03:30</published><updated>2008-12-18T09:55:40.046+03:30</updated><title type='text'>خوکردگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;حالا که شما ظاهرا در حال حاضر زندگی می‌کنید؛ ما باطنا در حال غایب مانده‌ایم. ظاهر و باطن‌، داریم می‌بینیم. زندگی در حال حاضری که شما دارید برای ما قابل نیست. اصلا قابل درک نیست. حال غایب هم حالی‌ دارد برای خودش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;-«پنجره داری نزدیکت؟ یکی داره سرِ درختای ما قند می‌سابه!»&lt;br /&gt;-«این‌جا همه‌ش آبه، دست و بالمون نوچ شده بس‌که آب‌قند ریختن رو سرمون...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;درست آخر قصه‌ی غوکی که مار بچه‌هایش را می‌خورد و برای راهنمایی نجات رفت پیش باخه و باخه گفت: برو از خانه‌ی مار تا خانه‌ی راسو صفی از ماهی بیانداز تا راسو دنبال ماهی‌ها بیاید و سر آخر به خانه‌ی مار برسد و کلکش را بکند، درست همان‌جا که راسو روز بعد از این‌که کلک مار را کند بر همان مسیر قبلی دنبال بوی ماهی‌ها راه افتاد و «ماهی نيافت، غوک را با بچگان جمله بخورد»؛  نوشته است: «که خوکردگی بتر از عاشقی‌ست»؛ پیر هر دوتاشان بسوزد. عاشقی بدتر از آمختگی، آمختگی بدتر از عاشقی. نه؛ آمختگی پیرسوزتر است. پیرش بسوزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-25889376729359662?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/25889376729359662/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=25889376729359662' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/25889376729359662'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/25889376729359662'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/12/blog-post_16.html' title='خوکردگی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3280495253825272183</id><published>2008-12-14T22:55:00.005+03:30</published><updated>2008-12-15T07:41:57.189+03:30</updated><title type='text'>استکشاف عتایق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;کشف دوباره‌ی کتاب‌خانه کشف عتیقی‌ست. مزه‌ی عجیبی می‌دهد روزی دو سه‌ساعت توی‌قرایت‌خانه‌ی یک کتابخانه‌ی عتیق‌ سر کردن کتاب‌خانه‌ای که پشم‌ریس‌خانه بوده و حالا گنبدهای آجری‌اش بوی کتاب می‌دهند. دوسه‌ساعت فراق از عالم مزه‌ی خاصی می‌دهد.&lt;br /&gt;کشف عتیقی‌ست مزه‌ی دوباره‌ی چای‌آلبالو. مزه‌ی گم‌شده‌ی سرخی، میان ترش و شیرین. کشف عتیقی‌ست مزه‌ی کلیله و دمنه؛ مزه‌ی قصه، صدای تار داریوش طلایی.&lt;br /&gt;چه‌قدر کشف عتیق مانده برای مرتکب شدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;به سطر سوم این متن که برسید باید بر جای بلندتری بایستید تا بتوانید ماجرای درون ماشین را ببینید...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3280495253825272183?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3280495253825272183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3280495253825272183' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3280495253825272183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3280495253825272183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='استکشاف عتایق'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5745117906079872420</id><published>2008-11-30T15:29:00.002+03:30</published><updated>2009-06-21T07:58:46.651+04:30</updated><title type='text'>یه روز سرد پاییز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و گفتند ايلياتي بوده، با چشماني از دوزخ&lt;br /&gt;لباني از غروب خشكسالي هم بيابان‌تر&lt;br /&gt;پسينگاهي؛ خودش را كرده از پاييز حلق‌آويز&lt;br /&gt;زني از خشمِ برقِ خنجرِ نامرد، عريان‌تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو مرد از كوره‌راه داستان يك نويسنده&lt;br /&gt;روايت مي‌كنند از اتفاقي كه نيافتاده&lt;br /&gt;كه بعد از مرگ ايلش در تلاش شعر يك شاعر&lt;br /&gt;ميان غربت اين واژه‌هاي تلخ، جان داده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رگانش را شبي زرتشت، رستاخيز كرد از نو&lt;br /&gt;كه بر پهناي خاك، اهريمني يزدان را مي‌كشت&lt;br /&gt;و كرماني‌ترين چشمي كه وحشي بود و دوزخ بود&lt;br /&gt;به تيغ عشوه‌اي، آغامحمدخان را مي‌كشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبي شن‌زارِ سوزانِ بلوچستان دستانش&lt;br /&gt;مرا از پرتگاه ابروانش پرت مي‌سازد&lt;br /&gt;هزار آغامحمدخان، سحر مي‌زايد از چشمش&lt;br /&gt;بگيريدش كه تخم آدمي را بر مي‌اندازد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بعدازظهر تلخي خاك‌خاك سرزمينم را&lt;br /&gt;كسي در گام‌هاي آخرش چون سايه مي‌لنگد&lt;br /&gt;ميان گردباد خون و خاكستر خبر دارد&lt;br /&gt;درنگ اين تفنگ از مرگ سرهنگي كه مي‌جنگد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سحر بر منتهاي خواب ياغي ترس مي‌بارد&lt;br /&gt;حنا مي‌بندد اين‌جا تير چشمش سينه را مردم&lt;br /&gt;سرابي، همچو شرم اين زنِ وحشي، فريبنده&lt;br /&gt;مرا در تيرماهِ پيكرش كرده‌ست سر در گم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمين يخ بسته، شاعر كُش‌تر از چشمش، شبي وحشي&lt;br /&gt;مرا مصلوب خواهد كرد بر باروي بازويش&lt;br /&gt;و بالا مي‌روم ياغي‌تر از ايمان ... سقوطي را&lt;br /&gt;سراپا شعله در باد از طناب‌ِ دارِ گيسويش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كجاي آسمان‌ها خوابتان برده؟! شما خانم&lt;br /&gt;كه در ما دوزخي دم مي‌كشد شام غريبان را؟&lt;br /&gt;گناهِ گنگِ مرگ كه، گريبان‌گيرتان گشته؟&lt;br /&gt;كه مي‌ناليد زجر شاعري سر در گريبان را&lt;br /&gt;›&lt;br /&gt;و گاوي بر افق سر مي‌بريدند از سحر انگار&lt;br /&gt;سرودِ كاهنان در شيهه‌ی نريا‌‌ن‌ها مي‌ريخت&lt;br /&gt;زني صحرانشين دي‌ماه سردِ شعرِ يك شاعر&lt;br /&gt;خودش را با طناب گيسو از پاييز مي‌آويخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;منصورترین علیمرادی تاریخ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;II&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه روز سرد پاییز...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5745117906079872420?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5745117906079872420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5745117906079872420' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5745117906079872420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5745117906079872420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title='یه روز سرد پاییز'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5783928483661543840</id><published>2008-11-14T12:54:00.001+03:30</published><updated>2008-11-14T23:22:45.586+03:30</updated><title type='text'>دریای معلق</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;I&lt;br /&gt;جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز&lt;br /&gt;باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;ندا آمد که: «ای رابعه‌! فقر، خشک‌سال قهرِ ماست که بر راه مردان نهاده‌ایم. چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد رسید، کار برگردد و به فراق بدل شود. و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خود. تا از تحت این همه بیرون نیایی و قدم در راه ما ننهی و این هفتاد مقام نگذاری، حدیثِ فقر ما نتوانی کرد و اگر نه برنگر!»&lt;br /&gt;رابعه برنگریست. دریایی خون دید در هوا معلّق. هاتفی آواز داد که: «خون دل عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمده‌اند و در منزل اوّل فرو شده‌اند، که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام بر نیامد» رابعه گفت: «یا ربّ‌العزّة‌! یک صفت از دولت ایشان به من نمای‌» در حال عذر زنانش پیدا شد. هاتفی آواز داد که‌: «‌مقام اوّل ایشان این است که هفت سال به پهلو روند، تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند، چون نزدیک آن کلوخ رسند، هم به علّت ایشان، راه به ایشان فرو بندند»&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تذکره‌الاولیای عطار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5783928483661543840?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5783928483661543840/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5783928483661543840' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5783928483661543840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5783928483661543840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/11/blog-post_13.html' title='دریای معلق'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6191472839830894427</id><published>2008-11-07T23:28:00.002+03:30</published><updated>2008-11-08T10:08:03.814+03:30</updated><title type='text'>در ابتدای داستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کتاب‌ها که هرگز نوشته نمی‌شوند، چه درجات علمی که هرگز اخذ نمی‌شوند و چه بسیار کارها که می‌توانستند زندگی آدم ها را دگرگون کنند اما هرگز به انجام نمی‌رسند؛ فقط به این دلیل که فرد اولین قدم را که تهیه مقدمات است برنمی‌دارد.&lt;br /&gt;لس‌آنجلس افراد زیادی را از سراسر دنیا به خود جذب می‌کند که در آرزوی نوشتن یک فیلم‌نامه و فروختن آن به یکی از استودیوهای فیلم هستند. این افراد به لس‌آنجلس می‌آیند و سال‌ها کارهای سطح ‍‍پایین می‌کنند، به این امید که یک فیلم‌نامه بنویسند و بفروشند و موفق شوند.&lt;br /&gt;اخیرا لس‌آنجلس تایمز گزارشگری را به بولوار ویلشایر فرستاده بود تا با رهگذرها مصاحبه کند. این گزارشگر از هر که به او نزدیک می‌شد این سوال را می‌پرسید: فیلم‌نامه‌تان چه طور پیش می‌رود؟&lt;br /&gt;و از هر چهار نفر سه نفر این جواب را می‌دادند: تقریبا تمام شده! «تقریبا تمام شده» به احتمال زیاد به این معنی بوده است که هنوز شروع نشده است!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;این حکایت گهربار از کتاب مستطاب و معظم «&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);" dir="rtl"&gt;Eat That &lt;em&gt;Frog&lt;/em&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;» نقل شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6191472839830894427?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6191472839830894427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6191472839830894427' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6191472839830894427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6191472839830894427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/11/blog-post_07.html' title='در ابتدای داستان'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8649088313422255233</id><published>2008-11-01T23:07:00.003+03:30</published><updated>2008-11-03T23:51:12.090+03:30</updated><title type='text'>تخم بربط</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;I&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;راندن توی جاده‌های شرقی‌غربی با راندن در جاده‌های شمالی‌جنوبی بارها و بارها توفیر دارد. توی جاده‌های شرقی‌غربی تو به سمت افق می‌روی. رو به طلوع یا رو به غروب. خورشید پشت سرت است یا ماه، روبه‌رویت است یا ماه. توی جاده‌های شرقی‌غربی تو گم نمی‌شوی هیچ‌وقت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;مناظر غریب همیشه این‌طرف دنیایند. غرایب دنیا، خاطرات باستانی. روباهی اگر از روشنایی چراغی فرار می‌کند، زاغی که بالای سری می‌پرد... نسیم گیجی که تلوتلو می‌خورد و می رود... پاییز قاطی‌شده‌ای اگر کنار جاده ریخته، بوی سایر محبوبه‌ی شبی که توی رواق شیخ آبی پیچیده دم مغربی و نشان همراهانت می‌دهی که این است... تنگ الله‌واکبری که این‌دفعه دوبار دربازه‌ی ورودت می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;II&lt;br /&gt;از عهدِ خردکی این داعی را واقعه‌ای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نِی، پدر من از من واقف نِی، می‌گفت: تو اولا دیوانه نیستی، نمی‌دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست، و فلان نیست ...&lt;br /&gt;گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط‌‌‌بچگان برون آورد؛ بط‌بچگان کلان‌ترک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لب جو می‌رود، امکان درآمدن در آب نِی. اکنون ای پدر! من دریا می‌بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من این‌ست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو بر مرغان خانگی و این تورا آویختن است.&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شمس&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8649088313422255233?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8649088313422255233/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8649088313422255233' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8649088313422255233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8649088313422255233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='تخم بربط'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-317605778328594017</id><published>2008-10-26T13:49:00.005+03:30</published><updated>2008-10-26T14:54:22.390+03:30</updated><title type='text'>تاریخ‌مصرف تاریخ</title><content type='html'>صبح آمده‌است.&lt;br /&gt;تو رفته‌ای؛&lt;br /&gt;عشق‌آمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو نیستی.&lt;br /&gt;چه می‌شود کرد،&lt;br /&gt;رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد؛&lt;br /&gt;رنگ قالی به هیچ‌کدام...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیش از آن‌که شعر طاهره صفارزاده  به‌یاد کسی باشد نامش به‌یاد این او آن است. شاید نگاه او به‌شعر این‌طوری‌اش کرده. یک مصاحبه‌ی جان‌داری دارد با محمد حقوقی که خیلی چیزها را روشن می‌کند. شاید خودش می‌خواهد شعرش شخصی نباشد و شعری این‌چنین توسط مردم زمزمه نخواهد ‌شد. شاید به‌عمد شعرش را در درجه‌ی دوم اهمیت می‌گذارد. رفتن به تاریخ ادبیات شاید برای او اهمیت زیادی ندارد. می‌خواهد مورخ باشد. باید دید تاریخ‌مصرف تاریخ او چه‌قدر است...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;پ.ن البته این شعر بالا استثناست. نقض غرض نشود.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-317605778328594017?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/317605778328594017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=317605778328594017' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/317605778328594017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/317605778328594017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/10/blog-post_26.html' title='تاریخ‌مصرف تاریخ'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7017273671138821924</id><published>2008-10-17T08:01:00.008+03:30</published><updated>2008-11-08T10:40:36.803+03:30</updated><title type='text'>صدای کلاغ‌هاتان مستدام</title><content type='html'>0&lt;br /&gt;این که سرمان گرم حرف‌های شما بشود؛ بهانه بود. دل‌مان می‌خواست به بودن‌تان گرم شود. ما که نمی‌توانستیم هم‌وزن شعرهای شما باشیم. همین‌طور راه می‌آمدیم باشان تا باشیم!&lt;br /&gt;این صدای کلاغ‌هاتان هم که گاه از گلویی بی‌ربط در می‌آیند و می‌پرند تا ته قصه‌های نگفته‌تان؛ هی دور می‌زنند، هی دور می‌زنند و قصه‌تان تمام نمی‌شود تا به خانه‌شان برسند یا نرسند.&lt;br /&gt;القصه؛ غرض دل‌گرمی بود و سرگرمی بهانه‌ای بیش نبود. توی همین شهر که نفس بکشید ما را بس است. پشت‌مان گرم می شود به دم گرم‌تان. و این‌طور دستمان گرم می‌شود به نبشتن کلمه‌هاتان در این روزهای پاییزی که سرماشان دال نبودن گرماست.&lt;br /&gt;شهرزادی‌تان مستدام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;بر سبیل ل&lt;a href="http://pouraj.blogspot.com/"&gt;انگ‌شات&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7017273671138821924?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7017273671138821924/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7017273671138821924' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7017273671138821924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7017273671138821924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html' title='صدای کلاغ‌هاتان مستدام'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5709066391375163561</id><published>2008-10-11T17:23:00.002+03:30</published><updated>2008-10-24T15:14:10.929+03:30</updated><title type='text'>فانتزی‌های نویسنده</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SQG0pZ96zEI/AAAAAAAAAP8/plu8x0jzJ4U/s1600-h/from_JAPAN_MH3N.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5260684463183678530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 313px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SQG0pZ96zEI/AAAAAAAAAP8/plu8x0jzJ4U/s320/from_JAPAN_MH3N.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SPjHfkZ4j6I/AAAAAAAAAPs/tYOPujrWftE/s1600-h/from_JAPAN_MH3N.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از فانتزی‌های عاشقان نویسندگی؛ رفتن به یک یک کنج دنج است برای نوشتن. جایی ساکت. یک کلبه‌ی کوهستانی دور از دست خوب است. مثلا چوبی یا سنگی، با یک پنجره‌ی شفاف و یک چشم‌انداز دل‌انگیز. اگر سر یک دماغه هم باشد بهتر است. چون شب‌های مهتابی سطح نوستل‌ش بالا می رود.&lt;br /&gt;یک کلبه‌ی شمالی در جنگلی دور از دست و صدای شهر و مزاحم‌ها هم خوب است. یک دسته کاغذ سفید، با چند مداد تراشیده هم جزو همان فانتزی‌ست.&lt;br /&gt;فکر می‌کند به چله رفتن‌ش و جداشدنش از دنیا برای خلق یک دنیای دیگر. نشستن پشت یک میز چوبی، زیر نور شمع یا روی زمین بر یک حصیر، با یک فلاسک چای و یک قندان پر، هم. انگار برای نوشتن این‌ها لازم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;سومین هفته‌ای‌ست که به‌ بم‌ترین شهرها می‌روم. سه آخر هفته‌ی رویایی، که شامل تجربه‌ی تدریسِ کارگاهی‌ست، با مخلفاتش. و از همه‌ مهم‌تر مکالمات رویایی با&lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post_25.html"&gt; مرد شاعر&lt;/a&gt; دوست‌داشتنی که حالا استخوان ‌سبک ‌کرده و از مسوولیت رها شده و دارد دو مجموعه‌شعرش را راه می‌اندازد بروند خانه‌ی بخت! و بعد تجربه‌ی خوابیدن در کانکس‌های From the people of JAPAN و صدای هول‌انگیز بادهای شبانه‌ی شهرک خارج از شهر و صدای جیرجیر ِ گاهگاهیِ کفِ کانکس. با همان چند هم‌سخن دیریافته.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.louh.com/authors/56/index.aspx"&gt;نویسنده‌مان&lt;/a&gt; حالا دو هفته‌ای می‌شود آمده تو همین کانکس کناری و دارد رمانش را می‌نویسد. نویسنده‌مان دو نوع کار دارد تو کارهایش. یکی آن‌هایی که سفارش گرفته و به‌قول خودش جهت معیشت‌اند. و دسته‌ی دوم کارهایی که از روی دل‌اند. علیخان «آذرستان»ش را یادمان نمی‌رود که که دو سال نوزادی‌اش را توی کوه‌های بم شیر از لوله‌ی تفنگ خورده بود و چاره‌ای نداشت در بزرگ‌سالی‌اش یاغی نشود. شاعر دوست‌داشتنی یادآوری می‌کند زمان‌هایی که اقلیمش را جدی گرفته نویسنده‌ی خوبی بوده‌است.&lt;br /&gt;حالا او کلبه‌ی کوهستانی‌اش را توی یک کانکس From the people of JAPAN علم کرده و به فانتزی‌اش رسیده. توی کانکس را خلوت کرده و شب‌های می نویسد. روی یک دسته کاغذ سفید، بدون خط‌خوردگی. با کلی مخلفات دیگر.حالا که موتورش راه افتاده می‌گوید دو رمان نوشته‌است. یکی از دسته‌ی اول و یکی از دسته‌ی دوم. می‌گوید دو رکورد را هم شکسته. یک رمان را یک‌ماهه نوشته و یک رمان چارساله را تمام کرده.&lt;br /&gt;این هم از فانتزی نویسنده‌مان. ببینیم چه آشی پخته این مرد با رنگ چشم‌های جذابش. و آن لبخند. کاش باز هم اقلیمش را جدی بگیرد. یک دنیا قصه منتظر قلم‌های نوشتنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5709066391375163561?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5709066391375163561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5709066391375163561' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5709066391375163561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5709066391375163561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='فانتزی‌های نویسنده'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_y05vsc0Nxso/SQG0pZ96zEI/AAAAAAAAAP8/plu8x0jzJ4U/s72-c/from_JAPAN_MH3N.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6943994088220442471</id><published>2008-09-29T11:47:00.005+03:30</published><updated>2008-09-29T22:12:37.253+03:30</updated><title type='text'>هشت‌ها و‌الهفت‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;کوتآه 6 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نامت که می‌آید؛&lt;br /&gt;دستم گیج می‌رود.&lt;br /&gt;دست خودم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;متن وارده:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوست عزیز؛ شاید باید ممنون آن استادی باشیم که یک‌فصل از کتاب مستطاب‌ش را که به همین‌نام هم هست؛ به همین‌نام نهاد. همین‌ نامی که همان استاد وقتش را سر آن گذاشت و رفت و آن‌را واشکافی کرد و ریشه‌یابی کرد، این استاد همان‌کسی‌ست که از &lt;a href="http://www.baba.eparizi.com/photo/001919.html"&gt;50سال&lt;/a&gt; پیش وبلاگ می‌نوشت. همان مرد باستانی و پاریزی. تا ما در این زمانه وقتی بخواهیم برای مفهوم یک «چیز»ِ قروقاطی و به‌هم‌ریز و شلم‌شوربا و هشلهف واژه‌ای پیدا کنیم، نگوییم؛ هچلهف یا هشلف یا هشلهفت. راست برداریم بگوییم: هشت‌الهفت!&lt;br /&gt;سال امسالی ما ترکیبی از این دو عدد شیرین است. هشت و هفت. در این سال هم دو روز داریم که این هشتی و هفتی را به رخ می‌کشند و باعث می‌شوند نظام موسیقایی لفظ این تاریخ جاودانه شود. یکی هم‌امروز است؛ 87/7/8 و دیگری 87/8/7 که البته امروز به این‌منظور نزدیک‌تر است... پس به افتخار هشت‌الهفت‌ترین روز عالم در هشت‌الهفت‌ترین سال عالم 87&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6943994088220442471?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6943994088220442471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6943994088220442471' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6943994088220442471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6943994088220442471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/09/blog-post_29.html' title='هشت‌ها و‌الهفت‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4398730598937352769</id><published>2008-09-18T17:03:00.009+04:30</published><updated>2008-10-13T13:12:29.161+03:30</updated><title type='text'>شش جهت ها</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;در بم‌ترین شهر جهان جز به خواب نمی‌آیی. صدای زیر نخل‌ت که پر می‌کند حافظه‌ی هوش از سررفته‌ی مخمور بی‌تاب را.&lt;br /&gt;در بم‌ترین شهر جهان به خواب می‌آیی لااقل. می‌آیی لااقل.&lt;br /&gt;از سرچشمه‌ی ماه تا بم‌ترین شهر جهان. توی خواب می‌آیی...&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;پ.ن: این توی مذکور نه تویی نه هیچ توی دیگری. بخشی از من‌های گم‌شده‌ی من است و بس.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;شش‌جهت است این وطن&lt;br /&gt;قبله در او یکی مجو&lt;br /&gt;بی‌وطنی ست قبله‌گه&lt;br /&gt;در عدم آشیانه کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;پ.ن:&lt;span style="color: rgb(51, 204, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/post-221.aspx"&gt;عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست / عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2: &lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-256.aspx"&gt;خداوند به شما هم شفا بدهد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4398730598937352769?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4398730598937352769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4398730598937352769' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4398730598937352769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4398730598937352769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/09/blog-post_18.html' title='شش جهت ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3080906602414763457</id><published>2008-09-13T15:55:00.003+04:30</published><updated>2008-09-13T17:47:39.929+04:30</updated><title type='text'>مرزبان‌نامه(2)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;کاش حداقل یک طرف معامله شیر می‌شد. این‌طور؛ این‌وسط؛ این‌قدر؛ همه‌چیز قاطی نمی‌شد. اگر حتا شیر بود و خر؛ یا خر بود و شیر؛ می‌شد دل خوش داشت؛ حالا شیرتوشیرمان پیش‌کش.&lt;br /&gt;توی این همه معامله؛ دلمان لک‌زده برای یک شیرتوخر یا خرتوشیرِ حسابی. گفتم که شیرتوشیرمان پیش‌کش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3080906602414763457?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3080906602414763457/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3080906602414763457' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3080906602414763457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3080906602414763457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/09/2.html' title='مرزبان‌نامه(2)'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5201333371644769729</id><published>2008-09-11T13:00:00.004+04:30</published><updated>2008-09-11T13:36:04.245+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تحشیه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازار'/><title type='text'>هیچ‌بازار ندیده‌ست چنین کالایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;کتاب‌فروشمان می‌گفت؛ نمی‌دانی چه اتفاقی افتاده؟ از صبح هرچی «خداحافظ گاری‌کوپر» داشتم تموم شد! اونم توی این ماه‌رمضونی. اونم تو این فصل. اسم یکی دوتا کتاب دیگه رو هم گفت. اصلا گفت؛ نمی‌دونم امروز چی شده همه کتاب‌خون شدن! نکنه دی‌شب شبکه‌ی یک &lt;a href="http://qbpd.blogspot.com/"&gt;کورش علیانی&lt;/a&gt; با &lt;a href="http://www.ermia.ir/"&gt;رضا امیرخانی&lt;/a&gt; مصاحبه کرده و کلی به هم نون قرض داده‌ن؟ نکنه رضا امیرخانی گفته از رومن گاری خوشش می‌آد؟&lt;br /&gt;لباس‌فروشمان می‌گفت؛ دو هفته قبل تمام تی‌شرتای &lt;a href="http://shopapparel.lacoste.com/p/Short-Sleeve-Solid-Pima-Polo/B000Q6KJ0Y"&gt;lacoste&lt;/a&gt; رو بردن. اونم تو این فصل! نمی‌دونی چی‌شده؟ نکنه روی جلد شهروند عکس همایون شجریان رو زده با تی‌شرت lacoste؟&lt;br /&gt;نویسنده‌مون می‌گفت: ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;تیتر مطلب گرفته شده از &lt;b&gt;&lt;a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C_%D8%A8%D8%B3%D8%B7%D8%A7%D9%85%DB%8C_%28%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%29" title="فروغی بسطامی (غزلیات)"&gt;غزلیات&lt;/a&gt;&lt;/b&gt; &lt;b&gt;&lt;a href="http://fa.wikisource.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C_%D8%A8%D8%B3%D8%B7%D8%A7%D9%85%DB%8C_%28%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%29" title="فروغی بسطامی (غزلیات)"&gt;فروغی بسطامی &lt;/a&gt;&lt;/b&gt;دیده‌شده در خاطرات &lt;a href="http://oldestfashion.blogspot.com/"&gt;oldestfashion&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5201333371644769729?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5201333371644769729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5201333371644769729' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5201333371644769729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5201333371644769729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='هیچ‌بازار ندیده‌ست چنین کالایی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8425636347738352930</id><published>2008-08-30T21:17:00.000+04:30</published><updated>2008-08-30T23:46:10.278+04:30</updated><title type='text'>پیله در پینه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;بعضی‌ها درست مثل یک نوزاد، یا یک زن خانگی به‌خودرسیده. دستهاشان، پوست‌شان نرم و سفید و سالم. انگار از توی پلاستیک درآورده باشی. مغزشان را اما که باز کنی... ندیدی. مغزشان پینه بسته. عین یک کویر ترک خورده در بی‌آبی. انگار هرچه پینه‌ها عمیق‌تر... بس‌که کار کرده.&lt;br /&gt;برخی‌ها دست وپوست‌شان انگار تازه، اما چشم‌هاشان پینه‌بسته.&lt;br /&gt;برخی‌ها نگاهشان، صداشان، خیال‌شان. بس‌که...&lt;br /&gt; برخی اما در خودشان پیله‌بسته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;جاهای خالی زندگی را سریعا با گزینه‌ی مناسب پر کنید:&lt;br /&gt;1-&lt;br /&gt;2-&lt;br /&gt;3-&lt;br /&gt;4-&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8425636347738352930?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8425636347738352930/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8425636347738352930' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8425636347738352930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8425636347738352930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/08/blog-post_30.html' title='پیله در پینه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2191164146908949668</id><published>2008-08-06T00:26:00.001+04:30</published><updated>2008-08-06T01:37:32.912+04:30</updated><title type='text'>محلولِ حلاله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;مشکل اصلی زمان است. بیایید و این موجود اضافه‌ را از هستی ساقط کنید؛ همه‌چیز حل می‌شود. همه‌چیز ِ عالم در هم حل می‌شود. همه‌چیز ِ آدم در دم حل می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdcj8xeuq8eoa.html"&gt;فیلمی&lt;/a&gt; که تیتراژ پایانی‌اش از همه‌ی تمام ِ اصل ِ فیلم، بهتر است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2191164146908949668?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2191164146908949668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2191164146908949668' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2191164146908949668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2191164146908949668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/08/blog-post_06.html' title='محلولِ حلاله'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6379721131006340095</id><published>2008-08-03T21:57:00.005+04:30</published><updated>2008-08-04T09:13:11.435+04:30</updated><title type='text'>غیر مترقبه‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJXscB00OrI/AAAAAAAAALA/3ZIpKIkehso/s1600-h/sanaati.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJXscB00OrI/AAAAAAAAALA/3ZIpKIkehso/s320/sanaati.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5230346508531153586" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ناتانائیل! اهمیت در نگاه توست نه در آن چیزی که می‌نگری!&lt;br /&gt;غیرمترقبه. اعجوبه‌ها غیرمترقبه هستند.&lt;br /&gt;بارها دیده بودمش و بیش‌تر از آن درباره‌اش شنیده بودم. از آن آدم‌های جادویی که آدم می‌ماند چه‌طور این‌ آدم‌ها توی دنیا وجود دارند و چه‌طور زنده‌ می‌مانند.&lt;br /&gt;این‌که همیشه منتظر بودم او را پیره‌مردی غرغرو ببینم تا مردی شوخ و شنگ و سرشار باعث شده بود که نفهمم او همان مردی‌ست که جادویی‌ست. همه‌ی آدم‌های جادویی غیرمنتظره‌اند. با همان کنج‌کاوی جوانانه. با همان سرشاری. توی گلاب‌زارهای لاله‌زارش، توی چاپ افست‌ش. بیست‌وسه‌قصه‌ی تولستوی‌اش، مقاله‌هاش توی بخارا ... داستان نردبام مولانا...&lt;br /&gt;دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم بگویم امیدی نیست. نمی‌توانم بگویم آدم‌های جادویی تمام شده‌اند. بس که غیر منتظره‌اند. بارها باهاشان هم‌کلام می‌شوی ولی نمی‌شناسی‌شان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/08/080802_la-cy-sanati.shtml"&gt;گفت و گوی&lt;/a&gt;  سیروس علی‌نژاد را با همایون صنعتی‌زاده (BBC)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اگر فیل.ترشکن ندارید در&lt;a href="http://alirezaseddighi.blogfa.com/post-904.aspx"&gt; این‌جا&lt;/a&gt; هم آمده است&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6379721131006340095?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6379721131006340095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6379721131006340095' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6379721131006340095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6379721131006340095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/08/blog-post_03.html' title='غیر مترقبه‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJXscB00OrI/AAAAAAAAALA/3ZIpKIkehso/s72-c/sanaati.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6679340137166270794</id><published>2008-08-01T16:10:00.007+04:30</published><updated>2008-08-01T22:06:57.352+04:30</updated><title type='text'>نمی‌دانم‌های بی‌وقفه و فردای حریفان و</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;توی ورق‌پاره‌های قدیمی&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJL20JPPMMI/AAAAAAAAAKI/ubpRkMZv4sA/s1600-h/shimborskaya.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJL20JPPMMI/AAAAAAAAAKI/ubpRkMZv4sA/s320/shimborskaya.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5229513493024026818" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;font-size:78%;"   lang="FA"&gt;شماره‌ی 105 روزنامه‌ی زن 1377&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش‌آر پیاله را&lt;br /&gt;که شب&lt;br /&gt;می‌گذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 51);"&gt;....................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سوره‌ی «&lt;/span&gt;&lt;span class="post-title"  style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://azarm.persianblog.ir/post/477"&gt;قطعاتِ پراکنده در بابِ موهبتی به‌نامِ چای&lt;/a&gt;»&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6679340137166270794?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6679340137166270794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6679340137166270794' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6679340137166270794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6679340137166270794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='نمی‌دانم‌های بی‌وقفه و فردای حریفان و'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SJL20JPPMMI/AAAAAAAAAKI/ubpRkMZv4sA/s72-c/shimborskaya.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6133938586840085942</id><published>2008-07-16T00:05:00.001+04:30</published><updated>2008-07-17T12:21:39.836+04:30</updated><title type='text'>می‌رویم برمیم</title><content type='html'>این‌روزها شب که می‌شود ماه توی آسمان است. بعد خواب می‌پرد می‌رود تا دورتر. یعنی برویم مهتاب‌ را بجوریم. مهتاب‌گردی آیین تابستانی ماست. چه خاصه که کنار یک قنات توی بیابان باشد و یک دشت بی‌مرز روبه‌روت و خواب‌های رمیده؛ دورت سرگردان.&lt;br /&gt;مضراب تارت را گم‌کرده‌ای؟ بیا این کلید، بزن... بزن... بزن... کنار آتش دودمرگ نشویم، خواب آشفته‌ی مورچه‌ها توی پاچه‌مان نرود، ردپای توی جوب نترساندمان...&lt;br /&gt;وقت پیدا کردن تمام گم‌شده‌هاست. ماه که می‌پاشد روی دشت، می‌شود گشت. تا صبح هم که بگردی...&lt;br /&gt;خُب این سنت تابستانی ماست. می‌رویم. برویم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6133938586840085942?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6133938586840085942/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6133938586840085942' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6133938586840085942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6133938586840085942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/07/blog-post_16.html' title='می‌رویم برمیم'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8354675684949697147</id><published>2008-07-06T12:02:00.001+04:30</published><updated>2008-07-06T12:02:00.680+04:30</updated><title type='text'>تدریس زیبایی در قرون متقدم</title><content type='html'>تو اون‌قدر خوشگلی که هی بارون مي‌گیره&lt;br /&gt;مارسیا،&lt;br /&gt;دوست دارم زیبایی بلند و بلوند تو رو&lt;br /&gt;تو دبیرستان‌ها درس بدن،&lt;br /&gt;تا بچه‌ها یاد بگیرن که کسی&lt;br /&gt;مثه آهنگی زیر پوست زندگی مي‌کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;ریچارد براتیگان - دری لولا شده به فراموشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیبایی شکفته‌ی او را باید&lt;br /&gt;در شهرهای شرق کهن-دارالخلافه‌های زیبایی-&lt;br /&gt;تدریس کرد&lt;br /&gt;زیرا&lt;br /&gt;درس حکومتی‌ست طلایی؛ زیبایی‌اش&lt;br /&gt;و گیسوان سلسله‌سانش خلافتی‌ست که در طولش&lt;br /&gt;جمعیت عظیمی از بلبل‌ها&lt;br /&gt;می‌آرامند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;رضا براهنی - گل بر گستره‌ی ماه 1349&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8354675684949697147?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8354675684949697147/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8354675684949697147' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8354675684949697147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8354675684949697147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/07/blog-post_06.html' title='تدریس زیبایی در قرون متقدم'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8259102234356711420</id><published>2008-07-05T05:39:00.000+04:30</published><updated>2008-07-05T05:39:01.116+04:30</updated><title type='text'>فلک کژروتر است از خطّ ترسا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;برداشته بودم نشانت بدهم. توی راه یکی ازم دزدید یا گم کردم نمی‌دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;زنم می‌گوید: نمی‌شود امروز سفر نروی؟ دی‌شب‌همه‌شب خواب آشفته می‌دیدم.&lt;br /&gt;یا می‌گوید: حالت خوب است؟ زنت خوب است؟ بچه‌ت خوب است؟ دی‌شب همه‌شب خواب بدت می‌دیدم...&lt;br /&gt;را می‌گوید: بد نورانی شده‌ای! خوب‌است صدقه کنی!&lt;br /&gt;از می‌گوید: خیلی وقت است خواب ندیده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رستمم دیگر. نه از خواب می‌ترسم نه از بیداری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;خوابت را می‌بینم. همه‌چیز از زیر چشم من می‌گذرد. هرشب خوابت را می‌بینم. خواب‌هایت را می‌بینم.قبل از آن‌که ببینی‌شان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;IIII&lt;br /&gt;یکی؛ جایی، برای‌م خواب دیده؛ بد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8259102234356711420?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8259102234356711420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8259102234356711420' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8259102234356711420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8259102234356711420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='فلک کژروتر است از خطّ ترسا'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6032831493114903246</id><published>2008-07-01T07:50:00.003+04:30</published><updated>2008-10-19T10:30:53.805+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستانیات'/><title type='text'>مرزبان‌نامه (1)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خارپشت‌ها و لاک‌پشت‌ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‌مثلا در یکی از کیس‌های مطالعاتی با لا‌ک‌پشتی روبه‌رو بودیم که در طول زندگی‌اش نتوانسته بود از لذت خاراندن پشتش برخوردار شود و اصلا به‌طور کل با این لذت بیگانه بود. کار خلاقه‌ی آقای منقول این بود که این لاک‌پشت را با یک خارپشت آشنا کرد و این‌شد که لاک‌پشت که در برخی نسخ سنگ‌پشت و کاسه‌پشت نیز نقل شده از این لذت محذوفه‌ی زندگی‌ش برخوردار گردید.&lt;br /&gt;از آن‌جا که به‌طور معمولِ این‌گونه زندگی‌های مشترک، بعد از مدتی یکی از طرف معامله احساس غبن می‌کنند؛ این‌بار خارپشت بود که پس از سال‌ها خاراندن پشت لاک‌پشت به‌این نتیجه رسید که در این زندگی مشترک...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6032831493114903246?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6032831493114903246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6032831493114903246' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6032831493114903246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6032831493114903246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/07/1.html' title='مرزبان‌نامه (1)'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3569058975732593644</id><published>2008-06-27T09:49:00.001+04:30</published><updated>2008-06-27T21:02:08.349+04:30</updated><title type='text'>البت اگر توانید...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;در بخش‌هایی از این غزل، شاعر ناگهان با یک نهی ِ آمرانه تکلیف مخاطب شعر را یک‌سره معلوم می‌کند، اما هنوز دو دقیقه نشده تزلزل شاعرانه‌ی او رو می‌شود:&lt;br /&gt;عشق اندْه و حسرت‌ست و خواری | عاشق نشوید؛ &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;{البته}&lt;/span&gt; اگر توانید!&lt;br /&gt;و این را قاطعانه می‌توان عدم قطعیت کلام شاعرانه نامید و می‌توان گفت که؛ هیچ‌وقت روی حرف هیچ‌شاعری حساب نکن عمو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_DescriptionLabel" class="BookList"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_DescriptionLabel" class="BookList"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3569058975732593644?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3569058975732593644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3569058975732593644' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3569058975732593644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3569058975732593644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/06/blog-post_27.html' title='البت اگر توانید...'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-307066024335573589</id><published>2008-06-25T13:12:00.004+04:30</published><updated>2008-06-25T20:55:12.225+04:30</updated><title type='text'>صد نکته غیر حُسن</title><content type='html'>سوای این‌که این متن پایین را که نوشته و درباره‌ی که نوشته و کجا چاپ‌کرده یا به چه منظوری نوشته و یا این‌که محتوایش خوب و مورد اقبال است یا این‌که موضوع را خوب منتقل کرده یا نه یا این‌که «پائولو کوئیلو» با «پائولو کوئلیو » اساسا فرق می‌کند یا نه؛ متن متن خوبی‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;‌هزار کلمه درباره‌ی گلشیری‌&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;گنج و گوهر کِی میان خانه‎هاست &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;گنج‎ها پیوسته در ویرانه‎هاست &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در یکی از شب‎های خردادماه سال هزار و سیصد و هفتاد و نُه، پائولو کوئیلو (کوئلیو) نویسنده‌ی مشهور و متوسطِ آمریکای لاتینی، مهمانِ ایرانی‎ها بود و ضیافتِ شامی به افتخار او در کاخ نیاوران تدارک دیده بودند. خیلی‌ها را دعوت کرده بودند. حتی براي من هم کارتِ دعوت آمد: دیدار با پائولو کوئیلو (کوئلیو) در کاخِ نیاوران به صرف شام.&lt;br /&gt;کوئیلو(کوئلیو) متولد سال 1947 ریودوژانیرو برزیل است. کشوری که فوتبالش مهم‎تر از ادبیاتش است. در مقدمه‌ی یکی از کتاب‎هایش آمده است که او در خانواده‎ای نیمه‌مرفه از پدری مهندس و مادری عمیقاً مذهبی به دنیا آمد. والدینش او را در کالج ژزوئیت‎ها نام‌نویسی کردند، کالجی که به سختگیری شهرت داشت. پائولو در آنجا انضباط و تحمل سختی را فرا گرفت اما ایمان مسیحی‎اش را از دست داد. بعدها به دانشکده‌ی حقوق رفت اما خیلی زود آن را رها کرد. علاقه‌ی شدیدش به هنر موجب شد تا به خواستِ پدر و مادرش سه‌بار در بیمارستان روانی بستری شود. ولی او عاقبت از آنجا گریخت. بعد به مارکس و انگلس و چه‌گوارا علاقه‎مند شد و در تظاهرات‌هاي خیابانی فعالانه شرکت کرد. همزمان با این تغییر و تحولات، او دچار بحرانی معنوی شد که بی‎ایمانی‎اش را زیر سوال می‎بُرد. از این رو به جستجوی تجربیات معنوی تازه‎ای پرداخت: به مواد مخدر و توهم‎زا و به فرقه‎های متعدد رو آورد و تمام قاره‌ی آمریکای لاتین را در جستجوی گام‎های کارلوس کاستاندا طی کرد و با جادوگران گوناگون آشنا شد. سپس به انگلستان رفت‌ و در آنجا به نوشتن ماجراهای زندگی‎اش پرداخت. این کار یک سال وقت او را گرفت تا اینکه روزی دست‎نوشته‎اش را در یک کافه‎رستوران جا گذاشت. او پس از سه ازدواج ناموفق در سال 1981 با کریستینا ازدواج کرد. کوئیلو (کوئلیو) در سن سی‌وچهارسالگی ایمان کاتولیکی‎اش را باز یافت؛ ایمانی که سال‎ها پیش از دست داده بود. آنگاه به سفر هفتصدکیلومتری در جاده سن‌ژاک‌دوکمپوستل پرداخت، راهی را که زائران بی‌شماری در قرون وسطی طی کرده بودند. از این سفر، که به نوعی سیر و سلوک می‎مانست، نخستین متن ادبی او به نام «زائر کمپوستل» پدید آمد. کتاب «کیمیاگر» را پس از آن نوشت و سپس کتاب‎های دیگر و دیگرترش را. «کیمیاگر» حکایت چوپانی است به نام سانتیگو که شبی در ویرانه‎ای به خواب می‎رود و در خواب نشانه‎هایی از گنجی پنهان به او داده می‎شود. او به جست‌وجوی گنج، سفری را آغاز می‎کند و در نهایت گنج را در همان ویرانه می‎یابد. البته نظیر این مضمون به کرّّات در ادبیات ایران آمده است؛ مثلاً در اشعار مولانا عین همین داستان به چشم می‎خورد. کتاب‎های کوئیلو(کوئلیو)  در ایران طرفداران زیادی دارد و بسیار پُرفروش است؛ با چاپ‎های متعدد و قطع‎های کوچک و بزرگ و نفیس. کوئیلو(کوئلیو)  می‎گوید که برای سه‌بار زندگی بعدی هم به اندازه‌ی کافی پول دارد ولی ترجیح می‎دهد که سالی چهارصد هزار دلار حق‎ تألیفی را که دریافت می‎کند خرج بنیادی کند که به نام خودش است و همسرش کریستینا آن را اداره می‎کند.&lt;br /&gt;آن شب گویا ضیافت باشکوهی برقرار شده بود. خیلی‎ها آمده بودند. وزیر ارشاد وقت هم بوده. مهمان‎ها کوئیلو(کوئلیو)  را که دیده‎اند حتماً برایش کف زده‎اند و او همان‌طور که لیوان نوشابه‎اش دستش بوده در باغ قدم می‎زده و با بعضي‌ها دست مي‌داده....&lt;br /&gt;آن شب گلشیری در بیمارستان ایران مهر در کُما بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;آنچه تو گنجش توهم می‎کنی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;زان توهم، گنج را گُم می‎کنی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;آدرس: شهروند امروز هفته‌ی اول تیرماه 87  بخش ویژه‌ی گلشیری حسین مرتضاییان آبکنار&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 51); font-weight: bold;"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SGJr_1s4EfI/AAAAAAAAAJ4/wtPNmTKJA6I/s1600-h/kouuuuuu.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SGJr_1s4EfI/AAAAAAAAAJ4/wtPNmTKJA6I/s320/kouuuuuu.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5215850062939689458" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-307066024335573589?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/307066024335573589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=307066024335573589' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/307066024335573589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/307066024335573589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='صد نکته غیر حُسن'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SGJr_1s4EfI/AAAAAAAAAJ4/wtPNmTKJA6I/s72-c/kouuuuuu.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4959263978172558103</id><published>2008-06-17T13:58:00.001+04:30</published><updated>2008-06-17T14:11:39.852+04:30</updated><title type='text'>پاره پاره</title><content type='html'>«آن گاه شمس قامت بلندو باریک خود را راست می‌کند و با لحنی خشک می‌پرسد:« کدام یک بزرگ‌ترند؟ بایزید یا پیغمبر؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لبخند می‌زد و می‌گفت: هر شب خوابت را می‌بینیم! و من می‌رفتم کنار تو، توی آن گالری کنار آن تابلوی «آن» زنک می‌ایستادم و خواب‌های قاب‌شده‌اش را می‌دیدم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد آن‌گاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4959263978172558103?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4959263978172558103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4959263978172558103' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4959263978172558103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4959263978172558103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/06/blog-post_17.html' title='پاره پاره'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7293416791860634180</id><published>2008-05-14T15:13:00.001+04:30</published><updated>2008-05-15T07:34:52.267+04:30</updated><title type='text'>پای قبر قابیل...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqedWVuN4I/AAAAAAAAAIY/Rifr0ZxO7-I/s1600-h/72421%7ECain-Murdering-Abel-circa-1610-Posters.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqedWVuN4I/AAAAAAAAAIY/Rifr0ZxO7-I/s320/72421%7ECain-Murdering-Abel-circa-1610-Posters.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200142946802743170" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://foroozan.govashir.net/"&gt;حسام&lt;/a&gt; توی کامنت‌ها &lt;a href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;amp;postID=667946940282634875&amp;amp;isPopup=true"&gt;گفته &lt;/a&gt;که دو سال است که &lt;a href="http://www.ghabil.com/"&gt;قابیل &lt;/a&gt;نیست. دیدم به &lt;a href="http://tadaneh.blogspot.com/2008/05/ghabil-persian-literature-magazine.html"&gt;یوسف&lt;/a&gt; هم گفته بودند. دوباره یادمان رفت به روزهای قابیلی و ماجراها و خاطرات...  یکی یکی &lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=324"&gt;خاطرات&lt;/a&gt; ثبت شده... &lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=302"&gt;ماجرا&lt;/a&gt;های آماده‌ی مرور... &lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=254"&gt;و &lt;/a&gt;... &lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=503"&gt;و&lt;/a&gt; ... و ...&lt;br /&gt;از &lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=368"&gt;جشن‌نامه‌ی یک‌سالگی‌اش  &lt;/a&gt;تا دفتر&lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=420"&gt; یادبود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یا &lt;a href="http://www.ghabil.com/comment.aspx?id=420"&gt;دفتر یادبود&lt;/a&gt; منوچهر آتشی یا &lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=292"&gt;ویژه‌ی ساعدی &lt;/a&gt;یا خیلی ماجراهای محذوف از خاطره از ثبت...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=575"&gt;من چندمين پيامبرت بودم؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=563"&gt; كتاب با مگس شروع شد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="title"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=300"&gt;صداهایِ بم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=174"&gt;با "کورت ونه گات"&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یا گفت‌وگوهای &lt;a href="http://www.ghabil.com/sresults.aspx?categ=6"&gt;دیگر &lt;/a&gt;یا... &lt;a href="http://www.ghabil.com/sresults.aspx?categ=7"&gt;گزارش‌ها&lt;/a&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان قابیلی که بعد از قاتل شدن پشیمان و نادم و غمگین از این‌که تاریخی تهمت را باخود باید داشته باشد از آن تپه‌های لبنانی که دیدی راه افتاد و شد آهنگر که سخت‌ترین شغل آن دوران بود. شد اسطوره‌ی آهنگری؛ شد پیامبر ذم و نفرین... و...&lt;br /&gt;برای شادی روح حضرت قابیل این پیامبر مغموم و مذموم و نادم، این شر منتشر، یک‌عمر سکوت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqesGVuN5I/AAAAAAAAAIg/_YPMjGXZtrw/s1600-h/SC1674.fpx%26obj%3Diip,1.0%26wid%3D400%26cvt%3Djpeg.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqesGVuN5I/AAAAAAAAAIg/_YPMjGXZtrw/s320/SC1674.fpx%26obj%3Diip,1.0%26wid%3D400%26cvt%3Djpeg.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200143200205813650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfH2VuN7I/AAAAAAAAAIw/9ynvrdlKDEg/s1600-h/F00002.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfH2VuN7I/AAAAAAAAAIw/9ynvrdlKDEg/s320/F00002.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200143676947183538" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfSmVuN8I/AAAAAAAAAI4/RHBfPsDc4-E/s1600-h/mlw_0001_0001_0_img0042.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfSmVuN8I/AAAAAAAAAI4/RHBfPsDc4-E/s320/mlw_0001_0001_0_img0042.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200143861630777282" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfd2VuN9I/AAAAAAAAAJA/HVFptfpTbPk/s1600-h/CainAbel1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqfd2VuN9I/AAAAAAAAAJA/HVFptfpTbPk/s320/CainAbel1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200144054904305618" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqe8mVuN6I/AAAAAAAAAIo/lep6NX-r9D4/s1600-h/01carey.600.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqe8mVuN6I/AAAAAAAAAIo/lep6NX-r9D4/s320/01carey.600.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200143483673655202" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7293416791860634180?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7293416791860634180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7293416791860634180' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7293416791860634180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7293416791860634180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/05/blog-post_14.html' title='پای قبر قابیل...'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/SCqedWVuN4I/AAAAAAAAAIY/Rifr0ZxO7-I/s72-c/72421%7ECain-Murdering-Abel-circa-1610-Posters.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-667946940282634875</id><published>2008-04-27T14:36:00.005+04:30</published><updated>2008-04-27T20:02:00.713+04:30</updated><title type='text'>سلسله‌ی مستدل دال‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;I&lt;br /&gt;نه غُرزدن، نه توجیهات درون و برون‌متنی، نه خواب، نه حرف‌زدن‌های متمادیِ یک ‌نفس، نه به‌گور پدر دنیا خندیدن و...ا، نه ... هیچ یک از علائم حیاتی شما موجود نیست، نبض ندارید. خلاصه بگویم؛ مرده‌اید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;کسی خانه نخریده؟ کسی ماشین نخریده؟ کسی ابلاغ نگرفته؟ کسی ازدواج نکرده؟ کسی نزاییده؟ کسی نمرده؟ کسی... خلاصه بگویم؛ بدجور گشنه‌مان‌ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-667946940282634875?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/667946940282634875/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=667946940282634875' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/667946940282634875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/667946940282634875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/04/blog-post_27.html' title='سلسله‌ی مستدل دال‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5086027357969599317</id><published>2008-04-21T20:09:00.007+04:30</published><updated>2008-04-22T14:17:41.648+04:30</updated><title type='text'>تعمیرات تعبیرهای معطوفه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دِ نکن. حالا نشسته‌ای که خوابت نبرد؟ دِ بگیر بخواب!&lt;br /&gt;تغییر یک تعبیر باید با دقت باشد. بیایی و توی متن زندگی‌ات کلمات را جابه‌جا کنی  یا هی جایگزین کنی کلمات را؟ هر تعبیری کلی حساب و کتاب می‌خواهد. دِ نکن.&lt;br /&gt;حالا می‌خواهی انتظارت را این‌طور به رخ بکشی؟ یا می‌خواهی بگویی این‌قدر چشمانت گرسنه اند؟ بگیر بخواب. دِ نکن.&lt;br /&gt;هی بردی این چشم‌ها را چراندی ببین چه چاق شدی؟ دِ نکن!&lt;br /&gt;حالا گفته‌اند «از صبح شکمم را صابون می‌مالم» یعنی خیلی منتظر شامی هستم که... دِ نکن! صابون به چشمت بمالی معنی‌اش این نیست که گرسنه‌ی یک دیدن هستی! دِ نکن!&lt;br /&gt;کور می‌شوی ابلق! آخرش اشک‌هاتم خشک می‌شوند. دِ نمال این صابون را به‌چشمت! دِ نکن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5086027357969599317?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5086027357969599317/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5086027357969599317' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5086027357969599317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5086027357969599317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/04/blog-post_21.html' title='تعمیرات تعبیرهای معطوفه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6008842764142865608</id><published>2008-03-29T09:02:00.006+04:30</published><updated>2008-03-30T13:36:18.980+04:30</updated><title type='text'>باقیِ غزل؛ ورای پرده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باغ‌ست و بهار و سروِ عالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ما می‌نرویم از این حوالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بگشای نقاب و در فروبند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مائیم و توئی و خانه خالی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=15642"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6008842764142865608?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6008842764142865608/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6008842764142865608' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6008842764142865608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6008842764142865608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/03/blog-post_29.html' title='باقیِ غزل؛ ورای پرده'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3185851224869566615</id><published>2008-03-27T08:09:00.011+04:30</published><updated>2008-03-27T10:03:29.499+04:30</updated><title type='text'>خواب در مقام راست‌پنج‌گاه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R-snJ1EEiKI/AAAAAAAAAIE/J7KQz8sQK-4/s1600-h/mahi_mh3n.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R-snJ1EEiKI/AAAAAAAAAIE/J7KQz8sQK-4/s320/mahi_mh3n.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182278846036347042" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;I&lt;br /&gt;در یک مسافرتِ 7000کیلومتریِ زمینی  تنها یک موزیک‌پلیر پُر از راست‌پنج‌گاه شما را نجات می‌دهد. زهی رباب دل من به دست چون تو ربابی...&lt;br /&gt;گذشتن از سه مرز، ایستادن  لبِ مرگ؛ مرد می‌کند آدم را. زیر سایه‌ی سارهای سیاه...&lt;br /&gt;چه‌هوا زندگی‌ت خالی‌ست. چه‌هوا جایتان‌خالی‌ست در قلب ما.  شکر آن را که دگربار رسیدی به‌بهار بگویی و دوباره خواب...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;با همین دیدگان اشک‌آلود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از همین روزن گشوده به دود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به پرستو، به گل، به سبزه درود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;::&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به شکوفه، به صبح‌دم به نسیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به بهاری که می‌رسد از راه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند روز دگر به ساز و سرود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;::&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما که دل‌های‌مان زمستان است،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما که خورشیدمان نمی‌خندد،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما که باغ و بهارمان پژمرد،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ما که پای امیدمان فرسود،&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما که در پیش چشم‌مان رقصید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این همه دود زیر چرخ کبود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;::&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سر راه شکوفه‌های بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گریه سر می‌دهیم با دل شاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;::&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گریه‌ی شوق با تمام وجود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;......................................................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://davoodpenhani.blogspot.com/2008/02/blog-post_29.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به احترام حسین علیزاده برخیزیم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://razeno.com/2007/09/post_264.php"&gt;ای همه گل های از سرما کبود ... !&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://manamehr.blogfa.com/post-221.aspx"&gt;سرود گل&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.artmusic.ir/news/show.asp?Id=11905" class="newstitle"&gt;از عروض تا پرواز پرنده‌ها&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3185851224869566615?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3185851224869566615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3185851224869566615' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3185851224869566615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3185851224869566615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/03/blog-post_27.html' title='خواب در مقام راست‌پنج‌گاه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R-snJ1EEiKI/AAAAAAAAAIE/J7KQz8sQK-4/s72-c/mahi_mh3n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2180404881163728085</id><published>2008-03-12T12:53:00.005+03:30</published><updated>2008-03-12T13:22:46.262+03:30</updated><title type='text'>خبر فوری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;کوتآه 5&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر را تنظیم کرد مرد؛&lt;br /&gt;خبر مرگت را&lt;br /&gt;                 تنظیم کرد مرد.&lt;br /&gt;&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_DescriptionLabel" class="BookList"&gt;&lt;a href="http://www.paulocoelho.ir/ContentDetail.aspx?cId=44"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چهار بلوک خبرنویسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر اين روزها سري به روزنامه‌هاي انگليسي زبان بزنید يا روي وب نگاهي به خبرهاي آسوشيتدپرس يا رويترز ‏بياندازید مي‌بينيد كه خبرها اغلب؛&lt;br /&gt;‏1. اطلاعات جديد دارند (‏facts‏)؛&lt;br /&gt;‏2. نقل قول‌هاي كوتاه اما شفاف دارند (‏golden‏_‏quotes‏)؛&lt;br /&gt;‏3. در بسیاری از خبرها مشاهداتي عيني ارايه شده تا ما را مستقيم با صحنه اتفاق روبه رو كنند (‏color‏)؛&lt;br /&gt;‏4. براي فهم بهتر خواننده پيشينه و توضیحات دارند (‏background‏).&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;راز كار در اين نهفته است كه لزومي ندارد این اطلاعات جدید، نقل قول های طلایی، پیشینه و رنگ پشت سر هم چيده ‏شوند.&lt;a href="http://www.jadidnews.com/khabarnevisi/fr_categoriesmany.php?categories_id=69"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2180404881163728085?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2180404881163728085/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2180404881163728085' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2180404881163728085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2180404881163728085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/03/blog-post_12.html' title='خبر فوری'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8442973532758988492</id><published>2008-03-10T08:59:00.004+03:30</published><updated>2008-03-10T09:50:51.298+03:30</updated><title type='text'>محیط باید و نیسان... و درخت و باهار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxefZjMuOCI/AAAAAAAAACs/a8ZOzpd7s1s/s1600-h/mh3n_gis.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxefZjMuOCI/AAAAAAAAACs/a8ZOzpd7s1s/s320/mh3n_gis.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122738362451376162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;حالا که مثل بلاتکلیفیِ سایه رو آبی&lt;br /&gt;بگو:&lt;br /&gt;کی درخته؛ کی باهار؟&lt;a href="http://www.languages.umd.edu/persian/manbahar.php"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8442973532758988492?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8442973532758988492/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8442973532758988492' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8442973532758988492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8442973532758988492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='محیط باید و نیسان... و درخت و باهار'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxefZjMuOCI/AAAAAAAAACs/a8ZOzpd7s1s/s72-c/mh3n_gis.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8091134499535692237</id><published>2008-03-06T16:37:00.000+03:30</published><updated>2008-03-06T12:30:20.513+03:30</updated><title type='text'>فرق‌های مفروق عالم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دوست عزیز&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به من گفته بودید که برای صاحب‌نام‌شدن در عرصه‌ی ادبیات دانشگاهی باید یک نظریه‌ی ادبی را مطرح بنمایم که تا به‌حال کسی آن را نیافته باشد. راستش را بخواهید نگران این هستم که موضوع انتخابی من برای ارائه‌ی نظریه، جایی گفته شود و من قادر به اعلام و ثبت آن به نام خودم نشوم. می‌خواستم برای خودم نگه دارمش ولی صلاح دیدم که اول به کسی که اطمینان کامل به او دارم این مساله را مطرح کنم و این فرد شما بودید.&lt;br /&gt;من یک بیت از لسان‌الغیب حافظ علیه‌الرحمه که در حرفش دنیایی مستتر است را یافته‌ام که  در آن به موضوعی فرای فهم بشری اشاره می‌کند. او در مصرع اول این بیت و در دو کلام یک تضاد ظریف را در ارکان هستی کشف کرده و به جهانیان اعلام می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;میان عاشق و معشوق فرق بسیار است       | چو یار ناز نماید شما نیاز کنید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;البته این فرضیه‌ی «کشف معماهای هستی توسط ادبای ایرانی» به همین یک مصداق ختم نمی‌شود. در گلستان سعدی نیز سعدی علیه‌الرحمه به چنین موضوعی اشاره می‌کند، آن‌جا‌‌‌ که ‌‌می‌گوید&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;: «فرق است میان آن‌که یارش در بر؛ با آن‌که دو چشم انتظارش بر&lt;/span&gt; &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در&lt;/span&gt;» که البته این متن منثور حاوی بسیار بسیار نکات نغز بدیع و بیان نیز هست.&lt;br /&gt;من متن تحقیقی‌ام را با محوریت این دو مصداق آغاز می‌کنم،  امیدوارم راهی نو که بر سر پژوهش در متون فارسی باز می‌شود به خوبی ادامه داده شود.&lt;br /&gt;دیگر مزاحم اوقاتتان نمی‌شوم. فقط یک‌بار دیگر تاکید می‌کنم که من این مصداق‌ها و فرضیه‌ی پشت‌شان را تنها با شما در میان گذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیاده قربان&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8091134499535692237?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8091134499535692237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8091134499535692237' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8091134499535692237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8091134499535692237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='فرق‌های مفروق عالم'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3502561190420587741</id><published>2008-02-26T07:29:00.007+03:30</published><updated>2008-02-26T14:09:32.631+03:30</updated><title type='text'>بر جدا نویسی‌ها</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;وقتی آقای منقول پشت تریبون قرار گرفت اول جرعه‌ای از «آب» داخل لیوان آب جلوی رویش را نوشید و بعد با طمانینه‌ی فراوان سخنرانی روز قبلش را ادامه داد:  البته فرق‌های زیادی‌ست بین نگفتن و «نه» گفتن. «نه» گفتن موهبتی‌ست و کسانی که این موهبت را دارند از زندگی سراسر اطمینان و آرامشی برخوردار خواهند بود. اما نگفتن بلایی‌ست. کسانی که نمی‌گویند همیشه در عذابند. این‌ها هم همه‌شان حرف است که می‌گویند هر چه کم‌تر حرف بزنی کم‌تر خطا می‌کنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;از بس که بر جدانویسی کلمات تاکید کرده‌اید؛ حروف‌نگار مکرمه همه‌ی عالم را جدا می‌نویسد؛&lt;br /&gt;به‌جای نباید می‌نویسد نه‌باید،&lt;br /&gt;به‌جای بگوید می‌نویسد به‌گوید،&lt;br /&gt;به‌جای بجای می‌نویسد به‌جای،&lt;br /&gt;به‌جای بدل می‌نویسد به‌دل&lt;br /&gt;به‌جای...&lt;br /&gt;به‌جای نگفتن می‌نویسد نه‌گفتن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;دیشب غم دل بدل&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(محل اختلاف)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; بگفتم&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(محل اختلاف)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; به نهفت &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(محل اختلاف)&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;(نقطه ویرگول)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبحش&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(منظور صبح‌روز بعد است)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; دیدم که دیگری هم می‌گفت&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;(علامت تعجب)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;غیر از من و دل راز مرا فاش که کرد&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;(علامت سوال)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگر غم دل به دل&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(محل اختلاف)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; نمی‌باید&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;(محل اختلاف)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; گفت &lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;(تایید)&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3502561190420587741?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3502561190420587741/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3502561190420587741' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3502561190420587741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3502561190420587741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/02/blog-post_26.html' title='بر جدا نویسی‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4267529058365827700</id><published>2008-02-23T11:27:00.007+03:30</published><updated>2008-02-23T09:08:56.108+03:30</updated><title type='text'>رویا‌های شهرستانی</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یکم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیره‌مرد خوبی‌ست. دوست‌داشتنی و خوش‌سروصحبت. حداکثر سعی‌ش را می‌کند که توی کلامش از کلمه‌ها و مثل‌های محلی &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2ay-TFj4oI/AAAAAAAAAGc/zh6TNU9G-Es/s1600-h/azadikh72.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 99px; height: 134px;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2ay-TFj4oI/AAAAAAAAAGc/zh6TNU9G-Es/s320/azadikh72.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5144996407662600834" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;استفاده کند. پیره‌مرد دل‌باخته‌ی فرهنگ محلی و بومی‌ست. 10، 15تایی کتاب کودک تا به حال چاپ کرده از سال 53، یک مجموعه‌داستان و یک رمان‌چه به اسم مُرادو. که همین رمان‌چه‌اش پارسال بی‌هوا جزو برگزیدگان کتاب سال معرفی شد. برای پیره‌مرد شهرستان‌نشین هیچ تغییری رخ نداد. یعنی همان که اسمش هست اقبال و معمولا در این مواقع که به آدم رو می‌کند و دیگر دست از سر آدم بر نمی‌دارد. کتاب پیره‌مرد هم که کتاب سال شد باز کسی به سراغش نرفت که از این 63 سال عمرش که کار کرده و دیده نشده بپرسد. پیره‌مرد هم‌سن و سال مرادی کرمانی‌ست. توی همان کرمان هم به دنیا آمده و بالیده ولی  همان‌جا مانده و بیرون نزده از شهرش. هنوز که پای صحبتش می‌نشینی می‌بینی بعد از حتا معرفی کتابش به عنوان کتاب سال هیچ ناشری برای‌ش دست و پا نشکسته، هیچ خبرنگار رسانه‌ی معروفی به سراغش نرفته، یک سال از کتاب سالش می‌گذرد.  شهروند هم  در ویژه‌نامه‌ی برنده‌های کتاب‌سالش او را جا انداخته بودهیچ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هیچم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیره‌مرد به تنهایی دارد بار یک قبیله را به دوش می‌کشد. می‌خواهد به اندازه‌ی همه‌شان کلمه‌ی محلی به کار&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R3plFzFj4qI/AAAAAAAAAGs/Lj4sU3HNPtg/s1600-h/moradoo.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 100px; height: 154px;" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R3plFzFj4qI/AAAAAAAAAGs/Lj4sU3HNPtg/s320/moradoo.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5150540274138866338" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; ببرد. ضرب‌المثل بسازد، کاریکلماتور بگوید، درس بدهد، ذوق کند... ولی توی این همه هیاهو کسی سراغش نمی‌رود. همه توی فکر مصاحبه و دوست‌بازی هستند و هی همدیگر را بالا می برند و پایین می‌آورند. توی همین کسانی که همراه او جایزه‌ی کتاب سال پارسال را گرفتند  به همه توجه شد الا او. وقتی «مُرادو»یش به اسم کتاب سال کودک  و نوجوان اعلام شد کتابش توی بازار نبود. &lt;a href="http://ahmadakbarpoor.blogfa.com/"&gt;احمد اکبرپور&lt;/a&gt; که رقیبش بود توی نامزدهای کتاب سال، دنبال کتابش می‌گشت. گفتیم کسی کتابش را ندیده. بعد که کتابش دوباره چاپ شد بازهم کسی به سراغش نیامد.  فقط به واسطه‌ی ناشرش یک «&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1386/860611/html/back.htm"&gt;امروز با&lt;/a&gt;»ی سایر محمدی ته روزنامه‌ی ایران  باهاش انجام شد و یک مصاحبه هم توی &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-876057&amp;amp;Lang=P"&gt;ایسنا.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;گذشتیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نیم‌رخش شبیه مارکز است پیره‌مرد. تکیه کلامش این است: «صدوبیست‌وچاهارهزار پیغمبر اومدن که بگن؛ ای جو&lt;layer id="google-toolbar-hilite-0" style="background-color: Cyan; color: black;"&gt;نور&lt;/layer&gt; دوپا، آدم باش!» و بعد می‌زند زیر خنده...&lt;br /&gt;کاریکلماتورهایش عالی‌اند. هفته‌ای ده‌تایی ازشان می‌دهد به یک نشریه و پنج‌شش‌هزارتومان می‌گیرد. هیچ‌کس نیامده بگوید بیا برایت نه، برای خودمان چاپشان کنیم.&lt;br /&gt;پیره‌مرد باحال است.&lt;br /&gt;هم‌سن و سال مرادی کرمانی‌ست. هم‌ولایتی مرادی کرمانی‌ست. مثل مرادی کرمانی برای بچه‌ها می نویسد. خوب هم می‌نویسد. 15 تا کتاب هم چاپ کرده. یک مجموعه‌داستان بزرگ‌سال هم دارد؛«کوتوله‌ای در تَنگ». ولی مرادی کرمانی، مرادی تهرانی شده ولی او نشده. همین شده که حتا وقتی کتابش جایزه‌ی کتاب سال هم گرفته کسی سراغش نرفته. آه از این قصه‌های غم‌گین. یک‌سال گذشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4267529058365827700?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4267529058365827700/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4267529058365827700' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4267529058365827700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4267529058365827700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/02/blog-post_23.html' title='رویا‌های شهرستانی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2ay-TFj4oI/AAAAAAAAAGc/zh6TNU9G-Es/s72-c/azadikh72.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7230645775650082360</id><published>2008-02-15T16:24:00.003+03:30</published><updated>2008-02-15T21:26:38.740+03:30</updated><title type='text'>ای طایران قدس را عشقت فزوده بال​ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;گرافوتایپی مولانا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;از عشق گشته دال الف، بی​عشق الف چون دال​ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شاعری چیز خوبی‌ست. عمق می‌دهد به زندگی. شاعر خوب است. شاعری که هر روز شعر می‌گوید و کلماتش را به اشتراک می‌گذارد خیلی خوب‌تر است. &lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-203.aspx"&gt;شعرش&lt;/a&gt; حال و هوامان را به آب و هوامان ربط می‌دهد&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;؛ &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;هر صبح یک شعر در گوشی تلفن‌. این حال و هوای امروزمان:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;          &lt;p style="font-weight: bold;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;نه تکلیف این ابرها روشن است،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;نه تکلیف خورشید.&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;فقط&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;باد در باد در باد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;III&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R7XPBNQdHnI/AAAAAAAAAHw/sjxGTBMVFYM/s1600-h/20071211161349art1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 270px; height: 188px;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R7XPBNQdHnI/AAAAAAAAAHw/sjxGTBMVFYM/s400/20071211161349art1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5167263767123009138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;تایپوگرافی ابراهیم حقیقی از گرافوتایپی مولانا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7230645775650082360?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7230645775650082360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7230645775650082360' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7230645775650082360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7230645775650082360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='ای طایران قدس را عشقت فزوده بال​ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R7XPBNQdHnI/AAAAAAAAAHw/sjxGTBMVFYM/s72-c/20071211161349art1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-276780545962987625</id><published>2008-01-31T05:26:00.000+03:30</published><updated>2008-02-02T15:00:40.157+03:30</updated><title type='text'>تاخیر در تخدیر</title><content type='html'>&lt;div&gt;I&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با لفظ «کردن» و «آوردن» مستعمل است. با لفظ «انداختن» و «کردن» و «شدن» مصدر مرکب آيد، اين لفظ در عربي مصدر است اما در فارسي هم مصدر استعمال شود و هم اسم جامد.  واپس افکندن .  سپس گذاشتن .  واپس گذاشتن .  واپس بردن . تعقيب و تعويق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آن تقديم و تاخير صورت نبندد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;کليله و دمنه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وعده‌ی تاخير به سر نامده&lt;br /&gt;لعبتي از پرده به در نامده&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;نظامي&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گر جان طلبد حبيب عشاق نه صبر روا بود نه تاخير.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;سعدي&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امثال: در تاخير آفت‌ها است؛ في‌التاخير آفات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزبازار جواني چند روزي بيش نيست&lt;br /&gt;نقد را باش اي پسر کآفت بود تاخير را.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;سعدي&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به‌فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن&lt;br /&gt;که آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;حافظ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;تاخیر، تاخیر به عقب انداختن کاری‌ست یا چیزی یا خاطره‌ای یا کلمه‌ای یا حرفی. این که مثلا دوستش داری را آن‌قدر عقب بیاندازی تا؛ یا این‌که گفتن آرزویت را به غول چراغ جادو، یا خواب‌های ندیده‌ات را؛ یا تاخیر در گرفتن عکست کنار اطلسی‌هایی که می‌پژمرند، یا خواب عصرگاهی در هزار آینه‌ی شش‌گوش کاشی.&lt;br /&gt;به عقب‌انداختن باران&lt;br /&gt;تاخیر در تکميل و راه اندازي نيروگاه اتمي بوشهر&lt;br /&gt;به عقب‌انداختن بازپرداخت وام بانکی&lt;br /&gt;تاخیر پروازهای هواپیمایی&lt;br /&gt;تاخیر در پروازهای روحانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;خیلی وقت‌ها که با آن نرم‌افزارهای برنامه‌نویسی کذایی باید مثلا پروژه‌ی یک درس را تحویل می‌دادیم و هرچه می‌کردیم جواب‌های نرم‌افزار درست در نمی‌‌آمد؛ می‌آمدیم جواب‌های مساله را در دل نرم‌آفزار می‌گذاشتیم و بعد وقت اجرا یک زمان تاخیر با یک گیج صفر تا صددرصد می‌گذاشتیم توی نرم‌افزار که مثلا؛ مساله سخت است و منِ کامپیوتر دارم فکر می‌کنم!&lt;br /&gt;این Delay همان ژست تفکری‌ست که وقتی جواب مساله را پیدا نمی‌کنیم به خودمان می‌گیریم و بعد جواب‌های از پیش معلوم را روایت می‌کنیم. ای !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;IIII&lt;br /&gt;اسم احمدرضا احمدی یاد دو چیز می‌اندازد؛ یکی بی‌حالی صدایش در دکلمه‌ی شعر و دیگری نامه‌ای که پست‌مدرنیستان دیارش وقتی که به زادگاهش دعوتش کرده‌بودند و حالشان را گرفته بود که؛ بروید کتاب بخوانید و این بچه‌بازی‌ها را کنار بگذارید، براش نوشته‌بودند؛ «آقای احمدی؛ اخوان‌ثالث دوم نشوید ها!»&lt;br /&gt;شعر احمدرضا احمدی شعر نیست. داستان است. و تنها بعضی‌هاش حال می‌دهد؛ می‌چسبد. تو می‌گویی نه؟ بخوان؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست تو&lt;br /&gt;چه‌قدر تاخیر دارد&lt;br /&gt;وقتی که چای گرم می‌شود&lt;br /&gt;و تو&lt;br /&gt;چای سرد را تعارف می‌کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه ماه دیگر این اطلسی که تو کاشته‌ای گل می‌دهد&lt;br /&gt;من به ساعت نگاه می‌کنم؛ تو می‌میری&lt;br /&gt;شمع روشن را به اتاق آوردند&lt;br /&gt;اطلسی گل داده است&lt;br /&gt;قطار در سپیده‌دم کنار اطلسی منتظر تو در باد ایستاده است&lt;br /&gt;گل اطلسی بر سینه‌ی تو بود وقتی تو را برای دفن می بردند&lt;br /&gt;هنگامی که تو مرده بودی، آدم به گل خفته بود&lt;br /&gt;هنگامی که تو مرده بودی، یاران به عشق و عطر مانده بودند&lt;br /&gt;همه‌ی ما را دعوت کردند تا در آن عکس یادگاری باشیم. عکاس سراغ تو را گرفت&lt;br /&gt;من بودم&lt;br /&gt;تو نبودی&lt;br /&gt;تو مرده بودی&lt;br /&gt;عکاس از همه‌ی ما بدون تو عکس یادگاری گرفت عکس را چاپ کردند؛ آوردند؛ در همه‌ی عکس فقط یک شاخه اطلسی و دو دست از جوانی تو در شهرستان دیده می‌شد&lt;br /&gt;ما همه در عکس سیاه بودیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;احمدرضا احمدی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-276780545962987625?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/276780545962987625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=276780545962987625' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/276780545962987625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/276780545962987625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/01/blog-post_31.html' title='تاخیر در تخدیر'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7939065674477509389</id><published>2008-01-17T18:27:00.000+03:30</published><updated>2008-01-17T23:07:15.146+03:30</updated><title type='text'>سپس از سه روز</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;I&lt;br /&gt;عشق &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;|&lt;/span&gt; داستان کوتآه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;احمدرضا تخشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«.... سه روز هوا ابري بود و بعد باران باريد. شروع كردم به قدم زدن زير باران. كبوتري لب ديوار نشسته بود. بعد دويدم. بعد ديدم نمي‌توانم. نشستم. بعد ناگهان باد وزيد. نگاه كردم كبوتر نبود. گريه‌ام گرفت.»&lt;br /&gt;- همين بود. امکان چاپش هست؟&lt;br /&gt;- نفهميدم چي نوشته بوديد. به چه اسمي چاپ كنيم؟&lt;br /&gt;- مي‌تونيد بگيد شعره يا داستان؛ يا هر چه خود شما بگيد.&lt;br /&gt;- معذرت مي‌خوام مثل اين‌كه نوشتن رو بيش از اندازه ساده فرض كرده‌ايد. اصلا اين رو بر چه مبنايي نوشته‌ايد؟&lt;br /&gt;- بر مبناي دلمون.&lt;br /&gt;- ولي به نظر چيز به‌درد بخوري نمي‌آد.&lt;br /&gt;- حتما متوجه نشديد.&lt;br /&gt;- با من نبايد اين‌طور صحبت كنيد... چي بگم... اشكال نداره خودتان بفرماييد چي بود.&lt;br /&gt;- گفتم که؛ سه روز هوا ابري بود. اول ابرها كم بودند بعد جمع شدن روي هم و آسمون رو تيره و تار كردند. هي دلم مي‌جوشيد. مي‌خواستم از اتاق بزنم بيرون ولي صبر كردم. بعد كه ابرها كاملا متراكم شدند و هيچ جايي براي هيچ ابري نماند شروع كردند به باريدن. آرام كه مي‌باريدند مشغول قدم زدن شدم. يك كبوتر نشسته بود لب ديوار. باران مي‌خورد به صورتم و احساس شعف مي‌كردم. مثل اين كه دستي نوازشم مي‌كرد. بعد كم‌كم باران شدت گرفت. شروع كردم به دويدن. كبوتر هنوز لب ديوار نشسته بود. بعد باران خيلي شدت گرفت. باز دلم شروع كرد به جوشيدن. ديدم ديگر امكان ندارد بتوانم بروم. نشستم. بعد كه سراپام خيس شد ناگهان باد وزيدن گرفت. ترسيدم....&lt;br /&gt;- چرا باد وزيدن گرفت؟ مي‌‌خواست ابرها رو ببره؟&lt;br /&gt;- خودم هم نمي‌دونم چرا ... بالاخره باد بايد بوزه... مگر نه؟!... فقط مي‌دونم روي زمين مي‌وزيد و كاري به ابرها نداشت. درخت‌ها را به شدت تكان مي‌داد و برگ‌ها را از شاخه‌ها جدا مي‌كرد و مي‌پراكند تو هوا و باران را با قدرت مي‌كوباند به صورتم. نگاه كردم، كبوتر نبود. احساس عجيبي بهم دست داد. خواستم بلند شوم و بدوم ديدم نمي‌توانم. زدم زير گريه.&lt;br /&gt;- هنوز هم فكر مي‌كنم به‌درد چاپ نمي‌خوره. معلوم نيست چي نوشتيد.&lt;br /&gt;- واقعا متوجه نشديد؟... به اين سادگي. حتما دقت نكرديد. اگر امكان داره دوباره گوش كنيد:&lt;br /&gt;«...سه روز هوا ابري بود...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;از سرنوشت قصه‌ی فوق خبری در دست نیست. طبق آخرین اخبار سپس از سه روز هوا آفتابی شد و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;شاید می‌زند؛ با این شور ریز که مدام می‌ریزد از ساق‌ها و بی‌هوا مثل بارانی معکوس تا قفس سینه. مثل خوابی که در سرما روی عصب‌ها می‌لمد. شاید دل‌شور می‌زند، شاید هاشور می‌زند.&lt;br /&gt;شاید دل‌شوره است که دل را می‌شوید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7939065674477509389?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7939065674477509389/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7939065674477509389' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7939065674477509389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7939065674477509389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='سپس از سه روز'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5130179404380895960</id><published>2008-01-07T18:32:00.000+03:30</published><updated>2008-01-07T12:49:50.604+03:30</updated><title type='text'>ببر و برف</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;شعرها توی ابرها هستند، اما درون ابر تندر هم وجود دارد. شاعران با خشونت شارژ می‌شوند و در جیب‌هاشان طوفان حمل می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;از ترشحات آقای ویکتور هوگو به‌نقل از دوست عزیز آقای روبرتو &lt;a href="http://benigni.blogfa.com/cat-2.aspx"&gt;بنینی&lt;/a&gt; و با تشکر از ایشان برای فیلم «&lt;a href="http://www.writeage.com/tiger_and_snow_movie_review.html"&gt;ببر و برف&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R4HuUzFj4uI/AAAAAAAAAHg/O880rkkZ8ds/s1600-h/barf.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R4HuUzFj4uI/AAAAAAAAAHg/O880rkkZ8ds/s400/barf.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5152661489766884066" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5130179404380895960?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5130179404380895960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5130179404380895960' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5130179404380895960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5130179404380895960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/01/blog-post_07.html' title='ببر و برف'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R4HuUzFj4uI/AAAAAAAAAHg/O880rkkZ8ds/s72-c/barf.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4141758164485399968</id><published>2008-01-02T20:03:00.000+03:30</published><updated>2008-01-07T17:41:19.166+03:30</updated><title type='text'>تحرک متروک</title><content type='html'>بعضی از شعرهای برخی از شاعران از برخی دیگر از شعرهای بعضی از شاعران خوب‌تر هستند. البته اگر ویرایش شوند؛ البت اگر جابه‌جا شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با کاروان من&lt;br /&gt;-تحرک متروک-&lt;br /&gt;صحرا مجال صحبت بود&lt;br /&gt;و کاروان که فرصت اندیشه را&lt;br /&gt;از صحنه‌ی نمک‌زار&lt;br /&gt;بر می‌گرفت&lt;br /&gt;پیمانه‌های سرخ عطش را&lt;br /&gt;با خواب باستانی کاریز&lt;br /&gt;پر می‌کرد&lt;br /&gt;ما از میان استراحت شرقی می‌رفتیم&lt;br /&gt;پستان‌های بی‌شیر مادران&lt;br /&gt;با دکمه‌هایی از شیر&lt;br /&gt;شب را به جاده‌های شیری می‌دادند&lt;br /&gt;و چشم‌های خسته‌ی مردان&lt;br /&gt;بر کهکشان&lt;br /&gt;شروع شن‌ها&lt;br /&gt;جاری بود&lt;br /&gt;بر‌گرد ای تحرک متروک&lt;br /&gt;این‌جا نه ابر‌، نه گذر باد&lt;br /&gt;دیر‌ی‌ست تا معاش نبات را&lt;br /&gt;پیغامی از سواحل تبخیر نیست&lt;br /&gt;و سرنوشت آب&lt;br /&gt;در سفره‌های زیرزمینی&lt;br /&gt;تقطیر آسمان را از یاد برده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;یدالله رویایی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4141758164485399968?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4141758164485399968/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4141758164485399968' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4141758164485399968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4141758164485399968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='تحرک متروک'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1303405327260775465</id><published>2007-12-31T23:59:00.000+03:30</published><updated>2008-01-01T18:52:02.765+03:30</updated><title type='text'>گزارش شیر از روز بارانی</title><content type='html'>هنوز شیراز باران که می‌آید حتا زمستانش بوی دیگری می‌دهد، دیگرتر از جاهای دیگر.&lt;br /&gt;هنوز هم که بگذرد باز باران روی برگ‌های ریخته‌ی باغ بوی دیگری می‌دهد. حافظ سرجایش هست صدسال که بگذرد، هنوز که بگذرد...&lt;br /&gt;حافظ‌های دم مغرب دیدنی‌تر هستند. خاصه زمستان باشد. هنوز دیوارهاش و رواق‌های آجری و کاج‌ها و سروها.&lt;br /&gt;هنوز می‌ایستد مردی چاق و کتابی در دست شعر حافظ را به زبان آلمانی برای چند آدم زردموی سرخ‌چهره می‌خواند و معنا می‌گوید.&lt;br /&gt;هنوز کوچه‌ها را می‌شود تفکیک کرد، کوچه‌باغ‌ها را، این یکی بوی دردم از یار است را می‌دهد، آن یکی بنشینم و صبر پیش گیرم و آن یکی به‌هوش بودم از اول.&lt;br /&gt;ماهی‌های حوض ماهی شیخ آبی چاق‌تر شده‌اند. دیوارهای گلی شره‌تر، هوا اما اگر باران‌هم نبارد بوی شعر می‌دهد. بوی مادگی برگ خیس‌خورده. بوی خیس.&lt;br /&gt;آدم‌ها می‌روند و می‌آیند و می‌روند.&lt;br /&gt;وسوسه‌ی کلام اما رها نمی‌کند حافظ‌های دم مغرب را. شیخ‌ آبی‌را، سروهای سبزپوش را.&lt;br /&gt;صد سال هم که بگذرد باز باران‌های نباریده روی برگ‌های نریخته‌ خواب می‌پاشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;............................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-195.aspx"&gt;یک مادیان دنبال یال خویش می‌گردد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1303405327260775465?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/1303405327260775465/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=1303405327260775465' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1303405327260775465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1303405327260775465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_31.html' title='گزارش شیر از روز بارانی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6910076346287605196</id><published>2007-12-26T23:57:00.000+03:30</published><updated>2008-01-07T17:41:08.556+03:30</updated><title type='text'>امروز پنجم دی‌ماه است</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;روی دیوارهای مدرسه‌ چیزهای جالبی هست برای دیدن، برای خواندن. درست مثل پشت کامیون‌ها. نامه‌های عاشقانه‌ی نوبالغانه را این‌جاها می‌توان خواند؛ روی دیوارهای مدارس دخترانه. اظهار عشق‌های عجیب و غریب و خیلی چیزهای دیگر که خیلی چیزها را روشن می‌کند از تعبیر و برداشت‌های این ملت. یکی از شاهکارهای این ابراز عشق:&lt;br /&gt;کوچه‌ی باریکی توی یکی از شهرهای کوچک؛ روی دیواری آجری که پس‌زمینه‌ی به‌هم‌ریز و شلوغی‌ست برای این بیت:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;چنان‌کاری دلت با قلب من کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;که موج زلزله با ارگ بم کرد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدین سان است که...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;اکبر رادی دوست‌داشتنی بود.  اصلا دلمان نمی‌خواهد حالا که مرده دوباره مرثیه‌سرایی کنیم. حال آدم به هم می‌خورد. حالا خیلی‌ها از او خواهند گفت. داشتم فکر می‌کردم چرا یکی این‌جوری می‌شود و یکی نه. دیدم نه! رادی فرق می‌کرد؛ ذاتا دوست‌داشتنی بود. حرف‌ش اگرچه ساده تا ته دل می‌رفت. آن‌قدر با دوستی با تو حرف می‌زد و آن‌قدر عمیق اثر می‌گذاشت که انگار پیامبری‌ست. هنوز نفوذ صمیمی صداش  را یادم هست. شاید یک روز زمستانی  بود. بعضی‌ها نور توی کلما‌ت‌شان هست. یک‌جوری ملایم و محکم حرف‌می‌زنند که عین یک نیزه‌ی تیز حرف‌شان تا ته می‌رود. مکالمات رادی سرشار از تعابیر و ترکیب‌های سرشاری‌ست که به جان می‌نشیند. این ‌توی دیالو‌گ‌های نمایش‌نامه‌هاش هم هست. توی مقالات‌ش هم هست. مکالماتش مثل قصه‌های یک قصه‌گوی شفاهی قصه است. یک تاریخ‌گوی شفاهی بود.&lt;br /&gt;از این‌ها گذشته رادی هم نشان داد که یک نمایش‌نامه‌‌نویس خوب که قصه را خوب روایت می‌کند و دیالوگ‌هاش پر از تعابیر نغز است لزوما قصه‌نویس خوبی هم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;ببینید نثر گفتاری غنی‌ش را:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گريز كوتاهى به كوچه‌پس‏كوچه‏هاى دوردست بزنم. خارج از محوطه‌ی دلگير و بسيار عبوس دبيرستان، ما در ته نواب سه بچه‌محل بوديم كه در هيأت گيلانيان ساكن تهران با هم آشنا و كم‏كمك جور و نزديك شده بوديم: حسين زنده‏رودى، محمدرضا زمانى و من و آنچه ماده‌ی اين دوستى را غليظ مى‏كرد، اين‌كه هر سه اصالتاً گيلانى بوديم و ريشه در سنت داشتيم و با بروبچه‏هاى بلغمى آبمان به يك جو نمى‏رفت و با اهل روزگار اخت نمى‏شديم و جمعه‏ها به كوه و منظريه مى‏زديم و آن شناى كرال و پروانه و عهد بسته بوديم كه پاك، پر، جوشنده زندگى كنيم و سر به لوكس‏ها و آخورهاى فصل نسپريم و روح عصيان خود را در برابر هر چه سطحى، بدلى، پوچ و حيوانى است، فعال و زنده نگه داريم؛ يعنى در برابر خوردن و خفتن و گُشنى كردن -به‏زعم غزّالى طوسى- و يك روز هم رحيق رحمت را سركشيدن و رو به قبله افتادن. مى‏گفتيم: همه‌ی اين تعلقات مذبوحانه درست! بسيار خوب، كه چه؟ يك عمر توى مزبله‏هاى خاك بلولى و مثل كنه به اين ميز و آن صندلى بچسبى و در حبّ دنيا، ماشين، ويلا و زرق و برق و مقام‏هاى دو روزه- غمباد هندى بگيرى، و حرص كلبى و جاه‏طلبى‏هاى حقير خود را به اين قُمپُزهاى عوامانه ارضا كنى، و آن‌قدر بازى كنى و دفع‌الوقت كنى كه دندان‏ها بريزد و قوزت دربيايد و فشار و نقرس و قند و بواسير و هر چه درد و مرض دارى، به يك‌باره عود كند تا خلاصه اسكلتى به نام اجل با داس معروف خود بيايد و الفاتحه مع‏الصلوات! بله، و تو آن‌جا بى‏روح و باد دررفته دراز كشيده‏اى و انگار كه اصلاً نبوده‏اى و انگار كه هرگز شرارت و قمپز عاميانه و آن همه قهر و تهر و باد و بود و حرص كلبى و لاف خشكه نداشته‏اى. و باز كه يعنى آمدن، فخر و كبر و ناز كردن و هفتاد سال زمين را به فضله آلودن و بعد هم كلاه سليمان به سر گذاشتن و غيب شدن براى هميشه كالمعدوم! خوب كه چه؟ به اين حالت پشت نوبت ايستادن و دست‏كم پنجاه سال معطلى براى لقمه‌ی كرم‏ها شدن، اين چه حماقتى است؟ پس اولين نشانه‌ی عصيان ما عليه اين بساط مسخره آن بود كه خوردن گوشت را بر خود حرام كرديم. دامنه‌ی معاشرتمان را با حقارت‏ها و ابتذالات زندگى تنگ‏تر گرفتيم. قرآن را در هيأت به عربى و پيش خود به ترجمه خوانديم. بعد سر وقت انجيل و اسفار اربعه رفتيم. بعد سر از تورات و عهد عتيق درآورديم. بعد قطعه‏هايى از اوستا بود و بعد بودا و كنفوسيوس و همين‏طور از لابه‏لاى كتاب‏هاى مقدس عبور مى‏كرديم و مى‏خواستيم بدانيم آنها چه توجهى براى اين «هستن» نامعقول در عالم امكان دارند. يك نكته مشخص بود و هيچ‏گونه امايى برنمى‏داشت: محور آرمانى همه اديان و مذاهب يكى بود و در يك مدار مى‏چرخيد. همه آنها انسان را به عشق، به عدل، به يك‌آهنگى و به نيكى و پاكى و زيبايى دعوت مى‏كردند. و اينها گروهى از مسلمات اوليه بودند كه ما مصاديق عينى آنها را هيچ در اطرافمان نمى‏ديديم، و در جست‏وجوى بى‏امان خود همچنان اتم‏هاى كوچك سرگردانى بوديم كه ابن‏السبيل مى‏گشتيم. پناهنده، بى توشه، تشنه. كه بود آن‌كه راز جليلى را ميان تشنگى و رنج كشف كرده است؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;از مکالمات با ملک‌ابراهیم امیری&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6910076346287605196?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6910076346287605196/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6910076346287605196' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6910076346287605196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6910076346287605196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_26.html' title='امروز پنجم دی‌ماه است'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-971404576764003777</id><published>2007-12-25T08:25:00.000+03:30</published><updated>2007-12-25T14:34:08.470+03:30</updated><title type='text'>پس کیست؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;I&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;عشق و عاشق و معشوق گر نه ماییم پس کیست؟ هرچه نه این دم است، عالم دویی است. این نادره نگر که من بی‌من بر من عاشقم و من بی‌من دائم در آیینه وجود معشوق می‌نگرم، تا من کدامم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;«... چون سه‌ساله شدم، این پرسش بر دلم گذشت «خدای تو و خدای خلق کجاست؟» مسجدی بود در نزدیکی خانه‌ی ما. چند از کودکان را پرسیدم: «خداوند خود را می‌شناسید؟» گفتند: «گویند خدا را نه دستی است و نه پایی» زیرا از پدران خود شنیده بودند که حق تعالی منزه است از دست و پا و جوارح. از این سخن مرا وجدی حاصل آمد و شتابان دویدم و حالتی بر من عارض شد شبیه آنچه با انوار ذکر و واردات الهی از مراقبه و تفکر بر شخص عارض می‌شود‌، اما حقیقت آن‌چه بر من گذشت را درنیافتم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;دوبار دیگر در هفت‌سالگی و سپس پانزده‌سالگی چنین تجربه‌هایی داشت. اما نقطه‌ی عطف زندگی‌اش را در جوانی چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«... ترس مرا گرفته بود . از چپ و راست، بدین سو و آن سو مردم در حرکت بودند. ‌در خرابه‌‌ای بودم ، پس ‌آ‌‌‌‌ن‌جا ماندم تا شب فرارسید ، چون شب شد به دکّه‌ام باز گشتم و تا سپیده‌دم به حال وجد و حزن و افسوس و اشک‌ریزان، ماندم. واله بودم و حیران. بی‌اراده «غفرانک‌، غفرانک» بر زبانم جاری بود‌، زبانم از حکرت بازایستاد. چنان بودم که گویی ساعت‌ها و روزها آنجا به‌سر برده‌ام. ساعتی دیگر ماندم‌، ناگاه حال وجد بر من غلبه یافت یافت ، جعبه‌ی دخل و هر آن‌چه برای روز مبادا در دکانم بود در جاده افکندم. جامه‌هایم را دریدم و سر نهادم به بیابان. یک‌سال و نیمی واله و حیران و به حال وجد باقی ماندم. حالات عظیم وجد‌آمیز و الهامات غیب همه روزه وارد بر دل و روحم می‌گردید. در آن حال ، آسمان و زمین و کوه و بیابان و درخت را چون نور می‌دیدم. آن‌گاه از حال اضطراب به آرامش گرائیدم.»&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;از خاطرات شیخ شطاح روزبهان بقلی فسایی که این‌روزها مورد توجه‌مان قرار گرفته‌است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-971404576764003777?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/971404576764003777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/971404576764003777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_25.html' title='پس کیست؟'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7322048512717711427</id><published>2007-12-21T12:35:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T13:50:57.402+03:30</updated><title type='text'>قربان رفتن</title><content type='html'>III&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;کوتآه 4&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آب و آفتاب را بردار؛&lt;br /&gt;سهم تو.&lt;br /&gt;هر آبادی خرابی دارد؛&lt;br /&gt;ما خراب تو‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;IIII&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد، &lt;a href="http://mr-torki.blogfa.com/post-210.aspx"&gt;شعر&lt;/a&gt; را بالای عکس بالایی گذاشته؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد&lt;br /&gt;ما به قربان تو رفتیم و همان‌جا ماندیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابای دختربابا می‌گوید؛  بیت دوم را اصلاح کنید؛ «ما به قربان تو رفتیم و «همین»‌جا ماندیم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;IIIII&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2uTCzFj4pI/AAAAAAAAAGk/dkI0Gg1T2nw/s1600-h/The+Book+Of+Austerity.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 85px; height: 85px;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2uTCzFj4pI/AAAAAAAAAGk/dkI0Gg1T2nw/s320/The+Book+Of+Austerity.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5146368675483476626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;«سفر عُسرت»  The Book Of Austerity هم کاستی شنیدنی‌ست. چه خوب که این‌طور شعر امروزی توی موسیقی امروزی بیاید. استاد دارد می‌ترکاند امسال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نغمه نیستم که بخوانی&lt;br /&gt;قصه نیستم که بگویی&lt;br /&gt;من درد مشترکم مرا فریاد کن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7322048512717711427?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7322048512717711427/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7322048512717711427' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7322048512717711427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7322048512717711427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_21.html' title='قربان رفتن'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R2uTCzFj4pI/AAAAAAAAAGk/dkI0Gg1T2nw/s72-c/The+Book+Of+Austerity.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1620142162848019784</id><published>2007-12-20T09:29:00.001+03:30</published><updated>2008-10-19T10:28:58.252+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>امروز اول دی‌ماه نیست</title><content type='html'>I&lt;br /&gt;هنوز «امروز اول دی‌ماه است» نشده؛ که در کوچه باد می‌آید و بند دل آدم را این صدای زوزه‌ی ظریف هی پاره می‌کند؛ الآن یک‌ هفته است که دلمان یک کوهستان زمستانی بلند می‌خواهد با کلی ابر و مه و باد... که چشم چشم را نبیند و گوش‌ها از زور برف چیزی نشنود. دلمان می‌خواهد؛ زمستان‌است را ...&lt;br /&gt;چه‌قدر حال و هوامان تابع آب و هوامان است&lt;br /&gt;و این ابتدای آبادی‌‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;یارْ مرا چو اشتران؛ باز مهار می‌کشد&lt;br /&gt;اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جان و تنم بخست او، شیشه‌ی من شکست او&lt;br /&gt;گردن من ببست او، تا به چه کار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شست ویم، چو ماهیان جانب خشک می‌برد&lt;br /&gt;دام دلم به جانبِ میرشکار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران&lt;br /&gt;ساقی دشت می‌کند برکه و غار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رعد همی‌زند دهل؛ زنده شده‌ست جزو و کل&lt;br /&gt;در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند&lt;br /&gt;راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را&lt;br /&gt;گر چه جفای دی کنون سوی خمار می‌کشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;بس که نغز است این مصرع ضمیر دانه، بس که شعر است، شیرین است، بس که شطح،...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1620142162848019784?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1620142162848019784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1620142162848019784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_20.html' title='امروز اول دی‌ماه نیست'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3956275459926316969</id><published>2007-12-17T15:35:00.000+03:30</published><updated>2007-12-25T14:37:14.747+03:30</updated><title type='text'>حفره</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0LO2ks1QtI/AAAAAAAAAEw/75eelCnkUAA/s1600-h/bidmh3n.GIF"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5134893962115760850" style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer;" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0LO2ks1QtI/AAAAAAAAAEw/75eelCnkUAA/s320/bidmh3n.GIF" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;وقتی جایی پاره می‌شود می‌دوزندش؛ وقتی می‌شکند می‌چسبانندش، وقتی می‌ترکد جمع می‌کُنندش، وقتی دریده می‌شود باز می‌دوزندش، وقتی درد می‌گیرد می‌کَنندش، وقتی خالی می‌شود پر می‌کُنندش؛ وقتی پُر می‌شود خالی می‌کُنندش...&lt;br /&gt;حالا می‌گویید با این حفره چه کار کنیم؟ روی صفحه‌ی مونیتورتان حفره‌ای به سمت بی‌نهایت سفید باز شده که پر نمی‌شود، دوخته نمی‌شود، چسبیده ‌نمی‌شود، کنده نمی‌شود. مثل دالانی در دل؛ که معبر وزیدن بادهاست.&lt;br /&gt;ببندید پنجره را تا باد شما را هم با خود نبرده... &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3956275459926316969?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3956275459926316969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3956275459926316969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_17.html' title='حفره'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0LO2ks1QtI/AAAAAAAAAEw/75eelCnkUAA/s72-c/bidmh3n.GIF' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4318067671031012702</id><published>2007-12-14T12:49:00.000+03:30</published><updated>2007-12-15T09:03:44.185+03:30</updated><title type='text'>زبان‌آمیزی مهماندارانه</title><content type='html'>:&lt;br /&gt;پیرمرد کناری همین‌طور ماتِ میز روبروش بود. مهماندار سینی خالی را جلوش گرفت و گفت:&lt;br /&gt;اگه چای می‌خواین کاپتون رو از تو باکستون بیارین بیرون.&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;{1}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیرمرد کناری با احترام نگاهش کرد و با تانی گفت: بله؟&lt;br /&gt;- اگه چای می‌خواین کاپتون رو از تو باکستون بیارین بیرون.&lt;br /&gt;- بله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;خانم مهماندار -بر خانم بودن مهماندار اصراری نیست- گفت:&lt;br /&gt;اگه چای می‌خواین کاپتون رو از تو باکستون بیارین بیرون.&lt;br /&gt;آقای مسافر به شدت قرمز شد و زن آقای مسافر نهیب رفت که؛ «هیچ‌کی این‌جا چایی نمی‌خواد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:::&lt;br /&gt;مهماندار ردیف مسافران First Class  را رد کرد و به ردیف اول مسافران معمولی رسید، سینی را جلوی اولین نفر گرفت و با تبختر یک مهماندارِ زیبا ـبر خانم بودن مهماندار تاکید است- گفت:&lt;br /&gt;لطفا اگه چای می‌خواین کاپتون رو از تو باکستون بیارین بیرون.&lt;br /&gt;مرد سرش را بالا گرفت و با علامت سوال نگاهش کرد.&lt;br /&gt;- عرض کردم اگه چای می‌خواین کاپتون رو از تو باکستون بیارین بیرون.&lt;br /&gt;- what do you say?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;{1}&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ترجمه:&lt;br /&gt;اگر چایی میل دارید cupتان رو از داخل boxتان بیرون بیاورید تا برای‌تان چایی بریزم.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4318067671031012702?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4318067671031012702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4318067671031012702' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4318067671031012702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4318067671031012702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_14.html' title='زبان‌آمیزی مهماندارانه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4030022546846488157</id><published>2007-12-10T18:48:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T13:41:56.888+03:30</updated><title type='text'>مصائب مولانا</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;mystic&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R11b-oQLjfI/AAAAAAAAAGU/xzc99TizDN4/s1600-h/Shahram-Nazeri-%26-Hafez-MH3n.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 201px; height: 201px;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R11b-oQLjfI/AAAAAAAAAGU/xzc99TizDN4/s320/Shahram-Nazeri-%26-Hafez-MH3n.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5142367481042275826" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;«بعد از موفقیت آقای محسن نامجو در جلب مخاطب میلیونی موسیقی برخی دیگر از خوانندگان نیز با تقلید از وی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt; سعی دارند که به اشتهار در زمی&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;نه‌ی خوانندگی برسند. از جمله‌ از چندی پیش خواننده‌ای با تقلید ناشیانه از ایشان آلبومی را به نام The Passion Of Rumi در خارج از کشور منتشر کرده و به صورت زیرزمینی و یا روی اینترنتی اقدام به انتشار آن کرده است. او هم در سبک و شیوه‌ی خوانش! شعرها و تحریرهای ولو و هم در انتخاب شعرهای حضرت مولانای ایرانی از خواننده‌ی پیشرو تقلید کرده است. ولی خوشبختانه جامعه‌ی هوشمند مخاطب موسیقی از دانلود کردن این آلبوم سر باز زده و در برابر دانلود چند میلیونی آهنگ‌های آقای نامجو تا این زمان آلبوم این شخص بیش از 2000 بار دانلود نشده است.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این یکی از روایت‌هایی‌ست که شنیدنش محتمل است این‌روزهای میان‌مایگی و میان‌بارگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;journey to eternity&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این تکیه‌کلام‌های مولانایی‌ماست. من چه می‌دانم؟ مرا گویی که‌رایی؟ چه ‌دانم. و سپس‌تر از این بود که نمی‌دانم‌های مولانا می‌رسید به این‌که «مرا گویی بدین زاری که هستی | به عشقم چون برآیی! من چه‌دانم؟» و سپس تر  می‌گفت: «منم در موج دریاهای عشقت | مرا گویی کجایی! من چه دانم؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;In solitude&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کنسرت تبریز شهرام ناظری که با مسعود شعاری اجرا کرده بود و اولش &lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html"&gt;همان شعر&lt;/a&gt; «زین دو هزاران من و ما»  را می‌خواند. همان که پشت سرشان یک فلکسی بود و دو طرف گروه هم دو تا درختچه‌ی مهربان. اولش ناظری از این صحبت می‌کرد که ما وظیفه داریم برای شنونده  کار نو داشته باشیم.!&lt;br /&gt;از آن کنسرت تصنیف قشنگ «مرا می‌بینی و هردم» را حذف کنید. مسعود شعاری را بگذارید کنار و جایش حافظ را بگذارید، می‌شود کاست «مصائب مولانا». این ترجمه‌ی من است.از the passion of rumi که برخی ترجمه کرده‌اند؛ «شور رومی». «مصائب مولانا» به حال و روز این‌روزهای مولانا بیشتر می‌آید نه؟&lt;br /&gt;ناظری شعرهایی را انتخاب کرده که با حس و حالِ مولاناییِ مولانا نزدیک‌تر است. شعرهای سرشار از آوا که با آن تحریرهای ریتمیک‌ش بخواند. شعرهایی که با فارسی بیشتر عجین‌انند. توی سطح اولیه‌شان ساده‌اند وعمق زیادی ندارند. ولی وقتی ناظری می‌خواندشان دوباره خوانده می‌شوند برای شنیدن نو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;beyond&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی هتل آزادی گفت: ناظری همین جا جای تو نشسته بود اشک اومد توی چشماش؛ گریه شد گفت: «توی مملکتی که نیما نکیسا خواننده هست و مهران مدیری راحت‌تر از من کنسرت می‌ده من نمی‌خوام خواننده باشم.»  گفتی: خوب این که یک صحبت انحصارطلبانه‌ست! یعنی من خیلی استادم و غیر از من... گفت: منظورش پایین آمدن شان موسیقی بود.&lt;br /&gt;بعد رفت شوالیه شد. حالا بگو مثلا؛ شوالیه، درویش یا عیار یا لولی یا مولانا شهرام ناظری! چه فرقی می‌کند.&lt;br /&gt;تصور کن شهرام ناظری رو توی لباس شوالیه‌ی سیاه‌پوش با آن نیزه‌ی بلند. سوار بر اسب دون کیشوت، رو به آسیاب‌های بادی؛ فریاد می‌زند:...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;the passion of rumi&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناظری توی شهروند گفته بود «سفر به دیگر سو» مانیفست من است. خنده‌ام گرفت از این‌که آدم‌ها ناخواسته آن‌کاری را که می‌کنند نمی‌فهمند. آن کاست حیرانیِ مولانایی ما را بر نمی‌تابید. با آن ربط احمقانه‌اش به عرفان کارلوس کاستاندا. استاد! مانیفست تو «مصائب مولانا» ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا گویی که‌رایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا گویی بدین زاری که هستی؛&lt;br /&gt;به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;من‌م در موج دریاهای عشقت؛&lt;br /&gt;مرا گویی کجایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا گویی به قربان‌گاه جان‌ها&lt;br /&gt;نمی‌ترسی که آیی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا گویی اگر کشته خدایی&lt;br /&gt;چه داری از خدایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا گویی چه می‌جویی دگر تو&lt;br /&gt;ورای روشنایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا گویی تو را با این قفس چیست؛&lt;br /&gt;اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم&lt;br /&gt;مرا راه صوابی بود گم شد؛&lt;br /&gt;ار آن ترک خطایی، من چه دانم&lt;br /&gt;بلا را از خوشی نشناسم ایرا؛&lt;br /&gt;به غایت خوش‌بلایی من چه دانم&lt;br /&gt;شبی بربود ناگه شمس تبریز؛&lt;br /&gt;ز من یکتا دوتایی، من چه دانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........................................&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(255, 0, 0);"&gt;پ.ن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ای‌کاش قطعه ی اول این گمان را بر نیانگیخته باشد که این دو قابل قیاسند. نیستند. یک جمله آخر قطعه است که تاکید می‌شود:&lt;br /&gt;«این یکی از روایت‌هایی‌ست که شنیدنش محتمل است این‌روزهای میان‌مایگی و میان‌بارگی.»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4030022546846488157?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4030022546846488157/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4030022546846488157' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4030022546846488157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4030022546846488157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blog-post_10.html' title='مصائب مولانا'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R11b-oQLjfI/AAAAAAAAAGU/xzc99TizDN4/s72-c/Shahram-Nazeri-%26-Hafez-MH3n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8496922804105079559</id><published>2007-12-04T22:04:00.001+03:30</published><updated>2007-12-05T23:51:34.718+03:30</updated><title type='text'>Blue Face of Love</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R1b3J4QLjeI/AAAAAAAAAGM/_yh-4Ra9wMw/s1600-h/MH3n_isfahan.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 282px; height: 271px;" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R1b3J4QLjeI/AAAAAAAAAGM/_yh-4Ra9wMw/s320/MH3n_isfahan.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5140567773781134818" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I&lt;br /&gt;طبع روان؛ طبع روان یعنی این‌که طبیعتت روان باشد و هر کلامی که از دهانت بیرون می‌آید روی کاغذ یا توی هوا در مقام یک اثر ادبی بنشیند. این البته به طبیعت خودت ربط دارد و طبیعت اطرافت. برخی مکان‌ها هست که وقتی توی‌ آن‌ها می‌ایستی شاید به یک درنگ کوتاه هم؛ هر فکری که از ذهن‌ت بگذرد در مقام شعر است؛ حالا چه برسد به این‌که به کلام هم درآید. حتا کلمات ساده؛ کلمات مزخرف، یک سلام و یا یک خداحافظی. کلمه موسیقی خودش را پیدا می‌کند از نت‌های رهای توی هوا.&lt;br /&gt;توی فضای آبی اصفهان از این مکان‌ها زیاد است. چه خاصه که در یک لحظه‌ی خاص به اسلیمی‌ها وارد شوی و توی نقش‌های آبی بگردی. یک دم مغرب آفتابی. باران‌های نریخته توی آسمان سنگینی کند و نورهای مصنوعی روی نقش‌ها غوغا کنند.  هر کلامی این‌جا در مقام شعر می‌ایستد توی هوا و زل می‌زند توی چشم‌ت. حالا کلمات روی دست مانده‌ات را ردیف کن. تجدید &lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post.html"&gt;مزایده&lt;/a&gt; نمی‌خواهد. این‌جا همه در مقام شعر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;II&lt;br /&gt;&lt;strong style="font-weight: normal;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-149.aspx"&gt;دکتر&lt;/a&gt;مان می‌گوید: کار دل است. می‌گویی: کار دل که ول است. کار دل کار ثانیه‌های تلف شده‌ست. ثانیه‌های مرده، له.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;III&lt;br /&gt;خوب‌ است و خیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.......................................................&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://anthro.blogfa.com/post-26.aspx"&gt;با ضمیر اول شخص، پای فانوس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://naarenj8.persianblog.ir/1386_9_naarenj8_archive.html#7451118"&gt;رو سر بنه به بالین&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8496922804105079559?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8496922804105079559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8496922804105079559' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8496922804105079559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8496922804105079559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/blue-face-of-love_04.html' title='Blue Face of Love'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R1b3J4QLjeI/AAAAAAAAAGM/_yh-4Ra9wMw/s72-c/MH3n_isfahan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2227832573078293641</id><published>2007-12-02T12:35:00.000+03:30</published><updated>2007-12-02T09:25:49.244+03:30</updated><title type='text'>طوفان نیاید کاش</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;طوفان فکری&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;طوفان فكری&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; BRAIN STORMING &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یكی از شناخته‌شده‌ترین شیوه‌های برگزاری جلسات هم‌فكری و مشاوره بوده و كاربرد جهانی دارد. این روش دارای مزایا و ویژگی‌هایی منحصر به فرد است. در واقع بسیاری از تكنیك‌های دیگر منشعب از این روش است&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در این‌جا ضمن معرفی كوتاهی از تاریخ‌چه و تعریف طوفان فكری به بررسی قواعد این روش می‌پردازیم. آن گاه تركیب اعضا و گروه مشخص می‌شود و پس از آن روند برگزاری یك جلسه طوفان فكری ارائه می‌گردد تا دبیران و رؤسای جلسات بتوانند دامنه‌ی كاربرد آن را ارزیابی كرده و در جای خود از آن استفاده كنند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;این روش توسط الكس اسبورن در سال 1988 معرفی گردید. در آن زمان بنیاد فرهنگی اسبورن این روش را در چندین شركت تحقیقاتی، بازرگانی، علمی و فنّی برای حل مشكلات و مسائل مدیریت به كار گرفت. موفقیت این روش در كمك به حل مسائل آن چنان بود كه ظرف مدّت كوتاهی به عنوان روشی كار آمد شناخته شد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;فرهنگ لغت و بستر، تعریف طوفان فكری را چنین بیان می دارد: «تكنیك برگزاری یك كنفرانس كه در آن سعی گروه بر این است تا راه حل مشخصی را بیابد.» در این روش همه نظرات در جمع بندی مورد استفاده قرار می‌گیرند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;روش طوفان فكری امروزه یكی از متداول ترین روشهای تصمیم‌گیری گروهی است و موجب گسترش و تحوّل بسیاری از روش‌های مرتبط و مشابه گردیده است. دانشمندان زیادی  در كتاب‌های خود به این روش پرداخته‌اند و جهت ارتقا آن كوشیده‌اند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;رویه‌ی برگزاری جلسات طوفان فكری&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یك گروه شش تا دوازده نفری از اعضا انتخاب می‌شوند، «حتی‌الامكان از لحاظ رتبه‌ همسان باشند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مشكل به روشنی تعریف شده و برای شركت‌كنندگان توضیح كافی داده می‌شود&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;حداقل یك هفته از طرح صورت مساله گذشته باشد «یعنی دستور كار هر جلسه قبلا اعلام شده باشد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بلافاصله پیش از جلسه‌ی اصلی طوفان فكری، برای اعضا، جلسه‌ای توجیهی برگزار می‌شود؛&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;با نوشتن صورت مسئله بر روی تخته‌سیاه به طوری كه برای همه قابل خواندن باشد، جلسه‌ی طوفان فكری شروع می‌شود&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;رئیس جلسه چهار قاعده‌ی جلسه‌ی طوفان فكری را متذكّر می‌شود&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;هر یك از اعضا كه مایل به ارائه‌ی پیشنهاد باشد دست خود را بالا می‌برد و در هر نوبت یك پیشنهاد را ارائه می‌دهد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;رئیس جلسه طی یادداشتی دو كلمه‌ای و كوتاه‌، هر یك از پیشنهادات را روی تخته سیاه می‌نویسد و در همین حال دبیر جلسه پیشنهاد را با جزئیات بیشتری ثبت می‌كند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در صورت لزوم رئیس جلسه می‌تواند برای بر انگیختن اذهان در ارائه‌ی پیشنهادات جدید صورت مسئله یا پیشنهادات ارائه شده، را مجدداً طرح كند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مدت زمان هر جلسه نباید از حد مجاز، كه معمولا شصت دقیقه است، تجاوز كند&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;نتیجه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در آخرین جلسه‌ی گروه که برای حل گره‌ها و نقاط کور چند متن ادبی برگزار گردید با شدت گرفتن طوفان تمام اندیشه‌های دوستان و از جمله ایشان را باد با خود برد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2227832573078293641?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2227832573078293641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2227832573078293641' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2227832573078293641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2227832573078293641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/02/brain-storming.html' title='طوفان نیاید کاش'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8915743272883812101</id><published>2007-12-01T08:47:00.001+03:30</published><updated>2008-02-27T09:23:36.998+03:30</updated><title type='text'>لذت دزدی</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بی‌حاشیه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از بروبچ توی وبلاگ‌سایت یکی از مجریان باهوش و خلاق و دیکانستراکشن‌ساز و جوان اخبار رفته اعتراض کرده که تو اصلا سواد خواندن مارکز داری که درباره‌ش حرف می‌زنی؟ می‌ری توی اخبار رسانه‌ی ملی جلوی یک مشت آدم کتاب‌نخون ابلق می‌گی باید مارکز رخت از ایران برون ببرد؟ این‌قدر با کوتوله‌ها مصاحبه‌کردی که خودت کوتوله شدی و... از این حرف‌ها.&lt;br /&gt;آقای اخبارگوی خلاق و دیکاستراکشن‌ساز آمده نظر خصوصی براش گذاشته که؛ آه، من عاشق مارکزم. آه، من تمام کتاب‌هاش را خوانده‌ام. آن حرف‌ها حرف‌های کسی دیگر بود و من از او نقل قول کردم. الآن هم می‌خواهم بروم کتاب «دلبرکان...» را یواشکی پرینت کنم و بخوانم. آه از این حرفت دلم گرفت و... از این حرف‌ها.&lt;br /&gt;ماجرا نیازی به تحشیه‌ ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باحاشیه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;آقای مصاحبه‌شونده اصرار داشت که چیزی که ما از آن غافل شده‌ایم لذت خرید است. نمی‌دانید چه لذتی می‌شود از خرید برد. (حالا این‌که این همان حرفی بود که مصاحبه‌گیرنده هفته‌ی قبل زده بود؛ بماند) آقای مصاحبه‌شونده صاحب یک فروشگاه اُپن بود. یکی از آقایان مصاحبه‌گیرنده گفت: ببخشید یک سوال حاشیه‌ای! از جنس‌هاتان کم هم می‌شود؟ مصاحبه‌شونده با اظهار تاسف گفت: بعله. متاسفانه در بین انسان‌های فرهیخته‌ نیز کسانی هستند که از ما کتاب می‌دزدند. مصاحبه‌گیرنده گفت: و دقیقا این یعنی همان لذت دزدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هش‌دار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از موارد &lt;a href="http://www.etemaad.com/Released/86-09-07/214.htm#56245"&gt; سرقت ادبی &lt;/a&gt; که در مقاله‌ی روزنامه‌ی اعتماد نیامده و باید به آن اضافه شود دزدیده‌شدن دوست عزیزمان&lt;a href="http://harfenagofte.blogfa.com/post-46.aspx"&gt; بیژن ادبی&lt;/a&gt; ‌ست. به جرایم آدم‌ربایی که او را بدزدد، سرقت ادبی نیز اضافه می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ذکر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هی با همه‌چیز یادآوری‌ت می‌کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8915743272883812101?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8915743272883812101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8915743272883812101' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8915743272883812101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8915743272883812101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/12/marquez.html' title='لذت دزدی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5263061262506107753</id><published>2007-11-27T10:42:00.001+03:30</published><updated>2008-10-19T10:48:57.447+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتابیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>گاهی به ساعت مچی‌تان فکر کنید</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0u4-ks1QuI/AAAAAAAAAE4/c8rmVh66vws/s1600-h/daram3.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 153px; height: 232px;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0u4-ks1QuI/AAAAAAAAAE4/c8rmVh66vws/s320/daram3.gif" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5137403185089299170" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مثل این شعر مجموعه که برای خودش شخصیت دارد، شعرهای دیگری هم توی کتاب پیدا می‌شوند که برای خودشان تک‌اند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مینیاتور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;وقتی به صحرا در پی آهو دواندی&lt;br /&gt;از رشک مردم&lt;br /&gt;ای کاش&lt;br /&gt;آهویی به صحرا مانده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی گره از گیسوانت بر فشاندی&lt;br /&gt;یعنی کمندت&lt;br /&gt;آهو به خاک افتاد بر پای سمندت&lt;br /&gt;از غیرتم کشت&lt;br /&gt;ای کاش آهویی به خاک افتاده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که تیری از کمانت&lt;br /&gt;یعنی هلال ابروانت&lt;br /&gt;بر پهلوی آهو نشاندی&lt;br /&gt;مُردم از این رشک&lt;br /&gt;ای کاش آهویی به خون غلطیده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتی و عمری‌ست&lt;br /&gt;اما هنوزم&lt;br /&gt;بر خویش می‌پیچد به خاک راه؛ آهو&lt;br /&gt;ای کاش آهو&lt;br /&gt;ای آه ... آهو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصیت دارد؛ یعنی این‌که مثل هیچ شعر دیگری نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;مزه داد خواندن کتاب شعری که این‌روزها سخت پیدا می‌شود کتاب شعری که با همه فرق کند ولی بشود خواندش و زمزمه‌اش کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:::&lt;br /&gt;وقتی که داشتم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کردم، او هم به ساعت مچی‌ام فکر کرد. با خوانش‌های متفاوت نام کتاب حال کنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم&lt;br /&gt;دارد به ساعت مچی‌اش فکر می‌کند&lt;br /&gt;دارد به ساعت مچی‌ام فکر می‌کند&lt;br /&gt;دارم به ساعت مچی‌اش فکر می‌کنم&lt;br /&gt;و الی‌النهایه...&lt;br /&gt;داریم به ساعت مچی‌اش فکر می‌کنیم&lt;br /&gt;دار...&lt;br /&gt;ملت همه در حال فکر کردنند. حالا گاهی به ساعات مچی‌شان و آن‌ها که ساعت مچی ندارند می‌توانند  به ساعت مچی&lt;a href="http://amiralavi.persianblog.ir/1386_8_amiralavi_archive.html"&gt; شاعر&lt;/a&gt;&lt;a href="http://amiralavi.persianblog.ir/1386_8_amiralavi_archive.html"&gt; &lt;/a&gt;فکر کنند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5263061262506107753?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5263061262506107753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5263061262506107753' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5263061262506107753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5263061262506107753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post_27.html' title='گاهی به ساعت مچی‌تان فکر کنید'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/R0u4-ks1QuI/AAAAAAAAAE4/c8rmVh66vws/s72-c/daram3.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5364877117906970613</id><published>2007-11-25T20:43:00.001+03:30</published><updated>2008-10-20T14:03:52.688+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهرهای نامرئی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>خون سرد ساسانی</title><content type='html'>بم حالا دیگر برای خودش مردی شده. آن‌قدر که  آدم فقط دلش می‌سوزد برای آن‌ها که مرده‌اند. یک شهر خوشگل که مردمش هم طبع‌شان بالا رفته با آن معماری‌ها و آن آمد و رفت‌ها. شهر جان گرفته توی یک روز پاییزی دیدنی‌ست.&lt;br /&gt;توی بم  یک آدم هست که دیدنش مزه می‌دهد. شاعرمردی سلیس و دوست‌داشتنی. شور این مرد با آن نازکی نی‌قلیانی اندامش و آن هوشی که از سر و رویش می‌ریزد و آن صداقت وحشتناکش در حرف‌زدن ... سال‌ها می‌شود باهاش حرف‌زد.  رهایی عارفانه‌ی این مرد عجیب است.&lt;br /&gt;از لطف زلزله، بم شده معبر اساتید در همه‌ی رشته‌ها. بعضی انسان‌دوستی‌شان را به رخ می‌کشند و برخی هنردوستی و برخی هم خودپرستی‌شان را. ژست خوبی‌ست. همه‌ی خوش‌حالی‌ مرد از این رفت و آمدها این است که هنر سردی که توی لوله‌ها  و نشئه‌گی‌ها تباه می‌شود گرم شود. چه حرصی دارد این مرد. می‌گوید  خون ساسانی توی رگ‌هامان است، اما سرد. آن غرور ساسانی را داریم  ولی درست مثل همان شازده‌ها فقط با خاطره‌هامان زندگی می‌کنیم. از شعر می‌گوید، از رنگ، از خواب، از کتاب. مثل این مرد کم داریم. رهایی این &lt;a href="http://gazalekerman.blogfa.com/84044.aspx"&gt;مرد&lt;/a&gt; کولاک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما کیستیم آوار صد آتشگه خاموش&lt;br /&gt;اشکال معنی‌دار گور بی‌بی آذرنوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما حلقه‌های حسرت اشکانیان در چشم&lt;br /&gt;ما ناله‌های نفرت کلدانیان در گوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نعره‌ی اسکندران در حلق‌مان مدفون&lt;br /&gt;ما بوی اسبان عرب از خاک‌مان در جوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکرار کن فرزند من، دارا ... حشیش...آهن&lt;br /&gt;تکرار کن...با...با  فرو  می‌ریزد این آغوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ   از   یال   دماوند   آمده   پایین&lt;br /&gt;دارند می‌رقصند در ویرانه‌های شوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای خون ساسانی داغ از ما چه می‌خواهی&lt;br /&gt;رستم نمی‌زایند مامان‌های یانکی‌پوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;محمدعلی جوشایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن&lt;br /&gt;بعدا تر که مکالمه را مرور می‌کردم یادم آمد به سوالی که کردم و جوابی که گرفتم؛ بحث بر سر این بود که چه بلایی به سر شعر آمده و او هی تاکید داشت که بلایی نیامده و هیچ اتفاقی نیافتاده. بعد  گفت که من دوست دارم شاعر شعر «یه توپ دارم قلقلیه» باشم!. خندیدم. گفت: شعری که همه می‌خوانندش، ولی کسی نمی‌داند شاعرش کیست. گریه‌ام گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5364877117906970613?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5364877117906970613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5364877117906970613' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5364877117906970613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5364877117906970613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post_25.html' title='خون سرد ساسانی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5813831669101236267</id><published>2007-11-20T00:39:00.001+03:30</published><updated>2008-10-20T13:57:48.928+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>غزلي از ماضی تا هنوز</title><content type='html'>&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;«اول از همه‌‌مان جلوتر باش،&lt;br /&gt;برف كه آمد بايست&lt;br /&gt;تا خوابت نگيرد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه جلوتر بودم&lt;br /&gt;تا با باد آمدي&lt;br /&gt;خوابم گرفت وقتي نشستي&lt;br /&gt;و ماه تازه اول شب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بعد راه بيافت&lt;br /&gt;تا خواب از سرت بپرد&lt;br /&gt;ماه را خواهي ديد كه گرد و بزرگ ايستاده است؛&lt;br /&gt;تو نايست»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي برگ‌ها بود&lt;br /&gt;كه زير پاي زمين خرد مي‌شدند&lt;br /&gt;برخاسته بودي&lt;br /&gt;كه خواب از سرم پريد&lt;br /&gt;و فانوس در ابتداي خاموشي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«راه را ادامه بده&lt;br /&gt;تا خوابت نبرد،&lt;br /&gt;بعد ...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب بودم&lt;br /&gt;تو رفته بودي&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;باد مي‌آمد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5813831669101236267?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5813831669101236267/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5813831669101236267' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5813831669101236267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5813831669101236267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='غزلي از ماضی تا هنوز'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7095897214210719750</id><published>2007-11-17T20:41:00.001+03:30</published><updated>2008-10-19T10:22:57.258+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتابیات'/><title type='text'>خاطره‌ی دوستان غم‌گین ما</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz3QSEs1QrI/AAAAAAAAAEg/IFj6qlVlkmk/s1600-h/marquez_MH3n.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz3QSEs1QrI/AAAAAAAAAEg/IFj6qlVlkmk/s320/marquez_MH3n.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133488159190237874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;I&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خوب یادت هست دو سال پیش که پیره‌مرد می‌خواست کتاب را بیرون بدهد توی کشورهای اسپانیایی‌زبان &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;قشقرقی راه افتاده بود تا رمان جدیدش را بخوانند و هی مزمزه کنند. کتاب تمام شده بود و قاچاق‌چیان با لذت سودشان را از کلمات پیره‌مرد می‌بردند. همان موقع که اسمش زمزمه شد بی‌هوا یادت رفت به نقل قولی که که مارکز درباره‌ی «خانه‌ی زیبارویان خفته»ی&lt;a href="http://khabgard.com/adab/lib/kavabata.htm"&gt; یاسوناری کاواباتا &lt;/a&gt;کرده بود که؛ دلم می‌خواست نویسنده‌ی این داستان باشم و... مجبورم کردی این داستان را بخوانم که خیلی از آن خوشم نیامد چون به نظرم باسمه ای آمد و بعد انداختم گردن ترجمه‌ی بد و بعد ناشر  و بعد بخش‌هایی که از آن حذف شده. همان موقع معلوم بود که این داستانی‌نیست که در ایران سالم چاپ شود و مثل رمان‌های مثله‌شده‌ای می‌شود که رغبت خواندنش نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;br /&gt;«خاطره‌ی دل‌برکان غم‌گین من» مارکز که شاید به خاطر اشتباه ناشر که در شناسنامه‌اش یادش رفته نام اصلی رمان را بردارد حالا شده ماجرا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;II&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;نه از آن نثر آرام و ملایم خبری هست و نه داستان داستان بکری‌ست. نمی‌شود یک‌نفس آن را خواند. دوباره می‌اندازم گردن ترجمه‌ی چکشی کتاب و متن پر از غلط تایپی آن و جوی که بعد از آن دورش ساخته شد و حالا که کتاب را جمع کردند. سرنوشت قصه از قبل معلوم است. پیره‌مردی که در نودسالگی خودش را به جشنی دعوت می‌کند که از او بر نمی‌آید، چه سرنوشتی می‌تواند داشته باشد؟ عشق سرپیری با محبوب چارده‌ساله و باقی ماجراها. بعد یادم آمد به آقای قریشی شهرام رحیمیان که در روز تولد چل‌وچارسالگی‌اش پرده‌پوشی را کنار می‌گذارد و برای خودش جشن می‌گیرد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;هنگامی که &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;آقاى قريشى، ناظم محترم مدرسه‌&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ی عزیزآباد &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;و ساكن متين و گرامى خيابان عزيزآباد&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;،&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; لنگ ظهر از غلت و واغلت خواب طولانى شبانه وارهيد و چشمش به آفتاب &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مسخر&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; روشن شد&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;، با شنیدن &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جيك جيك سرسام آور گنجشكان &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;توی حیاط&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;‌، ناگهان زندگى را &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در ورطه‌ی عادات ، بسیار&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;احمقانه &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پنداشت.&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;البته &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;واهمه‌هايش تاز&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گی نداشت‌&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;، اما در آن روز اخگروش تابستانى، وقتى حوصله‌ى بلند شدن در خود نيافت و نگاهش به فتوحات آفتاب تموز در سرزمين كوهستانى &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شمدی که رویش افتاده بود&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; پيله كرد، به جاى اين كه خوشحال باشد &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;که &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;چهل و چهار سال پيش&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;، در چنین روز مبارکی،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;توى اتاق نشيمن &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ساختمانی&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; كلنگى&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;، در مقام ته‌تغاری &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;خانواده‌يى سنتى، در شهر شاعران پارسى‌گوى&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;شيرين‌سخن، با سر&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;پا به جهان گذاشته، بى‌خود و بی‌جهت ، بی‌آن كه خواب آشفته‌يى ديده باشد، يا مثل اغلب &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اوقات &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;از &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;قلب&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; درد تا صبح به خود پيچيده باشد، يا &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در خلوت شب با فکر و خیال‌های عذاب‌آور&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کلنجار رفته &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;باشد، دچار دل‌شوره شد&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;و هرچه توى ذهنش كاويد، &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دلیل قانع‌کننده‌یی &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;براى وجود &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یا حضور&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;عزیزش&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="AR-SA"&gt; دنياى&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;پر گل و بلبل پيرامونش نيافت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;a href="http://www.shahramrahimian.com/article.aspx?id=18"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مردی در حاشیه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;III&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2006/11/4.html"&gt;دوست&lt;/a&gt; قدیمی ما که با تبلیغ‌های سراسری علاقه‌مند ادبیات شده است و پی‌گیر شدید حاشیه‌های جذاب آن در این مورد نطق غرایی نموده که قسمتی از آن را با هم می‌خوانیم؛&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;باز ادبیات مثل مرغ عروسی و عزا قربانی می‌شود. داستان‌های وقیحانه‌ی سریال‌ها با آن تیراژ میلیونی تطهیر می‌شوند ولی یک کتاب 5000 نسخه‌ای را برای این‌که مثلا شخصیت اولش پانصد معشوقه داشته! ... ادبیات همیشه باید ابزار باشد ظاهرا. هم برای &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;آن نویسندگانی که دستاویز حرکت‌های سیاسی‌اش می‌کنند و هم برای آن‌ها که از آن می‌ترسند و یا برای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کوبیدن رقبایشان استفاده می‌کنند. یا &lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=1191788408"&gt;داستان‌نویس&lt;/a&gt; بیچاره را به‌خاطر یک رقابت شغلی سخیف له می‌کنند و یا ... دوباره ترس از نوشتار بالا می‌گیرد و دوباره ...&lt;br /&gt;چند نکته که بر اساس همین مصداق جمع‌آوری کتاب حافظ را توجیه خواهد کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;می دوساله و محبوب چارده ساله&lt;br /&gt;همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم&lt;br /&gt;که به‌جان حلقه به‌گوش است مه چارده‌ش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;IV&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;تنها داستانی که آرزو داشتم نویسنده‌اش باشم سرگذشتی پرشور بود در مورد خانه‌ای پر رمز و راز در اطراف کیوتو که پیرمردان پول می‌دادند تا به روشی ابتکاری بر احساسات مرده سرپوشی بگذارند. پیرمردانی که دیگر مرد نیستند، با زیبارویان خفته ، تا بامداد روز بعد در یک بستر به سر می‌برند بی‌آن‌که شهامت بیدارکردنشان را داشته باشند. منتهای آرزوی پیرمردانی که دیگر مرد نیستند این است که با حضور زیبارویان خفته خاطرات گذشته را زنده کنند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p style="text-align: left;" class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مارکز&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;.........................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://ebnemahmood.blogfa.com/post-361.aspx"&gt;متن سانسور نشده‌ي «خاطره‌ی دلبرکان غمگین من»&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.page-13.com/2007/11/239.php"&gt;در رثای  خاطره‌ی دلبرکان غمگین من&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.gurab.blogfa.com/post-109.aspx" target="_blank"&gt;بخشی از کتاب &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(96, 84, 64);font-family:Webdings;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a style="background: transparent none repeat scroll 0% 50%; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial; color: rgb(51, 204, 0); text-decoration: none;" href="http://www.khabgard.com/?id=1310809589"&gt;رمانِ توقیف‌شده‌ی مارکز را از سوپر محل‌تان بخواهید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iranianbook.org/stats.htm"&gt;آمار دانلود کتاب&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a target="_blank" href="http://www.iranianbook.org/" title="۰۱:۱۳ - ۱۳۸۶/۰۸/۲۷"&gt;متن کامل رمان «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من» مارکز، با ترجمه‌ی امیرحسین فطانت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mohajerani.maktuob.net/archives/2007/11/22/962.php"&gt;نظرات تخصصی وزیر اسبق ارشاد!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7095897214210719750?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7095897214210719750/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7095897214210719750' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7095897214210719750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7095897214210719750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post_17.html' title='خاطره‌ی دوستان غم‌گین ما'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz3QSEs1QrI/AAAAAAAAAEg/IFj6qlVlkmk/s72-c/marquez_MH3n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-330315728336326784</id><published>2007-11-15T10:17:00.003+03:30</published><updated>2008-10-19T10:40:38.414+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کتابیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستانیات'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقیات'/><title type='text'>All I Really Want</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz7l_ks1QsI/AAAAAAAAAEo/U8x2cdSzfwY/s1600-h/doostdar.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 109px; height: 201px;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz7l_ks1QsI/AAAAAAAAAEo/U8x2cdSzfwY/s320/doostdar.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133793505595179714" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;&lt;span xmlns=""&gt;خواندن مجموعه‌داستانی که شبیه مجموعه‌داستان‌های دیگر نباشد ـنخواستم بنویسم متفاوت!- داستان‌هایی می‌خواهد که با همه‌ی داستان‌ها فرق کنند و این افتراق...&lt;br /&gt;پنج‌تا داستان کوچک در این کتاب کوچک هست که با برش‌های جانانه شرحه‌شرحه شده‌اند. این شده که این یک مجموعه‌داستان متفاوت -نخواستم بنویسم مجموعه‌داستانی که شبیه مجموعه‌داستان‌های دیگر نباشد!- شده؛ خواندنی و دیدنی.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span xmlns=""&gt;::&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span xmlns=""&gt;فرصت‌ها چون ابر درگذرند. بارانی کاش.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;span xmlns=""&gt;:::&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Slap me with a splintered ruler&lt;br /&gt;And it would knock me to the floor if I wasnt there already&lt;br /&gt;If only I could hunt the hunter&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;And all I really want is some patience&lt;br /&gt;A way to calm the angry voice&lt;br /&gt;And all I really want is deliverance...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;Alanis Morissette › All I Really Want (5:26)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;::::&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;او نیست با خودش؛&lt;br /&gt;او رفته با صدایش؛&lt;br /&gt;اما خواندن نمی‌تواند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span xmlns=""&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-330315728336326784?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/330315728336326784/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=330315728336326784' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/330315728336326784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/330315728336326784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/11/all-i-really-want.html' title='All I Really Want'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rz7l_ks1QsI/AAAAAAAAAEo/U8x2cdSzfwY/s72-c/doostdar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1361897077887239232</id><published>2007-11-14T20:38:00.004+03:30</published><updated>2008-10-19T10:32:58.846+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات'/><title type='text'>آگهی فروش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعدادی کلمه‌ی تازه، همراه با حروف اضافه،&lt;br /&gt;مناسب جهت سرودن تراژدی؛ به فروش می‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1361897077887239232?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1361897077887239232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1361897077887239232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='آگهی فروش'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7644178059374812115</id><published>2007-10-30T07:32:00.002+03:30</published><updated>2008-10-19T10:32:29.427+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعریات'/><title type='text'>تلقین</title><content type='html'>این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;.....این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;..........شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;...............این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;....................شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;.........................این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;..............................شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;...................................این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;...................................شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;..............................این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;.........................شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;....................این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;...............شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;..........این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;.....شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;این روزها که می‌گذرد شادم&lt;br /&gt;شادم که می‌گذرد این روزها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;........................................................&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt;...........................................&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-185.aspx"&gt;مرگ‌اندیشی و طرب‌ناکی لحظه‌ها&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=ghoghnoos56.persianblog.ir&amp;amp;postid=7364961"&gt;و قاف حرف اول عشق است...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://marashi.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html"&gt;قیصر هم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://gurab.blogfa.com/post-101.aspx"&gt;شاعر عشق و تنهایی من&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bekhabfarvardin.blogfa.com/post-15.aspx"&gt;رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.maryammomeni.com/2007/10/post_451.html"&gt;لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jabbarkakaei.blogfa.com/post-45.aspx"&gt;هنوز فرصت نیست&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.myhedayati.blogfa.com/post-176.aspx"&gt;قطار رفت، تو رفتي،  تمام ايستگاه رفت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.doomdam.com/archives/000340.php"&gt;مثل توفان خبرش آمد، تلخ&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://snapsh0t.wordpress.com/2007/10/30/and-now-the-stars-spell-out-your-name/"&gt;زمین کج شده...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ebnemahmood.blogfa.com/post-356.aspx"&gt;باران ضروری است...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-186.aspx"&gt;از زرد به سرخ&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7644178059374812115?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7644178059374812115/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7644178059374812115' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7644178059374812115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7644178059374812115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html' title='تلقین'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2970412289455472337</id><published>2007-10-18T15:20:00.000+03:30</published><updated>2007-10-20T09:34:22.972+03:30</updated><title type='text'>کو تآه | 3</title><content type='html'>&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;جمع کن ...&lt;br /&gt;&lt;div&gt;گیسوانت&lt;br /&gt;باد را&lt;br /&gt;آشفته کرده‌ست.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxecwDMuOBI/AAAAAAAAACk/Gmjz8u7eefg/s1600-h/zolf.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxecwDMuOBI/AAAAAAAAACk/Gmjz8u7eefg/s320/zolf.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5122735450463549458" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2970412289455472337?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2970412289455472337/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2970412289455472337' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2970412289455472337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2970412289455472337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/10/3.html' title='کو تآه | 3'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RxecwDMuOBI/AAAAAAAAACk/Gmjz8u7eefg/s72-c/zolf.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1173617869278126776</id><published>2007-10-10T11:39:00.000+03:30</published><updated>2007-10-10T15:29:57.410+03:30</updated><title type='text'>چندان که مجالي اندکک را در خور است</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;:&lt;br /&gt;مردانه از صبح به مجال‌هايي  که از دست داده بود  فکر کرد. ظهر به مغازه‌ي مجال‌فروشي رفت و پس از خوش و بش با فروشنده؛ کمی مجال تفکر و تعمق، کمی مجال مجادله و بحث،  کمی مجال انتخاب و مقداری مجال عرض‌اندام خرید.&lt;br /&gt;پیره‌مرد مغازه‌دار تمام مجال‌ها را با دقت  در کاغذ پیچید و در پاکتی گذاشت. بعد دست‌هایش را روی میز گذاشت و سرش را جلو آورد. آهسته گفت: یه کم مجال شلنگ‌وتخته‌انداختن خوب هم دارم؛ نمی‌خوای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1173617869278126776?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/1173617869278126776/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=1173617869278126776' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1173617869278126776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1173617869278126776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/10/blog-post_10.html' title='چندان که مجالي اندکک را در خور است'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-704168972882375707</id><published>2007-10-01T13:36:00.000+03:30</published><updated>2007-10-01T12:07:06.166+03:30</updated><title type='text'>فصل‌های نامرئی</title><content type='html'>:&lt;br /&gt;باید می‌ایستادم تا به من می‌رسیدی. باید این قدم‌زدن گاه‌گاهیِ با خواب خرگوشانه‌ را باز کندتر می‌کردم تا به من برسی. و این نه به این معنی بود که من جلوتر باشم یا تو پاهای راهواری نداشته باشی. این بدان معنی بود که من از فصل دیگری  آمده بودم و تو در فصل خودت  بودی. من فصل پارینه‌سنگی و تو فصل خودت. خودت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;اسم عکس هست پرواز. و توی عکس هم یک پرواز. می‌گویی؛ دوربینو داده به دوستش گفته از من عکس بگیر، بعد هم پریده روی هوا. دو ثانیه بعد از عکس هم فرش زمین بوده. روی دست اووردنش خونه. می‌گوید(شاید هم نمی‌گوید؛ فقط فکر می‌کند): بعد از پرواز همیشه فرش زمین می‌شویم. همیشه اما روی دست خانه نمی‌آورندمان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:::&lt;br /&gt;خیلی هول دارد صبح توی آینه زخم و خراش‌هایی روی صورتت باشد که ندانی از کجا آمده‌اند. هول دارد. دوتا سمت چپ پیشانی، یکی زیر چشم چپ. یکی بالاتر و یکی که عمیق‌تر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;::::&lt;br /&gt;هیچ قوچی نیامد، قوچی نیامد، قوچی نیامد&lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=1190500981"&gt;،،،&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-704168972882375707?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/704168972882375707/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=704168972882375707' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/704168972882375707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/704168972882375707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/10/faslha.html' title='فصل‌های نامرئی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5122217792976763614</id><published>2007-09-28T17:18:00.000+03:30</published><updated>2007-09-28T15:55:16.203+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تحشیه'/><title type='text'>حس‌آمیزی رودکیانه</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سفر1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ابوحیان توحیدی دانشمند  ایرانی که نزدیک به هفتاد سال بعد از رودکی درگذشته، از ابوعلی مسکوی فیلسوف و تاریخ‌نگار، پرسش‌هایی در موضوع‌های گوناگون کرده و او پاسخ نوشته است. این پرسش‌ها و پاسخ‌ها در کتابی به نام «الهوامل و الشوامل» گرد آمده است. ابوحیان در ضمن یکی از پرسش‌ها، به کوری رودکی اشاره می‌کند و می‌گوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;از رودکی که کور مادر‌زاد بود‌، پرسیدند‌: رنگ در نزد تو چگونه است‌؟ گفت: مانند شتر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;br /&gt;::&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;کتاب‌هایی که معمولا در حاشیه‌ی سمینارها منتشر می‌شوند چندان دل‌چسب نیستند. یا مثل مقالات فرمی نچسب دارند و یا کتاب‌های روی دست‌ماندهی اساتید است که در بودجه‌ی گل‌وگشاد سمینار فرصت انتشار می‌یابند.&lt;br /&gt;کتاب «ادبیات و نقاشی ایرانی» که فکر کنم کنار سمینار سلطان محمد منتشر شده بود  اما کتاب خوبی‌ست. دو محقق روس خلاصه‌ای از وضعیت ادبیات  از زمان رودکی تا قرن‌های بعد و وضعیت انسان در ادبیات ایرانی پرداخته‌اند و بعد انسان در نقاشی ایرانی و بعد ادبیات ایرانی در نقاشی ایرانی و این بود که علاقه‌مند به رودکی شدیم و  به این ترتیب ابوحیان توحیدی در یکی دو پست قبل تکرار شد و این بود که علاقه‌مند به سرگذشت ابوحیان توحیدی شدیم و بعد احتمالا ابوعلی مسکوی و بعد و بعد  و این سلسله اتفاقات ردیف می‌شوند تا جایی که جایت خالی‌ست. گفتم که؛ جایت خالی‌ست. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5122217792976763614?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5122217792976763614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5122217792976763614' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5122217792976763614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5122217792976763614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/abouhayan.html' title='حس‌آمیزی رودکیانه'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7144719686558598885</id><published>2007-09-26T14:56:00.000+03:30</published><updated>2007-10-04T10:54:14.422+03:30</updated><title type='text'>به شعاع یک وجب</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153); font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;کو تا آه {2}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این همه پرسیدید؛&lt;br /&gt;حالت چه طور است،&lt;br /&gt;یکی‌تان نپرسید؛&lt;br /&gt;بالت چه طور است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی این مدت یکی نپرسید چرا دو تا بسته دستمال ‌کاغذی جلو ماشینته. در زمانی زندگی می‌کنیم که...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://kharmagaz.blogspot.com/2007/09/blog-post_9795.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به بادش می‌نهم نه‌ش می‌بره باد&lt;br /&gt;بر آتش می‌نهم دودش نمی‌بو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بازی بازی با وطن هم بازی&lt;a href="http://kharmagaz.blogspot.com/2007/09/blog-post_9795.html"&gt;؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7144719686558598885?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7144719686558598885/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7144719686558598885' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7144719686558598885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7144719686558598885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_26.html' title='به شعاع یک وجب'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-116460363815045828</id><published>2007-09-24T21:04:00.000+03:30</published><updated>2007-09-26T12:09:16.123+03:30</updated><title type='text'>درباره‌ی یک مجموعه داستانِ هنوز منتشر‌نشده‌ی هنوز مجوز نگرفته يا داستان «اي‌همه ساراها» يا اين ديگه چه تيتريه !</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باور کن نمی‌دانستم می‌توان دوباره اين‌قدر دل‌تنگ شد. تنها ده دقيقه است که از خانه‌ رفته‌ای سارا! اما مثل بچه‌های يتيم، درست موقع برگشتن از مزار مادرشان، دلتنگ‌ام &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این‌ حروف مال یک‌ قصه از یک مجموعه‌داستان است که احتمالا منتشر خواهد شد. این که می‌گویم احتمالا برای این است که که برای انتشار یک کتاب باید همه آماده باشند و وقتی یک‌طرف معامله آماده نباشد به‌دنیا آمدن کتاب مثل به‌دنیا آمدن کودکی ناخواسته است که از روزنه‌های ابزارهای جلوگیری رد شده و بدون توجه به مشکلاتی که با خود می‌آورد بی‌هوا به‌دنیایی می‌آید که برای او آماده نشده است.&lt;br /&gt;توی یک نشریه به اسم «بامداد» که از قضا نشریه‌ی بسیار خوبی بود و حیف شد، داستانی بود به‌نام «تقدیم به چند داستان کوتاه». این داستان به طور بالقوه قابلیت به هم‌ریزی کتابخانه‌ی شما را دارد. داستانی که در ستایش عشق به داستان کوتاه است و با ارجاع به هفت داستان عاشقانه و غیرعاشقانه یک داستان عاشقانه می‌سراید که از قضا خودش متفاوت است؛ «سارای پنج‌شنبه‌» مندنی‌پور «عروسک چینی من»گلشیری «چتر و بارانی» صفدری «رمان همشاگردی‌ها» مرتضائیان «چهار فصل ایرانی»ربیحاوی «سالاد لوبیا‌سبز با سیر تازه»‌ی علی خدایی «در امتداد پل» احمد غلامی&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاید جایی خواندم و شاید الآن توی ذهنم آمد که پربسامدترین نام برای معشوق در ادبیات این‌سال‌ها «سارا»ست. سارا نشسته جای لیلی سال‌های دور و هی معشوق‌می‌شود توی داستان‌های ایرانی. شاید سارایی این کلمه باشد که با اوضاع و احوال این‌زمانی‌مان جورتر است. اولین ساراها را به نظرم مندنی‌پور به کار می‌برد؛ «سارا؛ زمرد چشم تو در برکه‌ی برفی...» داستان «چند داستان کوتاه» داستانی در ستایش داستان کوتاه است و سارا. همان‌طور که حروف نام معشوق چشم‌ها را براق می‌کند این دو هم چشم‌ها را تیز می‌کنند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توي يك كتابي كه &lt;a href="http://www.gramata.blogfa.com/"&gt;رضا مختاري&lt;/a&gt; سال‌ها قبل در‌آورده بود از مجموعه‌ي «راوي» که از قضا کتاب خوبی بود، داستاني بود به نام «&lt;a href="http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/02/post_147.html"&gt;عاشقيت در پاورقي&lt;/a&gt;» از مهسا محب‌علی که همان موقع این داستان توی چشم می‌زد توی مجموعه و سال‌ها بعد شد اسم یک کتاب که کلی جایزه برد و بعد. سرنوشت این داستان و این داستان در اتفاقات داستانی‌ای که برای داستان‌ها می‌افتد خیلی شبیه هم است. چه‌خاصه این‌که یک‌بار نویسنده‌ی این داستان آن داستان را  &lt;a href="http://www.khabgard.com/backwin/?id=1091919832"&gt;نقد  &lt;/a&gt;کرده بود و ویژگی‌های مفروضی را به آن نسبت داده بود. شهسواری همیشه یک منتقد مدرس است. منتقدی که حین &lt;a href="http://www.khabgard.com/backwin/"&gt;نقدهاش&lt;/a&gt; شیوه‌های داستان‌خوانی را به خواننده یاد می‌دهد؛ نکاتی را که باید وقت خواندن داستان  در نظر بگیری. بگذریم که این مهربان‌ترین منتقد جهان گاه ویژگی‌های ناموجود متون را نیز برا‌تان شرح می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پنج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از هوس‌های همیشگی‌ام، حسرت‌های مداوم و آرزوهای شوق‌برانگیزم سارا! این بوده که یک روز سر صبح، درست موقع شلوغی و رفت و آمد دانشجوها به دانشگاه تهران، بایستم جلو سردرِ بتونی دانشگاه و زیپ شلوارم را باز کنم و همان جا یک شکم سیر ب...اشم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فکرش را بکن من یک عمر درد داشتم و هیچ کس نبود برایش درددل کنم. به خصوص همین یبوست که بواسیر را هم دنبال خودش آورده. باور کن از پریشب که حرفش را با تو زدم خیلی بهتر شده. حمید! تو چه قدر پذیرنده‌ای. آدم حتی می‌تواند از دردهای آینده‌اش هم با تو صحبت کند. چه دهان گرمی داری!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;این دو قسمت قبل دو قسمت از داستان بودند که در محیط رمانتیک یک داستان یک هو پای چیزهایی را وسط می‌کشد که حقیقت درونی زندگی آدم‌ را می‌تواند نشان دهد. این‌که در موقعیت عاشقی هم حتا آدم آدم است با تمام حاشیه‌هاش. مثل یک فصل داستان که به سفره‌آرایی ساده‌ی سارا می‌پردازد یا آن فصل که به جنگ می‌پردازد. داستان غافل‌گیرکننده‌ای‌ست در تمام لحظات.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;داستان &lt;a href="http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/05/post_295.html"&gt;تقدیم به چند داستان کوتاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-116460363815045828?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/116460363815045828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=116460363815045828' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/116460363815045828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/116460363815045828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2006/11/blog-post_27.html' title='درباره‌ی یک مجموعه داستانِ هنوز منتشر‌نشده‌ی هنوز مجوز نگرفته يا داستان «اي‌همه ساراها» يا اين ديگه چه تيتريه !'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7685270154620252557</id><published>2007-09-23T18:26:00.000+03:30</published><updated>2007-09-23T22:52:10.867+03:30</updated><title type='text'>من باعث شده‌ام ...</title><content type='html'>&lt;span class="postbody"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;بازسرایی خودبزرگ‌بینانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من باعث شده‌ام که آدمی از آدمی بهراسد.&lt;br /&gt;تراشنده‌ی آن گنده بت‌م من&lt;br /&gt;که تو را به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند!&lt;br /&gt;من جان تورا از تلخی و درد آکنده‌ام&lt;br /&gt;و  تو &lt;/span&gt;&lt;span class="postbody"&gt;من &lt;/span&gt;&lt;span class="postbody"&gt;را دوست داشته‌ای&lt;br /&gt;با بازوهای‌ت و در سرودهای‌ات!&lt;br /&gt;من مهیب‌ترین دشمنی تورا&lt;br /&gt;و من را تو ستوده ای،&lt;br /&gt;رنج برده‌ای ای دریغ&lt;br /&gt;و من را!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هوا آن‌قدر سرد شده که احساس سرما بکنیم. یا مثل هر ساله پاییز را تبرک بگوییم یا آماده شویم برای ریختن برگ‌هامان. دوباره مثل هر سال. دوباره کسی که هر سال یادآوری می‌کند آن‌را، پیام بفرستد که:&lt;br /&gt;زرد است که لب‌ریز حقایق شده‌است&lt;br /&gt;تلخ‌ست که با درد موافق شده‌است&lt;br /&gt;شاعر نشدی وگرنه می‌فهمیدی&lt;br /&gt;پاییز بهاری‌ست که عاشق شده‌است!&lt;br /&gt;و نفهمی ایهام دارد این شعر یا صنایع دیگر ... علی‌الحساب بخند... سال دگر که دارد امید نوبهاری...&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7685270154620252557?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7685270154620252557/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7685270154620252557' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7685270154620252557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7685270154620252557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_23.html' title='من باعث شده‌ام ...'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1980457798988641976</id><published>2007-09-20T20:12:00.000+03:30</published><updated>2007-09-22T00:30:31.881+03:30</updated><title type='text'>بی‌دار بودن</title><content type='html'>&lt;h3 id="a001315"&gt;بیداری&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt;    &lt;p&gt;آدم بیدار اگر دار داشت می‌رفت خودش را به آن می‌زد تا بخوابد. بالا و پایین می‌رفت و تاب می‌خورد و می‌گذاشت باد بپیچد توی خوابهاش.&lt;br /&gt;آدم بیدار ولی وقتی دار ندارد مجبور است نخوابد.&lt;br /&gt;برای همین است که بیداری سخت است و کند می‌گذرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آدم بینا اگر نا داشت....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آدم بیتاب اگر تاب داشت.&lt;a href="http://blog.maryammomeni.com/2007/09/post_419.html"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بی‌خوابی&lt;/span&gt;&lt;span  lang="FA" style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در زمانی زندگی می‌کنیم که زاهد پارسا نیست، توانگر نمی‌بخشد  و فقیر نمی‌شکیبد، دوست یاری نمی‌کند، نادان در فکر آموختن نیست  و عالم پرهیزکاری نمی‌ورزد. داور بیدادگر است و شاهد دروغ‌گو، تاجر متقلب...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ابوحیان توحیدی- قرن چارم هجری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 255);"&gt;..................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 51, 255);"&gt;پ.ن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزنامه‌‌ی کارگزاران که تعطیل شد آدم هی یاد صفحه‌ی ادبیات شاهکارش می‌افتد که از بهترین و دل‌انگیزترین صفحات ادبیات روزنامه‌های ایران بود. صفحه‌ی خیلی خوبی بود، که حالا که همه چیز به تیم‌ها بستگی دارد این جمع جای دیگر بهتری را می‌آفریند.&lt;a href="http://faraji51.blogfa.com/post-249.aspx"&gt;...&lt;/a&gt; از همه‌ی این‌ها گذشته عیش منقص‌شده‌ی دوستان ما که داشتند ویژه‌نامه‌ی این روزنامه را آماده می‌کردند و کلی مکیف بودند... و...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1980457798988641976?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/1980457798988641976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=1980457798988641976' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1980457798988641976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1980457798988641976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_20.html' title='بی‌دار بودن'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-5059066216208753091</id><published>2007-09-19T13:23:00.001+03:30</published><updated>2007-09-19T17:10:20.226+03:30</updated><title type='text'>رخت‌شویی در دل</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;همه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;از دفتر خاطرات ایکاروس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از صبح آمده توی قلب‌مان رخت می‌شوید. انگار از سال‌ها پیش همه‌ی رخت‌هاش را جمع کرده که تمام نمی‌شوند. حالا یکی نیست بگوید حداقل آب گرم را باز کن. آب سرد را ول کرده توی دلمان با بوی این صابون رخت‌شویی. قد یک کهکشان سرما از درون ... از خواب دیشب آمده. نشسته توی قلبمان رخت می‌شورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هیچ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;غم‌م مدد نکرد&lt;br /&gt;چنان از مرزهای تکاثف برگذشت&lt;br /&gt;که کس به اندوه‌ناکی جان پر دریغم&lt;br /&gt;ره نبرد&lt;br /&gt;نگاه‌م به خلأ خیره ماند...&lt;br /&gt;::&lt;br /&gt;چون با خود خالی ماندم&lt;br /&gt;تصویر عظیم غیابش را&lt;br /&gt;پیش نگاه نهادم&lt;br /&gt;وابر و ابرینه‌ی زمستانی تمامت عمر&lt;br /&gt;یک جا&lt;br /&gt;در جانم&lt;br /&gt;به هم در فشرد&lt;br /&gt;هر چند که بی‌مرزینگی دریای اشک نیز مرا&lt;br /&gt;به زدودن تلخی درد&lt;br /&gt;مددی نکرد&lt;br /&gt;آنگاه بی احساس سرزنشی هیچ&lt;br /&gt;آئینه‌ی بهتان عظیم را بازتاب نگاه خود کردم&lt;br /&gt;سرخی حیلت‌باز چشمانش را&lt;br /&gt;کم‌قدری آبگینه‌ی سست خل‌مستی ناکامش را&lt;br /&gt;کاش ای کاش می‌بودی، دوست&lt;br /&gt;تا به چشم ببینی،&lt;br /&gt;به جان بچشی&lt;br /&gt;سرانجامش را&lt;br /&gt;گرچه از آن دشوار تر است&lt;br /&gt;که یکی بر خاک شکست&lt;br /&gt;سور مستی دوقازی حریفی بی بها را&lt;br /&gt;نظاره کند&lt;br /&gt;شاهد مرگ خویش بود&lt;br /&gt;پیش از آنکه مرگ از جامش گلویی تر کند.&lt;br /&gt;اما غریو مرگ را به گوش می‌شنید&lt;br /&gt;انفجار بی‌حوصله‌ی خفتی جاودانه را&lt;br /&gt;در پیچ و تاب ریش‌خندی بی امان که می‌گفت:&lt;br /&gt;«در برزخ احتضار رها می کنمت تا بکشی&lt;br /&gt;ننگ حیا‌ت‌ت را&lt;br /&gt;تلخ‌تر از زخم خنجر&lt;br /&gt;بچشی&lt;br /&gt;قطره به قطره&lt;br /&gt;چکه به چکه&lt;br /&gt;تو خود این سنت نهاده‌ای که مرگ&lt;br /&gt;تنها&lt;br /&gt;شایسته‌ی راستان باشد»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;...................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;توشیح: هرگونه ارتباط این پست و این شعر آقای شام‌بیات‌لو با خواب دیشب تکذیب می‌شود&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-5059066216208753091?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/5059066216208753091/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=5059066216208753091' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5059066216208753091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/5059066216208753091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_3320.html' title='رخت‌شویی در دل'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6212130337458623021</id><published>2007-09-15T18:17:00.000+03:30</published><updated>2007-09-15T19:09:43.575+03:30</updated><title type='text'>کاج‌ها و کلاغ‌ها</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Ruv7vJtlXdI/AAAAAAAAACM/0a55lc8AlL8/s1600-h/MH3n-kaaj.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Ruv7vJtlXdI/AAAAAAAAACM/0a55lc8AlL8/s320/MH3n-kaaj.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5110454989661494738" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کلاغ‌هایی که این دوسه هفته‌ی قبل می‌دیدم افسرده بودند. هول بر می‌داشت آدم را که اتفاقی در راه است. کلاغ‌هایی که از صد قدمی فرار می‌کردند و تبدیل به چشم‌انداز دور می‌شدند, حالا می‌دیدی روی مثلا یک کله‌چراغ نشسته اند با فکر پریشان. رخوت پایان تابستان و آغاز پاییز کلاغ‌هامان را در بر گرفته. یاس شهریوری هر ساله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منظره‌ی روبه روی این پنجره که الآن رغبتی نیست سمت‌ش بروم یک باغ کاج بود با یک دانه کاج لخت. معبر عبور باد و کلاغ. وسط این همه سبزی تیره‌رنگ زردی کاج منظره‌ی ونگوکی تولید کرده بود. فرم کاج خشکیده صدبرابر زیبا تر از درخت سبز؛ مثل موسیقی می‌ماند.&lt;br /&gt;دم مغربی رغبت نمی‌کنم بروم سمت این پنجره‌ی هلالی از بس که منظره خالی‌ست از کاج. دستی توی فوتوشاپ کائنات کاج را از منظره‌ی روبرو پاک کرده. حالا کلاغ‌هام کجا روی شاخه‌ی تمیز یک کاج بنشینند؟ می‌دانستم اتفاقی در راه است. کلاغ‌های رسیده, توی معماری باغ بی‌کاج.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;هایکو&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از شاخه نمی‌افتند&lt;br /&gt;کلاغ‌های&lt;br /&gt;رسیده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6212130337458623021?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6212130337458623021/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6212130337458623021' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6212130337458623021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6212130337458623021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html' title='کاج‌ها و کلاغ‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Ruv7vJtlXdI/AAAAAAAAACM/0a55lc8AlL8/s72-c/MH3n-kaaj.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6490977214356353744</id><published>2007-09-13T15:52:00.000+03:30</published><updated>2007-09-13T11:11:16.557+03:30</updated><title type='text'>صنعت دخالت نویسنده در متن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:85%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"  lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;"  lang="FA"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دقیقا مزه‌ی درخت دم‌کرده می‌دهد. خدا لعنت کند کسی را اول‌بار نام چای سبز را بر این آب‌زیپو که مزه‌ی چوب می‌دهد داد. درخت دم‌کرده. خاک بر  سر خاصیتش!  نام این فرد توهینی بزرگ به جامعه‌ی بزرگ چای محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:85%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"  lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;"  lang="FA"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;دوی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:24;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;داستان ... به دلیل تسلط &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;نویسنده&lt;/span&gt; بر صنعت دخالت&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);"&gt; &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;نویسنده&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;در متن به مقام پنجم رسید.&lt;a href="http://www.radiozamaneh.org/news/2007/09/post_2361.html"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:85%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"  lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;"  lang="FA"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:24;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حتا برای این که تاریخ دوباره تکرار نشود بیا این قسمت را طور دیگری بنویسیم. خواننده‌ که می‌خواند به حماقتمان نخواهد خندید لااقل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:85%;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"  lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;"  lang="FA"&gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;color:black;"   lang="FA"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;چاهار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span dir="rtl" style="line-height: 115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';font-size:11;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="FA" &gt;&lt;span  lang="AR-SA" style="font-family:Arial;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="font-family:Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:Tahoma;font-size:24;color:black;"   lang="FA" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);font-size:130%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 153, 0);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به خود پیچم از این خواب پریشان&lt;br /&gt;که زلفت بوسه‌گاه شانه‌ی کیست&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 51);"&gt;............................................................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;1 این بیت کلام ثابت صفحه‌ی اول تمام کتاب‌های کسی بود که کتاب را رویای کودکی‌ام کرده. هیچ‌وقت نرفتم ببینم مال کیست یا بیت بعدی‌اش چیست و هیچ‌وقت هم فکر نکردم چرا &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:85%;" &gt;کلام ثابت صفحه‌ی اول تمام کتاب‌های  او این بیت بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 192, 192);font-size:85%;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6490977214356353744?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6490977214356353744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6490977214356353744' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6490977214356353744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6490977214356353744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post_13.html' title='صنعت دخالت نویسنده در متن'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-13060791024274987</id><published>2007-09-11T22:10:00.000+03:30</published><updated>2007-09-12T19:44:24.755+03:30</updated><title type='text'>ای خاطره‌ات پونز</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک‌بار دیگر بگو چی شد؟ می‌خواهم بین روایت الآن و روایت قبلیت تناقضات را پیدا کنم و از کشف آن‌ها پی به حقیقت ببرم. این یعنی که تو خودت را نجات دادی؟&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دو&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;امید می‌گوید: این‌جا که می‌آید آدم آرامشش چندبرابر می‌شه. باطری‌هاش سریع شارژ می‌شه. شب که می‌خوابی چهار پنج‌ساعته خوابت فول می‌شه. من دنبال یک اسکوپ خوب از دماوند می‌گردم. هوا آفتابی‌ست. دماوند هم دم دست. ولی هوا صاف نیست و کوه خیلی خوب از زمینه‌ی آسمان جدا نمی‌شود که بیافتد توی عکس من. خانه خیلی‌وقت است که کسی را به خود ندیده. گیلاس‌ها همان‌طور بر درخت خشک شده‌اند. سیب‌ها بر درخت پم شده‌اند. توی دره ی سبز دنبال یک نمای خوب از دماوند می‌گردم. خاطره ی پرت شدن از کوه برادرش، خاطره‌ی صدایمان که توی کوه فریدون فروغی می‌خواندیم، یا شعر کوچ بنفشه‌ها یا آن جمله‌ای که 12 سال پیش همین‌جا توی همین دامنه وقت برگشتن از آبشار توی دفتری نوشتم؛ پشتمان به کوه‌ست و نگاه ماهانه‌ی تو که می‌گردد از رویمان... و فکر و خیال خورنده‌ای که توی مغز خانه کرده. پیش خودم فکر می‌کنم؛ چیز پیچیده‌ای نیست که! دلم می‌خواهد پرت شود از این دره‌ی سبز ورم‌کرده‌ی‌ ‌زیبا. دلم از روی خاطره‌های پرت‌شده، از روی ... و باز دنبال نمای خوبی از دماوند می‌گردم که توی عکسم بیافتی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;دو سه ساعتی که مانده بود توی فرودگاه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با آن صدای لعنتی که هی؛ مسافران محترم.... ویژه‌نامه‌ی خیانت نسیم را خواندم. این واژه وقتی که به صدا درآید خیلی گوش‌ها تیز می‌شود. می‌شود هم به طرز روشن‌فکرانه‌ای به این موضوع عوامانه نگاه کرد. می‌شود هم ابعاد زرد آن را تبدیل به بحثی روان‌شناسی ـ جامعه‌شناسی تبدیل کرد می‌شود هم فقط به &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جمله‌های شاهکار ویژه‌نامه نگاه کرد؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;... همه‌ی مردان خائن هستند و در دنیا هم زن دست‌نیافتنی وجود ندارد. به‌عقیده‌ی من گوینده ی این جمله یک زن دل‌سوخته بوده ، چون در جمله ی اول مردان را کاملا محکوم می‌کند و در جمله‌ی دوم از زن دست‌نیافتنی صحبت می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;... من فکر می‌کنم اگر از لغت خیانت بگذریم و معادل دیگری پیدا کنیم بهتر است چون این لغت بار منفی اخلاقی زیادی دارد و مثلا شاید پیمان‌شکنی بهتر باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بررسی انواع خیانت، دیکشنری خیانت‌پیشگی، و و و همه و همه در نسیم‌هراز شماره یبست و یکم و غیره و غیره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چاهار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين سكوت‌ و كار كردن‌ها در عمق، براي بسياري از جهانگردان جالب بوده و از آن بسيار نوشته و اشاره كرده اند كه به گمانم بهترينش در كتاب "يك سال در ميان ايرانيان"‌ نوشته ادوارد براون باشد كه مي‌گويد اين مردم، مردمي عجيب هستند بسته به خوي كويري‌شان كه در خودند و باخودند و بسيارند در خود و كمتر از ديگران نيستند كه بيشترند از همگان.&lt;a href="http://tadaneh1.blogspot.com/2007/09/kerman.html"&gt;...&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://tadaneh1.blogspot.com/2007/09/kerman.html"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-13060791024274987?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/13060791024274987/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=13060791024274987' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/13060791024274987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/13060791024274987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='ای خاطره‌ات پونز'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8939205007315949824</id><published>2007-08-28T09:36:00.000+03:30</published><updated>2007-09-16T21:33:59.381+03:30</updated><title type='text'>کوتاه‌ مثل آح!</title><content type='html'>&lt;strong&gt;يك&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;کوتاه مثل آح {1}&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;های با توام!&lt;br /&gt;چشم‌م را گرفته‌ای؛ بانو! &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دستم بگیر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بر سبزه‌هاي خاك&lt;br /&gt;پروانه‌ايم ما&lt;br /&gt;با طول عمر خويش&lt;br /&gt;كوتاه مثل آه &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;2 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nam.blogfa.com/cat-1.aspx"&gt;کوتاه‌تر از آه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;توی چشم من نشسته بود&lt;br /&gt;عکس تو هزار بارآه...&lt;br /&gt;عشق بی‌دلیل&lt;br /&gt;عینکم شکسته بود! &lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چاهار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;86/6/6 تاريخ امروز خودش شعر است. در ساري‌ترين نقطه ي زمينم... و در رطوبت حلال اين روزها. گفتي: خوبي؟ گفت: آره خوبم. گفتي: قرارمون اين نبود ها! گفت: به قول استاد؛ آدم سنگين‌تره به خودش قول نده...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;1 در برخي نسخ يابو آمده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;2 منصور اوجي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);font-size:85%;" &gt;3&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt; &lt;a href="http://nam.blogfa.com/cat-1.aspx"&gt;كتيبه&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8939205007315949824?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8939205007315949824/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8939205007315949824' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8939205007315949824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8939205007315949824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html' title='کوتاه‌ مثل آح!'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-4844604657009534148</id><published>2007-08-23T09:22:00.000+03:30</published><updated>2007-08-23T10:05:51.275+03:30</updated><title type='text'>غلبه‌ی تایپو بر گرافیک</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد&lt;br /&gt;کان عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رنگ کلمات زیر را تکرار نمایید: (5نمره)&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 115%;" lang="FA"&gt;سبز &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="line-height: 115%;" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 192, 0);"&gt;آبی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="color:red;"&gt;نارنجی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 176, 80);"&gt;زرد &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;خاکستری&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(112, 48, 160);"&gt;قرمز&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 0);"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;بنفش&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 176, 240);"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اخرایی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(166, 166, 166);"&gt;سفید &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(146, 208, 80);"&gt;سیاه&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 176, 240);"&gt;قرمز&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(146, 208, 80);"&gt;بنفش&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(112, 48, 160);"&gt;نارنجی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(192, 0, 0);"&gt;خاکستری&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(95, 73, 122);"&gt;سفید &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(84, 141, 212);"&gt;زرد&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(146, 208, 80);"&gt;آبی&lt;/span&gt; &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(112, 48, 160);"&gt;سرخ&lt;/span&gt; &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(148, 138, 84);"&gt;لیمویی &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(194, 214, 155);"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;زرشکی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(250, 191, 143);"&gt;قهوه‌ای&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(227, 108, 10);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(217, 149, 148);"&gt;خردلی &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(178, 161, 199);"&gt;آسمانی&lt;/span&gt; &lt;span style="color: rgb(166, 166, 166);"&gt;سیاه&lt;/span&gt; &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="color:yellow;"&gt;پسته‌ای&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(146, 208, 80);"&gt;گل‌بهی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(148, 54, 52);"&gt;قرمز &lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(214, 227, 188);"&gt;سربی&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 112, 192);"&gt;پرتقالی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استاد گفته بود که با یکی شرط‌ کرده هر روز یه پست بنویسه. دیروز گفتم: ما که کسی رو نداریم بهش قول بدیم، با خودمون شرط کردیم. خندید. بلند.&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="line-height: 115%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-4844604657009534148?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/4844604657009534148/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=4844604657009534148' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4844604657009534148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/4844604657009534148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/08/blog-post_23.html' title='غلبه‌ی تایپو بر گرافیک'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2388059886661934000</id><published>2007-08-22T11:16:00.000+03:30</published><updated>2007-08-22T11:56:45.834+03:30</updated><title type='text'>به ما که خیلی خوش می‌گذرد...</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تنگ‌ست بر او هر هفت فلک&lt;br /&gt;چون می‌رود او  در پیرهنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در بخشی از یکی از داستان‌های یک مجموعه‌داستان نوشته نشده، در یک لحظه‌ی عقیم؛ زن به مرد می‌گوید: «اگه منو دوست‌داری برام یه موبایل بخر» و مرد خوش‌حال از این‌که بالاخره می‌تواند دوست‌داشتن‌ش را اثبات کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سه‌ساعت و نیم نشسته بودند تا درباره‌ی فصل بیست ‌و ششم کتاب &lt;span class="new"&gt;ساختار و هرمنوتیک صحبت کنند. بعد از شش‌ساعت بحث بر سر معنای ساختار و بعد شکل و بعد تفاوت این‌دو و بعدتر و بعدتر تا سه ساعت تمام شد. برگه‌ها روی زمین دوستان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چهار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;طنز. مساله‌ای شده است این طنز. دو ساعت تمام. بعله دو ساعت خندیدیم به شعرهایی که طنز بودند و 90 درصد شعرها به مقولات مرغ و خروسی و  &lt;a href="http://soghi.blogfa.com/post-41.aspx"&gt;قفل و &lt;/a&gt;&lt;a href="http://soghi.blogfa.com/post-41.aspx"&gt;کلیدی&lt;/a&gt;  می‌پرداختند و روابط مشروع و نامشروع و مناسبات بین تمامی اشیای دوتایی عالم. طنز هم شده‌ست همین ظاهرا یا ظاهرن (الان دیدم این شکل تنوین هم راضی‌کننده‌است! آقای داریوش آشوری) و نکته‌ی جالب این‌که این اشعار تولیدات تنها دفتر طنز ایران است که علی علومی‌ش را دوست دارم. و تبختر تهوع‌آور دوستان را نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پنج &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.khabgard.com/backwin/?id=1187646978"&gt;برخی&lt;/a&gt; تمام تلاش‌شان را می‌کنند که خوشحال باشند ولی نیستند و &lt;/span&gt;&lt;span class="new"&gt;بعضی‌ها بدون این‌که بخواهند خوشحال باشند خوش‌حال‌ند....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شش&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک مرداد تلخ دیگر تمام شد... بار اول هم مرداد بود یادم است... ده سال گذشته؟ گفتی که گذشته. قول دوست‌مان؛ مُردم از بُهت مرداد... حالا امرداد ، امرتات، امرتاته یا هر زهرمار تلخ دیگری. خاطرات مردادی به قول شیخ اجل شده‌ست؛  مُردار به آفتاب مُرداد...&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2388059886661934000?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2388059886661934000/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2388059886661934000' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2388059886661934000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2388059886661934000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/08/blog-post_20.html' title='به ما که خیلی خوش می‌گذرد...'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-8573578935188027557</id><published>2007-08-13T14:05:00.000+03:30</published><updated>2007-08-14T19:29:09.053+03:30</updated><title type='text'>بعضی‌ها و برخی‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;بعضی‌ها برای این‌که دیگران آن‌ها را دوست بدارند، دست به هیچ کاری نمی‌زنند و با این حال همه آن‌ها را دوست دارند. عده‌ای دیگر برای این‌که دیگران آن‌ها را دوست بدارند دست به هرکاری می‌زنند ولی هیچ‌کس آن‌ها را دوست ندارد...&lt;br /&gt;نویسنده: ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img src="file:///C:/DOCUME%7E1/ADMINI%7E1.GIS/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot.jpg" alt="" /&gt;&lt;img src="file:///C:/DOCUME%7E1/ADMINI%7E1.GIS/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-1.jpg" alt="" /&gt;دو&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://weblog.hamidreza.com/images/ghazi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 1pt 1pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 64px; height: 88px;" src="http://weblog.hamidreza.com/images/ghazi.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;رنمات هميشه آدم را از مرگ نجات مي دهد یک کارآگاه پیر که نشسته و با درد معده‌اش سیر غذا  می‌خورد. کارآگاه بیچاره تنها یک سال دیگر فرصت زندگی دارد ولی توی مقطع کتابی‌ی زندگی‌اش آن‌قدر تو را از مرگ نجات می‌دهد که تنهایی فطری‌ات که گاه با بودن همین‌طوری یکی پوشیده می‌شد را فراموش کنی و مثل برلاخ پیر سرشار از زندگی. دورنمات این پيره‌مرد خپل سوییسی همیشه تو را از مرگ نجات می‌دهد. وقتی که خوابت‌ می‌اید. توی سرمای برفی یک مرداد. می‌خواهی بخوابی‘ ولی توی گوشت می‌زند که؛ تو نباید بخوابی، می‌فهمی؟ نه‌باید!&lt;br /&gt;دورنمات را باید خواند. قول و قاضی و جلادش و سوظن و خیلی‌های دیگر.&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="AR-SA" &gt;«نفس آدم وقتی بند می‌آد که به حرفای نویسنده‌ گوش می&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="AR-SA" &gt;د&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  lang="AR-SA" &gt;ه&lt;/span&gt;»&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  lang="AR-SA" &gt;‌&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زندگی اینترنتی جدیدی با &lt;span style="color: rgb(51, 0, 153); font-weight: bold;"&gt;net&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 204, 255); font-weight: bold;"&gt;vibes&lt;/span&gt; آغاز می‌شود؛ که می‌شود با سرگرم شدن در آن خیلی چیزها را فراموش کرد. همه‌ی لذت‌هایی که از اینترنت می‌شود برد را به شما پیشنهاد می‌کند. خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چهار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ذکر روزهای مردادی: ساده‌ست نوازش سگی ولگرد / دیدن این که چه‌گونه زیر غلطکی می‌رود / و گفتن این‌که سگ من نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-8573578935188027557?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/8573578935188027557/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=8573578935188027557' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8573578935188027557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/8573578935188027557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='بعضی‌ها و برخی‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7495169953223086087</id><published>2007-07-06T00:27:00.001+03:30</published><updated>2008-08-30T23:17:04.781+04:30</updated><title type='text'>قرآن‌خوانی با سه ‌تار و یک ‌تار مشتاقی</title><content type='html'>&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;سابقه‌ی مشتاقیت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در تاريخ ايران كه جستجو مي‌كنيم به «مشتاق»هاي زيادي برمي‌خوريم كه همگي اصليتي اصفهاني دارند و هركدام در شاخه‌هايي چون خطاطي، ‌شعر یا ‌موسيقي صاحب شهرت بوده‌اند. مشتاقي كه در كرمان دفن است اما در رشته‌ي موسيقي در دوران زنــــــديه صــــــاحب شهـرت بوده است.&lt;br /&gt;از منابعي كه در مورد زندگي او وجود دارد «رساله الغرائب» نوشته‌ي «رونق‌علي‌شاه كرماني» است. در اين كتاب كه به صورت شعر است آمده‌است که نام اصلي مشتاق، ‌محمد مشتاق اصفهاني فرزند ميرزا مهدي است كه زندگي او فراز و نشيب‌هاي فراواني داشته است. او پس از اتفاقاتي كه در مكتب‌خانه‌ی اصفهان برايش رخ مي‌دهد ترك تحصيل كرده و در كارگاه بافندگي مشغول به كار مي‌شود پس از آن به آواز موسيقي روي مي‌آورد و حتي كشتي پهلواني را نيز تا درجه‌ي عالي در زورخانه‌ي محيط صادقي ثاني اصفهاني ادامه مي‌دهد اما بنا به دلايلي ترك ورزش مي‌كند و تنها به موسيقي زير نظر استاد «درويش تقي» ادامه مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;مشتاقی و مهجوری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مشتاق در مرحله‌اي از زندگي عاشق مي‌شود و به دنبال عشق خود به شيراز مي‌رود اما آنجا با معصوم‌علي‌شاه‌دكني از نوادگان شاه نعمت‌الاه‌ولي آشنا مي‌شود كه پس از مدتي او لقب مشتاق‌علي‌شاه را دريافت مي‌كند و بدين ترتيب مسير زندگي او دگرگون مي‌گردد. پس از مدتي وي از سوي معصوم‌علي‌شاه براي ترويج طريقت عازم كرمان مي‌شود و با گذشت زمان صاحب مريدان فراواني مي شو‌د.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;هم‌نوازی قرآن با سه‌تار‌&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باستاني پاريزي در كتاب «آسياب هفت سنگ» خود در مورد مشتاق مي‌نويسد:&lt;br /&gt;«مخالفان وي در شهر كه بازار مشتاق‌علي شاه را گرم ديدند در فكر نابودي او افتادند و نقطه‌ضعفي كه از او در دست داشتند نواختن ساز بود‌. روايت است كه ظهر 21رمضان 1206 هجري قمري‌، مشتاق‌علي‌شاه وارد مسجد جامع كــرمان مي‌شود تا فريضه‌ي خود را به جا آورد . پسر ملا عبداله ، يكي از روحانيان شهر به دروغ در ميان جمعيت فرياد برمي‌آورد كه ملا حكم سنگسار مشتاق را صادر كرده و مردم به سوي او حمله‌ور مي‌شوند و او را به بيرون از مسجد برده و در محلي به نام «تل خرفروشان» به همــــــراه مريدش درويش‌جعفر سنگسار مي‌كنند.» و بدين ترتيب زندگي او به پايان مي‌رسد.&lt;br /&gt;مي گويند كه مشتاق‌عليشاه قرآن را با نواي سه تار مي‌خوانده است. جلال‌آل‌احمد در سفرنامه‌اش پس از حضور در مقبره‌ی مشتاقيه نوشته است:&lt;br /&gt;«اگر سيم چهارم سه‌تار را سيم «مشتاق» مي گويند به ابتكار اين باباست كه اين‌جا خفته.» &lt;a href="http://kn.blogfa.com/post-925.aspx"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;تست مشتاقیت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;سوال: آیا اگر قرآن را با سه‌تار بخوانی یا بگویی؛ «هستی از ما آلت خورده» صدای شما از تیتراژ یک سریال حذف می‌شود يا بدتر مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 153);"&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt; برای مشتاق‌محسن نامجو نگرانم....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 153);"&gt;پ.ن2:&lt;/span&gt; هدیه‌ی حضرت &lt;a href="http://nam.blogfa.com/post-117.aspx"&gt;کتیبه‌ی زخم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قرآن بخوان&lt;br /&gt;دستی به سیم چارم احساس من بکش&lt;br /&gt;بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز&lt;br /&gt;مشتاق زخمه‌های توأم یارا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="line-height: 175%;font-family:tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 204, 204);font-size:85%;" &gt;&lt;span style="color: rgb(255, 204, 153);"&gt;پ.ن1:&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=442378"&gt;&lt;span style="line-height: 175%; color: rgb(153, 153, 153);font-family:tahoma;font-size:78%;"  &gt;جوابيه‌ی &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 175%; color: rgb(153, 153, 153);font-family:tahoma;font-size:78%;"  &gt;حميد نامجو برادر محسن نامجو &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 175%; color: rgb(153, 153, 153);font-family:tahoma;font-size:78%;"  &gt;در خصوص شکايت يکي از قاريان قرآن کريم از محسن نامجو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7495169953223086087?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7495169953223086087/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7495169953223086087' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7495169953223086087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7495169953223086087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/07/blog-post_06.html' title='قرآن‌خوانی با سه ‌تار و یک ‌تار مشتاقی'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-3581541652826700170</id><published>2007-07-01T19:55:00.000+03:30</published><updated>2007-07-01T21:04:29.919+03:30</updated><title type='text'>همه‌مان كتابيم!</title><content type='html'>&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5082269889158500226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 164px; CURSOR: hand; HEIGHT: 211px; TEXT-ALIGN: center" height="231" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RofZiYP0z4I/AAAAAAAAAB0/pk8KnzW0zTY/s400/IMG_4771low.jpg" width="176" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;اسم كتاب اينه؛ «من و تو كتابيم». از اين كتاب كوچيكه‌ها كه همه به هم هديه مي‌دن؛ هم نوشته و هم طرح. بعد شايد بخونن؛ شايدم نه! &lt;/div&gt;&lt;div&gt;يك &lt;a href="http://www.jamaljuma.com/"&gt;شاعر عرب&lt;/a&gt; شعرها را نوشته. بعد كه مي‌خواني مي‌بيني كه همه‌مان كتابيم، يا بوده‌ايم. هم از دم كاش كتاب بوديم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دستت را به من بده&lt;br /&gt;تا نخستين صفحه را بياغازيم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بگذار لمست كنم&lt;br /&gt;تا نوشتن بياموزم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;زخم ها&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خطوط کتاب دردند !&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;باد&lt;br /&gt;دنبال چه مي‌گردد&lt;br /&gt;در جمله‌هاي علف؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من و تو&lt;br /&gt;دو كتابيم&lt;br /&gt;يا دو فصل از يك كتاب؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قلمي از نور مي‌خواهد&lt;br /&gt;آن كه در ظلمت مي‌نويسد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ببخش مرا&lt;br /&gt;نمي‌توانم بخوانمت&lt;br /&gt;كه ترا پيش‌تر&lt;br /&gt;در ديگري خوانده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به من نگو كه هستي&lt;br /&gt;لذت خواندنت را به‌من بده&lt;br /&gt;صفحه به صفحه.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;غنچه&lt;br /&gt;كتابي است تُو به تُو&lt;br /&gt;عطرش&lt;br /&gt;رازش را آشكار مي‌كند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ما كتابيم&lt;br /&gt;دلتنگي هر روز مي‌خواندمان.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رعد&lt;br /&gt;مقدمه‌ي كتاب باران است.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن‌كه در خواب قدم مي‌زند&lt;br /&gt;متن زندگي را مي‌نويسد&lt;br /&gt;يا متن مرگ را؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پنجره‌ها نيز کتابند&lt;br /&gt;با يک چشم‌انداز&lt;br /&gt;بر دو صفحه‌&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;همگی ما کتابيم&lt;br /&gt;دلتنگی هر روز ما را می‌خواند‌&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;::&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ما کتاب‌هايی گوناگونيم&lt;br /&gt;با يک جلد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;......................................&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#999999;"&gt;شعرهاي ديگر &lt;a href="http://www.jamaljuma.com/Farsi/poems_farsi.htm"&gt;جمال&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#999999;"&gt;نوشته‌ي&lt;a href="http://amiralavi.persianblog.com/?date=13860330#7006078"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#999999;"&gt;&lt;a href="http://amiralavi.persianblog.com/?date=13860330#7006078"&gt;اسپريچو&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#999999;"&gt;&lt;a href="http://amiralavi.persianblog.com/?date=13860330#7006078"&gt; &lt;/a&gt;در باب اين كتاب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#999999;"&gt;با &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1385/850915/html/back.htm#s638973"&gt;مترجم &lt;/a&gt;كتاب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-3581541652826700170?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/3581541652826700170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=3581541652826700170' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3581541652826700170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/3581541652826700170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='همه‌مان كتابيم!'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/RofZiYP0z4I/AAAAAAAAAB0/pk8KnzW0zTY/s72-c/IMG_4771low.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2272834427367720814</id><published>2007-06-20T10:07:00.000+03:30</published><updated>2007-06-20T10:26:14.299+03:30</updated><title type='text'>طرازالاخبار يا اسلوب داستان</title><content type='html'>- بايد قصه چونان روايت شود که طلسمي بر آن بسته‌اند تا هرچند بيشتر شنوند باز ميل شنيدنش کنند. قصه را بايد جايي که کمال شيريني دارد بگذاشت و روز ديگر از همان‌جا باز بر سخن رفت.&lt;br /&gt;- قصه تصنيف بي‌مانندي است به جهت دفع ملال. شغلي به از شنيدن قصه نيست و سلطان به برکت اين تصنيف غم‌زدا در عرض چهارماه از قيد صرع رهايي يافت.&lt;br /&gt;-صاحب اين فن دلربا و خداوند اين هنر مجلس‌آرا بايد که مقيد به قيد مشرب باشد نه در بند تعصب مذهب. چرا که هر يک از سلاطين روزگار ديني ديگر و آييني غيرمکرر دارند. بعضي سني اند و برخي شيعه. گروهي موحدند و جمعي ملحد. قصه‌خوان را با هر طايفه از فرق مختلفه در هر ديار به ضرور سر و کار افتد.&lt;br /&gt;-بر نادره‌ی حرفيان جواهر سخن و يگانه واقفان اخبار نو و کهن واضح و لايح باشد که درآمد قصه بر سه نوع است؛ اول به طرز ايران. دوم به طرز توران، سوم به طرز هندوستان و اين‌که قاعده‌ی اهل روم در اين فصل ياد نمي‌کند باعث اين است که کمترين، به آن مرز و بوم نرسيده و آنچه شنيده بدان اعتبار نيست و چيزي که در باب قصه‌ی روميان مسموع شده، که دل به راستي آن گواهي مي دهد اين است که ايشان قصه را به ترکي رومي يا عربي و ترکي قزلباش آميخته‌اند. هرگاه چنين باشد اين تاليف حنيف محتاج به شرح و بيان آن نيست.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اکتشاف قاسم کشکولی&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-26/255.htm#5955"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2272834427367720814?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2272834427367720814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2272834427367720814' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2272834427367720814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2272834427367720814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/06/blog-post_20.html' title='طرازالاخبار يا اسلوب داستان'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-305141545394150730</id><published>2007-06-14T20:24:00.000+03:30</published><updated>2007-06-15T14:35:55.986+03:30</updated><title type='text'>تاریخ ادبیات معاصر ایران</title><content type='html'>تاریخ ادبیات معاصر ایران به دو دوره تقسیم می‌شود:&lt;br /&gt;1- ما قبل ساختار و تاویل متن بابک احمدی&lt;br /&gt;2- ما بعد ساختار و تاویل متن بابک احمدی&lt;br /&gt;بعد از انتشار این کتاب عظیم بود که منتقدان و مولفان ایرانی با بهره‌گیری از واژه‌های ذوق‌زده‌کننده‌ی موجود در این کتاب به شتاب از ادبیات جهان فرا رفتند و آن‌قدر جلو رفتند که دیگر دست‌وپای هیچ ادیب اجنبی به آن‌ها نخواهد رسید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-305141545394150730?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/305141545394150730/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=305141545394150730' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/305141545394150730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/305141545394150730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/05/blog-post_19.html' title='تاریخ ادبیات معاصر ایران'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2934727508057537707</id><published>2007-06-11T12:24:00.000+03:30</published><updated>2007-06-11T14:11:44.956+03:30</updated><title type='text'>C.A.T  "Catch After Trust"</title><content type='html'>"دوستت دارمِ" معشوق از گربه‌سانان است؛&lt;br /&gt;به یک گوشه پنهان می‌خزد و&lt;br /&gt;محو چشم‌های براق‌ش می‌شوی؛&lt;br /&gt;مبادا که دست دراز کنی که بگیریش؛&lt;br /&gt;که؛ عقب‌تر می‌رود.&lt;br /&gt;صبر اگر کنی، اعتماد می‌کند و می‌آید.&lt;br /&gt;آخر؛&lt;br /&gt;"دوستت دارمِ" معشوق از گربه‌سانان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اکتشاف توسط &lt;/span&gt;&lt;a href="http://blog.maryammomeni.com/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خواب زمستانی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;اونم از وبلاگ‌:&lt;/span&gt;&lt;a href="http://ranitidine.blogspot.com/2007/06/cat-catch-after-trust.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; رانیتیدین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2934727508057537707?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2934727508057537707/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2934727508057537707' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2934727508057537707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2934727508057537707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/06/cat-catch-after-trust.html' title='C.A.T  &quot;Catch After Trust&quot;'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-7575340098468184252</id><published>2007-06-04T23:41:00.000+03:30</published><updated>2007-06-05T11:04:17.069+03:30</updated><title type='text'>همزماني پديده‌ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-13/257.htm"&gt;{1}&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حدود پنج شش سال پيش، جرياني در داستان‌نويسي ايران در حال شکل‌گيري بود که هوادارانش آن را «پسامدرن» مي‌ناميدند که حاصل آن خيلي از کتاب‌ها (مخصوصاً مجموعه داستان) بود که مي‌توان مشخصه‌هاي آن را شلختگي، بي‌معنايي و عملاً غيرقابل خواندن بودن برشمرد. البته بايد همين جا اشاره کرد حدود {هفت، هشت} کتاب نيز در اين سال‌ها منتشر شد که اتفاقاً با آن چه در غرب، «پسامدرن»اش مي نامند، همساز بود و حتي مي توان گفت از کتاب هاي منتشرشده در اين دو دهه، درخشان‌تر بودند و حتي {سه، چهار} تا از آن کتاب‌ها را (که &lt;span style="color:#660000;"&gt;عموماً رمان يا بعضاً به قولي داستان بلند&lt;/span&gt; بودند) مي توان از داستان‌هاي ماندگار{1} در تاريخً ادبيات اين ملکت دانست. به هر حال، در مقابل آن موج شلختگي بيشتر منتقدان موضع گرفتند و به شکلي انفعالي و حتي واکنشي، خواستار «ادبيات سالم» شدند، يعني داستان‌هايي که فاقد هر گونه نوآوري بوده، ليکن {خوش‌ساخت و به عبارتي، متعهد به اصول داستان‌نويسي} باشد. اما اينک، آن موج ديگر فرو نشسته است ولي هنوز آن اصرار بر ادبيات سالم باقي مانده است؛ به عبارتي همان‌طور که نقد ما، پرخاشگري (aggressiveness) ذاتي نقد را کناري نهاده است، اکيداً توصيه مي‌کند نوشتار نيز تخطي‌گري (transgression) خود را فراموش کند؛ نگاهي به جوايز ادبي اين سال ها و بيانيه هاي داوري نيز مهر تأييدي بر اين ادعا است. فعلاً بسط بيشتر اين موضوع را رها مي‌کنيم و فقط به اين جمله اکتفا مي‌کنيم که «موج ادبيات سالم، قوي‌تر از قبل، پيش مي‌رود». در اين ميان مي‌توان پرسيد چرا اين منتقدان عملاً ادبياتي را که اتکايش بر چنين {سالم‌نويسي} است، رها کرده اند، يعني ادبيات پليسي، ادبيات علمي-تخيلي و فانتزي؟ حاصل چنين غفلتي قوي شدن «ملودرام»، هم به عنوان ادبياتي عامه پسند، و هم در شکل مبدلش، ادبيات نخبه‌گرا، شده است، ادبياتي که اصولاً بايد بيشترين خصومت را با همين ژانر ادبي داشته باشد&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-13/257.htm"&gt;....&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-13/255.htm"&gt;{2}&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;{1}اما مهم‌ترين شگرد، «بي‌اعتنايي» است، اين که آثار ادبي اي که زنجيره‌ي روزمره‌ي زندگي ايشان را از هم پاره کنند، وجود ندارد. اين که في‌المثل &lt;span style="color:#660000;"&gt;طرح کودتا در سه ضربه&lt;/span&gt; يا &lt;span style="color:#660000;"&gt;کتاب اعتياد&lt;/span&gt; را از توصيف‌شان از ادبيات پسامدرن ايران حذف مي‌کنند. &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-13/255.htm"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دو نقل قول از شهريار وقفي‌پور&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-7575340098468184252?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/7575340098468184252/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=7575340098468184252' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7575340098468184252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/7575340098468184252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='همزماني پديده‌ها'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-2571695670995342086</id><published>2007-05-30T15:23:00.000+03:30</published><updated>2008-01-07T18:30:34.775+03:30</updated><title type='text'>Google Typography</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rl5nkwLzEHI/AAAAAAAAABk/FF1BvEcHWfU/s1600-h/Google_Mh3N.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5070604111573094514" style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center;" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rl5nkwLzEHI/AAAAAAAAABk/FF1BvEcHWfU/s400/Google_Mh3N.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rl1oEALzEFI/AAAAAAAAABU/xPeVrXx8N9U/s1600-h/Google+Mh3N.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.................................................................&lt;br /&gt;&lt;h3 class="link-title"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://mh3n.blogspot.com/2007/05/google-typography.html" rel="nofollow" onmousedown="new Ajax.Request('/links/incrementClicks/1202219', {asynchronous:true, evalScripts:true}); return true;"&gt; تا به حال چنین درخواستی از گوگل داشته اید؟ (عکس) &lt;/a&gt;در بالاترین&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="clicks"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rl1mNwLzEDI/AAAAAAAAABE/Gj1MfFEcOHk/s1600-h/Google+Mh3N.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-2571695670995342086?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/2571695670995342086/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=2571695670995342086' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2571695670995342086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/2571695670995342086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/05/google-typography.html' title='Google Typography'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_y05vsc0Nxso/Rl5nkwLzEHI/AAAAAAAAABk/FF1BvEcHWfU/s72-c/Google_Mh3N.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-1548915703707115475</id><published>2007-05-24T10:45:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T08:19:55.596+03:30</updated><title type='text'>در عالم مثال</title><content type='html'>"شناسايي سبك شكسپير و تميز دادن آن از ديگر متن‌ها، تشخيص درجه‌ی غلظت روغن، پردازش صحبت و تصـوير، بينايي ماشين، كدينگ و فشرده‌سازي تصوير، فشرده‌سازي صحبت و مصوت‌ها، سنتز متن به صحبت، سرويس‌هاي اطلاع‌رساني كاملاً اتوماتيك، ترجمه در حين مكالمه، سيستم پردازش پرداخت مشتري‌ها، بهينه‌سازي‌، سيستم‌هاي خبره و فازي، مشاور در امور تخصيص اعتبارات وام، مشاور در امور تخصيص سرمايه در مكان‌هاي مناسب، آناليز امور مالي، پيش‌بيني قيمت ارز و سهام در بازار بورس، ارزيابي سياست‌هاي مختلف اموربيمه‌اي، ايجاد انيميشن براي وسايل سرگرم‌كننده، آناليز سلول‌هاي سرطاني سينه، بهبود كيفي امور بيمارستاني، آناليز در كاهش هزينه‌هاي امور بيمارستاني، بهينه‌سازي زمان جراحي و عمل پيوند، سيستم‌هاي اتوماتيك حركت وسايل نقليه، آناليز كيفيت جوشكاري، پيش‌بيني كيفيت كاغذ، آناليز و طراحي محصولات صنعتي خانگي، سيستم‌هاي مشاوره‌اي انبارداري كالاهاي تجاري ، ماشين پيش‌بيني خطا و عيب‌ياب، آناليز كيفيت تراشه‌هاي كامپيوتري، آناليز تعمير و نگهداري، مديريت و طراحي اتوماتيك، مدل‌سازي ديناميكي سيستم‌هاي صنعتي و شيميايي، آناليز سيگنال‌هاي ECG وEEG ،سيستم‌هاي پيش بيني و حفاظت سيستم‌هاي متحرك و اعمال ترمز، جهت‌يابي و تشخيص مسيرها پيش‌بيني سري‌هاي زماني ... "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متون علمی را در زیر متون اقتدارگرا طبقه می‌بندند. "متن اقتدارگرا" هم از آن نام‌های مجعول و مجهولی‌ست که سریع آدم ایرانی را ذوق‌زده می‌کند و بدون این‌که تعریفی از آن عبارت به دست آید آن را تفسیر به رای می‌کند. ولی برخی از متون علمی هم شیرین‌اند و تاویل‌پذیر.{این هم از آن‌ نام‌های مجعول و مجهول!}. مثل متن بالا که کاربردهای "شبکه‌های عصبی" را تعریف می‌کند. مثل این تعریف:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اين روش كه با اقتباس از سيستم مغز انسان بوجود آمده است، جزو روش‌هاي جديد هوش مصنوعي‌ست كه در علوم مختلف كاربرد فراوان پيدا كرده است. شبكه‌هاي عصبي داراي اين توانايي برجسته هستند كه با استفاده از ظرفيت محاسباتي که به وسيله‌ی مثال به آ‌ن‌ها آموزش داده می‌شود با تجربه‌اندوزي از گذشته و به عبارتي با داده‌هاي تاريخي، شرايط جديد را پيش‌بيني و ارزيابي می‌نمايند."&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.adamohava.com/blog"&gt;حسن محمودی&lt;/a&gt; عزیز مارا دعوت کرده به بازی ممنونیم ازش که لطف دارد. این‌زمان بگذار تا وقت دگر...&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#3366ff;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بخش‌هایی از مصاحبه‌ی بوتراب با رادیو (البت با ویرایش!)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;" من‌ يك‌ جايی‌ گفتم‌ وقتی‌ كه‌ يك‌ متنی‌ حساب‌‌شده‌ نوشته‌ شود در واقع‌ گاهی‌ به يك‌ ساختار هوشمند شباهت‌ پيدا می‌كند كه‌ خواننده‌ای‌ را كه‌ با آن سنخيت‌ ندارد به‌ خودش‌ راه‌ نمی‌دهد و درهای‌ خودش‌ را به‌ روی‌ خواننده‌ی‌ ساده‌‌پسند می‌بندد. من‌ به‌ رمان‌ اين‌گونه‌ نگاه‌ نمی‌كنم. اشكالی‌ ندارد كه‌ رمان ‌وسيله‌ای‌ برای‌ تفنن‌ باشد. ولی‌ بيشتر به‌ رمان‌ و داستان‌ كوتاه‌ به‌ عنوان‌ وسيله‌ای‌ برای‌ درك‌ و مفاهمه‌ نگاه‌ می‌كنم‌، یک نوع‌ ادبی‌ كه‌ عاملی‌ باشد برای‌ ‌ مفاهمه‌ مابين‌ نويسنده‌ و خواننده، تا در تجربه‌ای‌ كه‌ در متن‌ ايجاد می‌شود شريك‌ شوند."&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/05/post_287.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-1548915703707115475?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/1548915703707115475/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=1548915703707115475' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1548915703707115475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/1548915703707115475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/05/ecg-eeg.html' title='در عالم مثال'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14333426.post-6765122078948619496</id><published>2007-05-21T18:14:00.000+03:30</published><updated>2007-05-24T11:06:24.560+03:30</updated><title type='text'>ماه نامنتشر</title><content type='html'>بعضي دم‌ها را بايد منتشر كرد توي يك روز تا تمام روز مشعوف باشد از لمس‌شان. برخي روزها را بايد پخش كرد توي هفته تا تمام هفته محظوظ باشد از ديدارشان. و برخي هفته‌ها را در ماه. ولي كاش مي‌شد يك ماه را منتشر كرد توي يك سال. يك ماه ملايم و شيرين. ماهي لذيذ و خواستني كه همه‌ي دنيا جامه‌ي شور مي‌پوشد. اين عيش مدام اردي‌بهشتي كاش تقسيم مي‌شد بين ثانيه‌هاي تمام سال. حالا سهم هر ماه حتا اگر يك ساعت. كاش آن يك‌ساعت اردي‌بهشت مي‌شد كه حالا تمام شد.&lt;br /&gt;دريغ از اردي‌بهشتي ديگر كه با تو و بي‌تو و بي‌همگان تمام. دريغ از بهشت كلمات؛ خواب حروف زير لب‌هات.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14333426-6765122078948619496?l=mh3n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mh3n.blogspot.com/feeds/6765122078948619496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14333426&amp;postID=6765122078948619496' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6765122078948619496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14333426/posts/default/6765122078948619496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mh3n.blogspot.com/2007/05/blog-post_21.html' title='ماه نامنتشر'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
